انسان سالم و ويژگي‌هاي آن از ديدگاه ويكتور فرانكل

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

سال چهارم، شماره دوم، تابستان 1390، ص 113 ـ

Ravanshenasi-va- Din, Vol.4. No.2, Summer 2011

طلعت حسني بافراني*/ مسعود آذربايجاني**

چكيده

تحقيق حاضر با هدف نقد و بررسي ديدگاه ويكتور فرانكل، يكي از روان‌شناسان كمال در موضوع شخصيت سالم به رشته تحرير درآمده است. فرانكل در معرفي انسان سالم ابتدا از دو ظرفيت روحاني و متعالي انسان، يعني «توانايي از خود فاصله گرفتن» و «از خود فرارفتن» سخن گفته، سپس شاخصه‌هاي سلامت را به ميزان فعليت بخشيدن به اين ظرفيت‌ها تبيين كرده است. ويژگي‌هاي انسان سالم از اين ديدگاه، عبارت‌اند از: آزادي و اختيار، خودآگاهي و مسئوليت‌پذيري، ارزش‌مداري (خلاقيت، عشق، رنج)، معناجويي، يكتايي و بي‌همتايي و پاسخ‌گويي به نداي وجدان. نگارنده با روش تحقيق توصيفي-تحليلي ضمن بررسي و نقد ديدگاه فوق، به مقايسه آن با ديدگاه قرآن پرداخته و به اين نتايج دست يافته كه دو ديدگاه در تعريف، گستره و هدف‌گذاري «سلامت» و ساختار انسان سالم، تفاوت داشته و مواردي چون عدم توجه كافي به مبدأ و مقصد و ناتواني در ارائه تعريفي جامع از مفاهيمي، چون خدا، جاودانگي، عمل و وجدان، از كاستي‌هاي نظريه فرانكل است.

كليد‌واژه‌ها: فرانكل، انسان سالم، معنا‌جويي، نداي‌وجدان.


مقدمه

سلامت مفهومي است كه در ساده‌ترين تعريفش، به معناي سالم بودن و دور از آفت بودن بدن، انديشه و روح است. در تعريف علمي اين واژه، زماني نظريه رايج، مدل سلامت زيست ـ پزشكي بود كه فقط به بررسي ارگانيزم و بيولوژيك انسان مي‌پرداخت، اما به تدريج با روشن شدن كاستي‌هاي اين نگرش الگوي زيستي ـ رواني ـ اجتماعي قوت گرفت و طرفداران اين الگو سلامت فرد را نتيجه تعامل عوامل زيست‌شناختي (ويروس‌ها، باكتري‌ها و ...)، روان‌شناختي (بازخوردها، باورها و رفتارها)، جامعه‌شناختي (طبقه، شغل، نژاد و ...) دانستند. امروزه وقتي در متون روان‌شناسي و ديني از انسان سالم سخن به ميان مي‌آيد، منظور، سلامت در بعد روان‌شناختي است كه البته اين بعد هم نمي‌تواند بدون ارتباط با ابعاد ديگر سلامت، معرف شخصيت سالم باشد، زيرا جايگاه بحث از سلامت در بعد زيستي و اجتماعي، در قلمرو علوم ديگر است.

سلامت روان نيز از مفاهيمي است كه در تبيين آن تلاش‌هاي فراواني صورت گرفته و نظريه‌پردازان شخصيت هر يك به گونه‌اي از سلامت روان و معيارهاي رفتار سالم و ناسالم سخن گفته‌اند. نظام‌هاي زيستي‌نگر، سلامت رواني را در كاركرد صحيح اندام‌ها و دستگاه عصبي بدن مي‌دانند. نظام روان تحليل‌گري، سلامت روان را در كنش موزون سه پايگاه شخصيت (نهاد، من و فرامن) مي‌بيند و نظام رفتارگرا، سلامت رواني را در رفتارهاي سازش يافتة و آموخته شده در محيط تعريف مي‌كند. انسان‌گراها سلامت روان را در ارضاي نيازهاي اساسي و رسيدن به مرحله خودشكوفايي و تحقق خويشتن مي‌دانند.

ويكتور اميل فرانكل1 عصب‌شناس، روانپزشك و روان‌شناس وجودگراي قرن بيستم و بنيان‌گذار نظريه «تحليل وجودي» (معنا درماني) است كه با نگرش مثبت به ماهيت سه بعدي انسان (جسم، روان و روح) و اصالت بخشيدن به بعد روحاني وي، تلاش مي‌كند نظرية نوپاي خود را كه عملاً در سال‌هاي اسارتش در زندان‌هاي «داخائو» و «آشويتز» به آزمون گذاشته وخود نيز از آن سر بلند بيرون آمده، استحكام بخشد و با تأليف كتاب‌ها و سخنراني‌هاي متعدد در دانشگاه‌هاي معتبر، اين پيام را به گوش انسان‌ها برساند كه با داشتن معنا در زندگي مي‌توانند سلامت واقعي را تجربه كنند، حتي اگر در دشوارترين شرايط قرار گيرند. وي متأثر از فيلسوفان وجودي، چون كي‌يركگارد، شوپنهاور، هايدگر و... بر اين باور است كه محور اصلي شخصيت انسان، روح اوست و تن و روان همچون لايه‌اي آن را احاطه كرده‌اند. عناصر اساسي اين ساحت روحاني، يعني آزادي، معنويت و مسئوليت، راهنماي انسان به سوي سلامت و سعادت هستند. بنابراين، سخن از ماهيت انسان بدون در نظر گرفتن يك‌پارچگي و تماميت او در سه بعد جسم، روان و روح، و سخن از سلامت انسان، بدون توجه به هسته مركزي شخصيت (روح)، نيازها و عناصر اصلي ساحت روحاني، سخني گزاف خواهد بود.

فرانكل در بيان نيازهاي متعالي روحاني، از شش نياز اصيل انسان: پويايي انديشه، معناجويي، تعالي خويشتن، ابديت، دين و گروه دوستي عاطفي ياد مي‌كند و چارچوب شخصيت سالم را بر پايه آن بنيان مي‌نهد. شخصيتي فراسوي بهنجاري كه در تلاش براي حصول به سطح پيشرفته كمال و تحقق استعدادهاي وجودي خويش، حداكثر استفاده را از ويژگي‌هاي ماهيتي خود (آزادي، مسئوليت و معنويت) ببرد.

نوشتار حاضر درصدد پاسخ به اين سؤال است كه انسان سالم از ديدگاه فرانكل چه مشخصه‌ها و ويژگي‌هايي دارد؟ بديهي است تبيين ويژگي‌هاي انسان سالم از اين ديدگاه مي‌تواند گوشه‌اي از ابهامات مربوط به سلامت روان را برطرف كرده و در كنار ساير نظريه‌هاي شخصيت، راه‌گشاي انسان طالب سلامت در مسير حركت به سوي رشد و تكامل باشد و در برنامه‌ريزي‌هاي آموزشي و تربيتي براي پرورش انسان‌هايي متعالي نقشي مؤثر ايفا كند.

انسان سالم و ويژگي‌هايش، از منظر فرانكل

روان‌شناسان كمال كه اغلب خود را انسان‌گرا و حامي جنبش استعداد بشري2 مي‌نامند، با نگرش انتقادي به نظريه‌هاي روان‌كاوي و رفتارگرايي، بر اين باورند كه اشكال سنّتي روان‌شناسي با محدود كردن ماهيت انسان و شكل‌گيري شخصيت او در محيط يا دوران كودكي، سلامت را نداشتن بيماري عاطفي يا ارضاي تمامي نيازها و سائق‌ها مي‌دانند، حال آنكه انسان چيزي بيش از اينهاست. فقدان بيماري عاطفي، انسان را در سطح بهنجاري قرار مي‌دهد، لكن مفهوم سلامت، فراتر از بهنجاري است. چه بسا افرادي كه از زندگي در شرايط به ظاهر مطلوب و راحت، شغل مطمئن و خانواده‌اي گرم و صميمي بهره‌مند بوده و به اين معنا بهنجار هستند، اما احساس خوشبختي و رضايتمندي از زندگي نمي‌كنند و از نظر رواني، سالم نيستند.

فرانكل با تأسيس اصل «اراده معطوف به معنا» در برابر «اراده معطوف به لذت» فرويدي و «اراده معطوف به قدرت» آدلري، شخصيت سالم را در قالب اين اصل، تبيين مي‌كند. به عقيدة او انسان سالم، انگيزش بنياديني به نام «اراده معطوف به معنا» دارد. اين انگيزش چنان نيرومند است كه مي‌تواند همه انگيزش‌هاي انساني ديگر را تحت‌الشعاع قرار دهد. «اراده معطوف به معنا‌دار بودن زندگي» شرط حياتي سلامت روان است. در زندگي بي‌معنا، دليلي براي ادامه زيستن باقي نمي‌ماند.

گرچه جست‌وجوي معنا، وظيفه‌اي سخت و مبارزه‌جويانه است و موجب افزايش تنش دروني مي‌شود، لكن سلامت روان در گرو حد معيني از تنش است. شخص سالم همواره در حال «شدن» و تلاش براي رسيدن به اهدافي است كه با آنها به زندگي‌اش معنا ببخشد. درك فاصله بين آنچه هست و آنچه بايد باشد، آنچه بدان دست يافته و آنچه بايد بدان دست يابد، تنشي را به او تحميل مي‌كند كه نتيجه آن، تلاش و تكاپوي بيشتر و حركت به سمت كمال است.3

انسان سالم، انساني است كه احساس خوشبختي و رضايتمندي از زندگي دارد، اما هدف او رسيدن به خوشبختي نيست. فرانكل، خوشبختي را لذت بردن از زندگي تعريف نمي‌كند و معتقد است هدف قرار دادن لذت، به نوعي تفكر بيمارگونه است. «يك انسان بيمار، كل معناي زندگي را در لذت، و هدف همه فعاليت‌هاي انسان را خوشبختي مي‌داند».4 نظرية نقش غالب اصل لذت در كل زندگي رواني، از اصول اساسي مكتب روان‌كاوي است. اما مكتب تحليل وجودي بر اين باور است كه لذت نمي‌تواند هدف و معناي زندگي باشد و فقدان لذت، زندگي را از معنا تهي نمي‌كند.

پذيرش اصل لذت به عنوان معناي كلي زندگي، توالي فاسدي دارد كه به دو مورد از آنها پرداخته مي‌شود:

1. لذّت، محصول دستيابي انسان به خواسته‌ها و مطالباتش بوده و خواسته‌هاي انسان پاياني ندارد. او با وصول به هر لذتي، لذت فراتري را طالب است كه نهايتي براي آن متصور نيست. در نتيجه، او هرگز احساس رضايت از زندگي را تجربه نخواهد كرد. 2. با پذيرفتن اصل لذت به عنوان هدف همه فعاليت‌هاي انسان، تمايزي ميان افعال اخلاقي و غير اخلاقي انسان باقي نمي‌ماند و همه اهداف، يك جهت پيدا مي‌كنند. بر اين اساس، فرقي نمي‌كند انسان پولش را صرف خريد غذاي بيشتر و بهتر براي خودش كند يا صرف انفاق و كمك‌رساني به ديگران، چون در هر دو حال، پول، لذت آفرين بوده است و ارزش‌گذاري اخلاقي بين اين دو عمل، تأثيري ندارد.

به اين ترتيب فرانكل، معيار نهايي رشد و پرورش شخصيت سالم را «اراده معطوف به معناي زندگي» و نياز مداوم انسان به جست‌وجوي معنا مي‌داند؛ جست‌وجوي معنايي كه به زندگي او منظوري ببخشد. فقدان معنا در زندگي، به نوعي بيماري رواني انديشه‌زاد منجر مي‌شود كه ويژگي خاص آن، فقدان هدف در زندگي و احساس تهي بودن است؛ وضعيتي كه فرانكل آن را پديده گسترده و شناخته شده قرن بيستم دانسته و آن را «نوروز توده‌هاي نسل حاضر» يا «نهيليسم»5 و «پوچ‌گرايي» مي‌نامد. 6 تنها راه‌حل اين مشكل، يافتن معناي زندگي است و گرنه محكوم به بيماري رواني خواهيم بود. او مي‌نويسد: «ظاهراً عده زيادي از ما «چراي» زندگي خود را از دست داده‌ايم و به همين سبب، تحمل «چگونه‌ي» وجودمان هر چند سرشار از وفور و رفاه باشد، دشوارتر شده است». 7

به اين ترتيب، شخصيت سالم كسي است كه معنايي مناسب در زندگي يافته، واكنش خويش را آزادانه براي موقعيت‌هاي پيش‌رو انتخاب كرده و مسئولانه نتايج اعمال و انتخاب‌هاي خود را مي‌پذيرد. او با توجه به گذرا بودن زندگي، وقت، عمر و امكانات خود را صرف كيفيت بخشيدن به زندگي و نه كميت آن مي‌كند و با نگاهي خوش‌بينانه به آينده، اهداف و وظايف خود را طراحي مي‌كند.

از نظريه معنادرماني فرانكل ويژگي‌هايي از شخصيت سالم استخراج مي‌شود كه در مبحث بعدي به آن خواهيم پرداخت. اما پيش از آن، به دو توانايي خاص و منحصر به فرد انسان از نظرگاه فرانكل اشاره‌ خواهيم كرد تا بنيان نظريه اين روان‌شناس در طراحي انسان سالم روشن‌تر شود.

توانايي‌هاي روحاني انسان

دو توانايي ويژه و منجصر به فرد انسان كه فرانكل بارها بدان پرداخته است، عبارت‌اند از: «توانايي از خود فاصله گرفتن»8 و توانايي «از خود فرا رفتن»9 اين دو قابليت، ناشي از ظرفيت‌هاي روحي انسان است و در رفتار هيچ حيواني وجود ندارد. «فراغت از خود»، يعني از خود فاصله گرفتن به انسان اين امكان را مي‌دهد كه در مقابل خودش يا يك موقعيت بايستد، به تجزيه و تحليل رفتار خود بپردازد و در برابر اعمالش به قضاوت بنشيند. او مي‌تواند و بايد، خود را نقد كند، آزادانه عقيده‌اي را بپذيرد يا رد كند و تصميم به انجام عملي بگيرد يا از انجام آن خودداري كند. همه اينها زماني امكان‌پذير است كه او از بيرون به خود نگاه كند و توجه را از خويشتن بر دارد. به واسطه اين قابليت مي‌‌تواند سرنوشت (زيست‌شناختي، روان‌شناختي و جامعه شناختي) خود را مرور كرده و از «خود»‌ي كه به وسيله آن طراحي شده، گذر كند و فاصله بگيرد و از اين طريق، معنايي براي زندگي‌اش بيابد. معنا زماني توسط يك فرد كشف مي‌شود كه برخودش تمركز نداشته و از بيرون به خود نگاه كند. توانايي «فاصله گرفتن از خود» به انسان كمك مي‌كند كه از تمركز بر خود، دست برداشته و مفهومي از خودش نداشته باشد. 10 ظرفيت روحاني ديگري كه فرانكل آن را ويژگي اساسي انسانيت معرفي مي‌كند «از خود فرا رفتن» است. او در اين باره مي‌نويسد:

با طرح «از خود فرا روندگي»، اين واقعيت انسان‌شناختي را متذكر مي‌شوم كه انسان بودن يعني: حركت مداوم به سوي فراتر از خود، به سوي چيزي كه دقيقاً همان خود كنوني نيست. به سوي چيزي يا كسي، به سمت يك معنا كه احتمالاً توسط يك فرد تحقق مي‌يابد، يا به سوي يك فرد همنوع كه در خارج با او مواجه مي‌شويم.11

توجه به قابليت «از خود فاصله گرفتن» همراه با «تعالي خويشتن»، مسير نظريه معنادرماني فرانكل را از رويكردهاي درماني رفتاري ـ‌شناختي متمايز مي‌سازد، چون به نظر وي انسان را نمي‌توان بدون در نظر گرفتن توانايي او براي رهيدن و فاصله گرفتن از خود فهميد. او انسان‌بودن را همواره «متوجه شخص يا چيز ديگري غير از خود بودن» تعريف مي‌كند كه قادر است با فضيلتِ تعالي خويشتن، خود را به دست فراموشي سپرده، در ديگري وقف كرده و از اين طريق، انسانيّت خود را تحقق بخشد. و بنابراين، هر چه بيشتر از خود فاصله گرفته و برخود متمركز نباشد، انسان‌تر مي‌شود.

ويژگي‌هاي انسان سالم

1. آزاد، مختار و گزينش‌گر

آزادي در نظرية تحليل وجودي فرانكل، يكي از ويژگي‌هاي ذاتي انسان است و همين ويژگي، رفتارهاي او را غير قابل پيش‌بيني مي‌سازد. گرچه بشر همواره در معرض آثار نيروهاي بيروني و دروني بسياري قرار دارد، اما در انتخاب شيوه مقابله با اين نيروها آزاد است. او آزاد است عقيده‌اي را بپذيرد يا رد كند، تصميم به انجام عملي بگيرد يا نگيرد، رفتار يا احساسي را انتخاب كند يا نكند، از اين‌رو، شخصيت فردي او اساساً غير قابل پيش‌بيني است و فقط شخصيت نوعي وي را مي‌توان در قالب تحقيقات گسترده آماري، روي گروه نمونه وسيعي پيش‌بيني كرد.12

انسان سالم، به رغم وجود محدود كننده‌هاي فراوان آزادي، مي‌داند كه هيچ چيز نمي‌تواند آزادي وي را كاملاً سلب كند. او آزاد است كه از همة محدوديت‌هايي كه او را احاطه كرده‌اند، همچون سكّوي جهش استفاده كرده و بر آنها تعالي جويد.

فرانكل كه معتقد است آزادي انسان در خلأ شكل نگرفته و بستر معنا دهنده به آزادي، همان محدوديت‌هاي موهبتي و محيطي است، او «سرنوشت» را مهم‌ترين عاملي كه مي‌تواند آزادي انسان را تحت تأثير قرار داده و محدود كند، دانسته است. سرنوشت به سه شكل مي‌تواند انسان را احاطه كند:

الف ـ سرنوشتي كه به وسيله وضعيت فيزيكي و زيستي بر انسان نمايان مي‌شود (سرنوشت زيست‌شناختي)؛13

ب ـ سرنوشتي كه محصول نگرش انسان و برآيند وضعيت زيستي و محيطي اوست (سرنوشت روان‌شناختي)؛

ج ـ سرنوشتي كه به وسيله وضعيت محيط بيروني و اجتماعي بر انسان نمايان مي‌شود (سرنوشت جامعه‌شناختي).

انسان سالم بر همه ‌اين شرايط، فائق آمده و خود را اسير آنها نمي‌داند. شايد پرسش برانگيزترين بخش اين عقيده، رابطه سرنوشت زيست‌شناختي انسان با آزادي اراده اوست. او تا چه حدّ در برابر وضعيت ژنتيكي و زيستي خود آزادي عمل دارد؟ فرانكل در پاسخ به اين پرسش، انسان‌هاي نمونه‌اي را مثال مي‌زند كه به تعبير وي به توفيق «هنرمندانه» و «قهرمانانه» دست يافته‌اند. هنرمندانه از آن جهت كه موفق شده‌اند ماده اوليه و مقاوم زيست‌شناختي را از طريق اراده آزاد، شكل دهند، و قهرمانانه از آن جهت كه موفقيت آنان همچون قهرمانان ورزشي، حاصل كوشش‌هاي منظم آنهاست. آنها از ابتدا به محدوديت‌هاي زيست‌شناختي خود بي‌اعتنا بوده، تمام سعي خود را مي‌كنند و نتيجه يك عمل را مطلق نمي‌بينند.14

درباره تقدير روان‌شناختي هم گرچه غرايز و تجارب دوران كودكي و... زمينه‌هايي براي عملكرد «من» فراهم مي‌كنند، اما اين «من» است كه اراده كرده و تصميم مي‌گيرد. «من» همچون قايق‌راني نيست كه اجازه مي‌دهد باد قايق را به هر سمت كه مي‌خواهد براند، بلكه برعكس، هنر «من» همچون مهارت قايق‌راني است كه نيروي باد را به منظور راندن قايق در مسيري مشخص به كار مي‌برد تا جايي كه حتي قايق را برخلاف جهت باد هم پيش مي‌برد.15 فرانكل موارد متعددي از بيماران را مثال مي‌زند كه با وجود بيماري رواني، همچنان امكان موضع‌گيري و تصميم‌گيري دارند، زيرا اگر چه بيمار روان‌پريش ممكن است كارآيي خود را از دست دهد، اما شأن و مقام انساني هنوز در او باقي است.

در خصوص با سرنوشت جامعه‌شناختي نيز، اولاً: قوانين جامعه‌شناختي، زماني مي‌توانند تأثيرگذار باشند كه از منطقه آزادي فردي انسان بگذرند، از اين‌رو، هرگز قوانيني كاملاً تعيين كننده نبوده و نمي‌توانند او را از آزادي اراده‌اش محروم كنند. ثانياً: تجربه نشان داده است كه همه چيز را مي‌توان از يك انسان گرفت مگر يك چيز: آخرين آزادي بشر را در گزينش رفتار خود در هر شرايط موجود.16

شخصيت سالم، در نهايت، خود، سرنوشت خويش را به دست مي‌گيرد و با استفاده از ظرفيت‌هاي وجودي خود بر همه شرايط زيستي ـ رواني و اجتماعي غلبه مي‌كند تا سرانجام به «خود فرا روندگي» خويش را تحقق بخشد. «سرنوشت» فقط زمينه‌اي براي آزمودن آزادي انسان است.

2. خودآگاه و مسئوليت‌پذير

«انسان موجودي خودآگاه و مسئول است.»17 در اين تعريف، يكي از امتيازات مكتب درماني تحليل وجودي، نهفته است. در اين مكتب درماني كه اصل و جوهر وجودي انسان را مسئوليت‌پذيري او مي‌داند، نقطه شروع درمان نيز آگاهي دادن فرد از مسئوليتش است. هر انساني دائماً با موقعيت‌هاي متفاوتي روبه‌رو مي‌شود كه در هر كدام از اين موقعيت‌ها معنايي نهفته است. انسان سالم كه گويا دومين باري است كه متولد شده است، هر موقعيت از زندگي را فرصتي طلايي و بي‌نظير مي‌بيند كه بايد با آن دست و پنجه نرم كرده و در چالش‌ حاصل از آن موقعيت، معنايي را محقق سازد.

به بيان ديگر، «هر وضعيت زندگي، ندايي است كه نخست بايد به آن گوش داد و سپس پاسخ گفت»،18 از اين‌رو، انسان سالم، همواره متوجه پاسخ‌گويي به هر وضعيتي است. او مي‌داند كه آزادي انتخاب، مسئوليت آفرين است. وقتي اين توانايي و فرصت را دارد كه آزادانه گزينش كرده و عملي را انتخاب كند، بنابراين، در برابر آن انتخاب و نتايج‌ حاصله از آن مسئول است.

مسئوليت اصلي انسان، شكوفايي ارزش‌هاست، حال با توجه به اينكه در هر موقعيتي ارزشي نهفته است، اگر اين موقعيت از دست برود، فرصت تحقق آن ارزش نيز از دست رفته و براي هميشه تحقق ناپذير باقي مي‌ماند. بر اين اساس، انسان سالم از هيچ موقعيتي نبايد به سادگي گذر كند. او متوجه وظايفي است كه در زندگي بر دوش او نهاده شده و هر وضعيت، بخشي از آن وظيفه براي او نمايان مي‌شود.

به نظر فرانكل چنين انساني به جاي آنكه زندگي را فقط يك واقعيت بپندارد، زندگي را حكم انجام وظيفه مي‌داند كه از سوي قدرت و كارفرمايي برايش صادر شده است، از اين‌رو، مسئوليت او نه فقط آگاهي از وظايف زندگي، بلكه همچون سربازي، پاسخ‌گويي به كارفرما نيز هست.19

فرانكل تلويحاً نمونة عيني سلامت روان را در يك انسان مذهبي معرفي كرده، مي‌نويسد: «انسان مذهبي كسي است كه هستي خويش را نه تنها براساس مسئوليت براي ارضاي وظايف زندگي توجيه مي‌كند، بلكه همچنين در برابر كارفرما هم مسئول است.»20

اين نگرش كه انسان، خود را همچون سرباز جبهه معنويت‌هاي روي زمين بداند، نه تنها به انفعال نمي‌انجامد، بلكه او را تا حد زيادي فعال مي‌كند، زيرا او وظيفه زندگي را دستورالعملي از سوي قدرتي برتر مي‌داند كه با بهره‌گيري از موهبت آزادي و انتخاب، به آن دستورالعمل‌ها، پاسخ مثبت داده و فعالانه زندگي مي‌كند.

آگاهي از وظايفي كه براي هر كس منحصر به فرد و در حدّ توانايي‌هاي اوست، به سازگاري بيشتر انسان‌ها در تعاملات با يكديگر نيز منجر مي‌شود. اگر انسان خود را فردي آگاه و مسئول‌ بداند، در برخورد با پديده‌هاي محيطي مي‌تواند راه خويش را انتخاب كرده، تعامل و تبادل سازگارانه‌تري با مسائل زندگي برقرار كند.

3. ارزش مدار

باور به تفرد و يگانگي انسان‌ها در وجود، تكاليف، وظايف، مسئوليت، رنج و... اين نتيجه را در پي خواهد داشت كه جست‌وجوي انسان براي يافتن معنا نيز امري كاملاً شخصي و منحصر به فرد بوده و در نتيجه، معناي زندگي هر كس ويژه و يگانه خواهد بود. لكن مطالعه رفتارها و كنش‌هايي كه در موقعيت‌هاي مشابه و يك‌سان توسط ميليون‌ها نفر، تجربه مي‌شود، وجه مشترك و معيار همگاني را به دست مي‌دهد كه گويا همة اين كنش‌ها و واكنش‌ها در جهت آن، صورت مي‌گيرد. فرانكل اين معاني فراگير و جهان شمول را به صورت «ارزش‌ها» تعريف مي‌كند.21

بر اين اساس، «ارزش» همان «معنا» خواهد بود، اما نه معناي شخصي، بلكه مفهومي كلي و همه جايي كه از معاني شخصيِ تجربه شده زندگي افراد متعدد، انتزاع شده و در جهان ماوراي انسان ريشه دارد. هر كس مي‌تواند در قالب اين مفهوم كلي و با تنظيم برنامه زندگي خود بر مبناي آن، معناي جزئي‌تر و كاملاً منحصر به فرد زندگي خود را كشف كرده و از اين طريق بر انسانيت خويش غنا بخشد.

«اگر معنا و ارزش‌ها چيزي جز زايش ذهني يك فرد نبودند و ريشه در دنيايي ماوراء و مافوق انسان نداشتند، آنها هر لحظه كيفيت خواست خود را از دست مي‌دادند».22

فرانكل معاني كشف شده زندگي انسان را در قالب سه نظام ارزشي طبقه‌بندي كرده و به اين ترتيب، معيار و راهكار مشخصي در اختيار انسان معناجو قرار مي‌دهد. او مي‌گويد: معناي زندگي از سه طريق محقق مي‌شود و هر طريق، متناظر با يكي از ارزش‌هاست؛ بدين معنا كه هر يك از اين راه‌ها مي‌تواند ارزشي را محقق ساخته و شكوفا كند.

راه‌هاي تحقق معنا عبارت‌اند از:

1ـ انجام كاري ارزشمند كه از آن طريق «ارزش‌هاي خلّاق» به ظهور مي‌رسند؛

2ـ كسب تجربه‌هاي والا كه از آن طريق «ارزش‌هاي تجربي» شكوفا مي‌شوند؛

3ـ شيوه تحمل درد و رنج كه از اين طريق «ارزش‌هاي نگرشي» شكوفا مي‌شوند.23

شخصيت سالم، زندگي خود را مبتني بر اين سه نظام ارزشي، طراحي مي‌كند؛ آنجا كه ممكن است با انجام كاري ارزشمند، چيزي را به طبيعت عرضه مي‌كند. آنگاه كه لازم است تسليم زيبايي طبيعت و هنر شده و تجارب والايي را از محيط دريافت مي‌كند، و آنجا كه نه فرصت خلاقيت يافت و نه امكان دريافت تجربه سرشاري از طبيعت، برترين ارزش‌هاي خود، يعني ارزش‌هاي نگرشي را به خدمت گرفته و حتي در سخت‌ترين شرايط ممكن نيز «معنايي» در زندگي خود خواهد يافت.

بر اين اساس، سه ويژگي شاخص شخصيت سالم از ديدگاه فرانكل: خلاقيت، عشق‌ورزي و تحمل درد و رنج، موضوع بحث ادامه اين اين نوشتار خواهد بود.

الف) خلّاقيت

يكي از راه‌هاي كشف معناي زندگي، «كار» است كه از طريق آن «ارزش‌هاي خلاق» نمايان مي‌شوند. «خلاقيت» كه به نظر فرانكل در ناهشيار معنوي آدمي ريشه دارد،24 به معناي «افزودن چيزي به دنيا از طريق استفاده از استعدادها و ابراز خويشتن» است.25

انسان خودآگاه و مسئول مي‌تواند با خلق يك اثر، توليد انديشه يا خدمت به ديگران، كه لازمه آن ايثار و عرضه به جهان است، به زندگي خود معنا ببخشد. 26 بهترين راه تحقق ارزش‌هاي خلّاق، «كار»، و بهترين جلوه‌گاه كار، «شغل» شخصي افراد است كه فرد از اين طريق، رابطه يگانه و منحصر به فرد خود را با جامعه پيدا كرده، با اداي سهم خود به جامعه، احساس رضايتمندي را تجربه مي‌كند.

البته فرانكل يادآور مي‌شود كه گرچه شغل، قلمرو احتمالي شكوفايي ارزش‌هاي خلّاق را فراهم مي‌كند، اما ممكن است لزوماً به رضايت شخصي منجر نشود و هيچ شغلي را نمي‌توان تنها راه كاميابي و موفقيت دانست.27 اينكه شخص فكر كند با داشتن شغلي ديگر مي‌توانست خوشبخت‌تر باشد، نوعي خود فريبي يا ناشي از درك نادرست شغل است. مهم، نوع و محتواي كاري نيست كه فرد انجام مي‌دهد، بلكه شيوه انجام آن كار است كه به زندگي معنا مي‌بخشد. «كار» و «شغل» في‌نفسه ارزشمند نبوده و به خودي خود انسان را بي‌همتا و جايگزين ناپذير نمي‌رساند، بلكه اين خود انسان است كه با اتخاذ شيوه انجام كار در هر عرصه شغلي، خود را جايگزين ناپذير مي‌سازد.

گاه انجام وظايف مشخص و استاندارد تحميل شده از بيرون (كارفرما، محيط كار و...) شغل را ملال‌آور كرده و به رضايت شخصي منجر نمي‌شود، از اين‌رو، كسي كه نمي‌تواند از حرفه خود ارضا شود بايد در زندگي خصوصي و غير حرفه‌اي خود در پي عواملي باشد كه به زندگي او معنا بدهد.28

همچنين فرانكل به آسيب‌شناسي كار پرداخته و به دو گروه از انسان‌ها كه به رغم بهره‌مندي از كار مناسب نمي‌توانند نياز معناجويي خود را ارضا كنند، اشاره مي‌كند؛ گروهي كه كار را ابزاري براي ثروت‌اندوزي و كسب لذت بيشتر دانسته و عده‌اي كه از فشار كار و خستگي ناشي از آن، فرصتي براي لذت بردن ندارند. در هر دو مورد، كار، نه تنها سلامت روان را به همراه نخواهد داشت، بلكه به نوعي روان آزردگي نيز منجر مي‌شود. كساني كه فقط ثروت‌اندوزي را هدف مي‌بينند، سرمايه كلان دارند، اما زندگي‌شان ديگر جهتي ندارد29. آنان كه تمام اوقات را بي‌وقفه به كار مي‌گذرانند، براي فرار از زندگي و موقعيت‌هايي كه دائماً بايد با آن روبه‌رو شوند، به كار پناه برده و در اين دويدن بي‌وقفه، مي‌كوشند تا از خود بگريزند و هنگامي كه به كار مشغول نيستند، احساس خسران مي‌كنند. اين در حالي است كه از نظر انسان سالم، كار نه وسيله‌اي براي رسيدن به ثروت بيشتر و نه پناهگاهي براي پركردن اوقات و گريز از خود است، چون او لذت و رفاه را از هر طريق كه باشد، مايه معنابخشي به زندگي نمي‌داند.

فرانكل «تكنولوژي» و پيشرفت‌هاي حاصل از آن را يكي از عوامل بي‌معنايي زندگي امروزي دانسته و معتقد است تكنولوژي، ما را از نياز به استفاده از مهارت‌هاي بقا محروم ساخته و سيستمي را توسعه داده است كه زنده ماندن انسان را بدون نياز به كوششي از جانب او تضمين مي‌كند.30 جامعه صنعتي امروزي، ما را با مسئله «فراغت ناشي از بيكاري» روبه‌رو ساخته كه مي‌تواند به نوعي بيماري به نام «روان نژندي بيكاري» منجر شود. بارزترين علامت اين بيماري، «دل مردگي» و «احساس بيهودگي» است: «دل مردگي»، يعني بي‌تفاوتي روز افزون و از دست دادن نيروي ابتكار و در نهايت، ناتواني از انجام هر كاري، حتي ناتواني در جذب و دريافت دست كمكي كه به سوي فرد دراز شده است». 31

البته بيكاري، هميشه به چنين واكنش رواني منتهي نمي‌شود، زيرا آزادي معنوي هميشه اين فرصت را به فرد بيكار مي‌دهد كه با اين سرنوشت اجتماعي چگونه روبه‌رو شود. برخي با تسليم شدن به چنين سرنوشتي، بهانه‌اي براي تمام شكست‌ها و بي‌مسئوليتي‌هاي خود و ديگران مي‌يابند و «بيكاري» را عامل تمام بدبختي‌ها و عدم موفقيت‌ها مي‌دانند.

در مقابل، برخي نه تنها تحت تأثير اين سرنوشت واقع نشده، بلكه با تدابير منطقي و قدرت تصميم‌گيري، سرنوشت خود را شكل مي‌دهند. آنان معناي زندگي را خلاصه در كار يا مزد نمي‌بينند، از اين‌رو، روز تعطيل و غير تعطيل براي آنها تفاوتي ندارد. هر وقت كار مشخصي نداشته باشند، به فعاليت ديگري مشغول مي‌شوند. به اين ترتيب، فرد بيكار هميشه اين فرصت را دارد كه تصميم بگيرد؛ از گروه دل مردگان باشد يا كاميابان.32 به عقيده فرانكل، درمان «روان نژندي بيكاري» از طريق جبران اقتصادي و اجتماعي كافي نيست، زيرا بشر تنها با رفاه زندگي نمي‌كند.33

ب. دريافت و ايثار عشق

انسان بر اساس ويژگي «تعالي خويشتن»، موجودي است از خود فرارونده كه اساساً علاقمند دستيابي به فراسوي خويش است. تحقق اين ويژگي روحاني چه از راه دستيابي به معنايي براي تحقق بخشيدن و چه از راه دستيابي به موجودي ديگر كه با او رابطه‌اي صميمانه برقرار كند، در بستر اجتماع امكان‌پذير مي‌شود.

معنايابي از طريق ارزشهاي تجربي، يعني برداشت و دريافت (تبادل) تجربه‌هاي ارزشمند از رهگذر غور در زيبايي‌هاي عالم طبيعت، هنر، فرهنگ، روابط بين فردي و تعامل با ديگران در قالب عشق به آنها.34 درك زيبايي هنر و طبيعت و برقراري رابطه صميمانه با ديگران، آنگاه كه امكان تحقق ارزش‌هاي خلاق وجود ندارد، بهترين راه دستيابي به معناي زندگي است.

به نظر فرانكل، حتي يك لحظه اوج ارزش تجربي مي‌تواند سراسر زندگي را سرشار از معنا سازد، زيرا آنچه مهم است شدت و عمق‌ تجربه‌هاي لذت بخش است، نه تعداد يا مدت زمان دوام آنها.35 انسان از خود فرارونده، توانايي ايثار و دريافت عشق را دارد. وقتي به او محبت مي‌شود؛ يعني موجودي بي‌نظير و بي‌همتاست، و وقتي عاشقانه كسي را دوست دارد، او را موجودي يگانه و جايگزين ناپذير نموده است.

فرانكل عشق را تنها راه رسيدن به اعماق وجود انساني ديگر دانسته، مي‌گويد: «عشق عبارت است از تجربه يار با تمام وحدانيت و تفرد وي».36 بنابراين، در يك رابطه عاشقانه، انساني با انسان ديگر روبه‌رو مي‌شود و انسانيت او را به عنوان شخصي منحصر به فرد تصديق مي‌كند.

عشق، پديده‌اي كاملاً انساني و متفاوت از غريزه جنسي است. آنچه در گونه‌هاي پست‌تر موجودات به شكل رابطه جنسي ديده مي‌شود، در مرحله‌اي از بلوغ رو به تكامل به پديده‌ خاص انساني به نام عشق تبديل مي‌شود37 كه ماهيتا با ميل جنسي تفاوت دارد. معشوق در مفهوم عشق، ابزاري براي كاهش تنش جنسي نبوده و رابطه جنسي صرفاً بيان فيزيكي يك رابطه روحاني به نام عشق است. در اين رابطه، معنا و مفهومي نهفته است كه از طريق ايثار و دريافت عشق، كشف مي‌شود.

انسان سالم مي‌تواند از طريق اين جنبه روحاني، يعني عشق، نه تنها صفات فعليت‌يافته وجود محبوب، بلكه ارزش‌هاي نهفته و بالقوه او را نيز درك كرده و او را در آگاه شدن از استعدادهاي خود و تحقق بخشيدن به آنها ياري كند. او فارغ از جنبه‌هاي جسماني و رواني محبوب، به اندرون روحاني او نفوذ كرده، بر غناي ارزش‌هاي خويش مي‌افزايد تا آنجا كه مي‌توان گفت كه عشق فعليِ متافيزيكي انجام مي‌دهد.38 در عشق دو جانبه، هر دو موفق مي‌شوند براي تحقق استعدادهاي بالقوه از يكديگر كمك گرفته و به سمت كمال، حركت كنند.

به عقيده فرانكل، عشق واقعي معطوف به چيزهايي نيست كه فرد «دارد»، زيرا هستي معشوق با مرگ از بين مي‌رود. ويژگي‌هاي جسماني در گذر و معرض تغيير است، و ويژگي‌هاي روان‌شناختي نيز ناپايدار. عشق واقعي متوجه چيزي است كه فرد، «هست» و «بايد باشد». چنين عشقي آن‌قدر كم به جسم معشوق توجه دارد كه به راحتي مي‌تواند در فقدان او هم دوام بياورد. ظاهر جسماني، فقط نمادي بيروني براي بيان اندرون منحصر به فرد معشوق است.39

عشق حقيقي، يعني برقرار كردن رابطه روحاني با وجود شخص ديگر كه در اين ارتباط روحاني، او را نه تنها آن‌گونه كه هست، بلكه آن‌گونه كه مي‌تواند باشد و خواهد بود، مي‌نگرد و از اين رهگذر توانايي‌ها و ارزش‌هاي نهفته معشوق را درك مي‌كند.

ويژگي‌ها و آثار عشق راستين از ديدگاه فرانكل عبارت‌اند از:

1ـ اعجاز عشق، توانايي پذيرش تمام و كمال ارزش‌ها را مي‌افزايد، از اين‌رو، عشق واقعي انسان را كور نمي‌كند، بلكه بينا و توانا مي‌سازد تا ارزش‌ها را بهتر ببيند.40

2ـ عشق حقيقي قابل انتقال نيست، زيرا هدف اصيل شخص عاشق، وجود روحاني معشوق است كه همواره جايگزين ناپذير و بي‌همتاست.

3ـ عشق حقيقي، خود ضامن بقا، پايداري و ابديّت خويش بوده، «وفاداري» از لوازم آن است.41

4ـ چنين عشقي عامل تعيين كننده در روابط تك همسري42 و بالطبع پذيرش مسئوليت‌هاي اجتماعي و اقتصادي43 ناشي از آن است.

5ـ عشق راستين، وابسته به وجود فيزيكي معشوق نبوده، بلكه معناي ژرف خود را در وجود معنوي شخص مي‌يابد، از اين‌رو، در فقدان معشوق هم دوام مي‌آورد.44

6ـ عشق، مستقل از جسم است و رابطه جسماني، روش تجلّي رابطه روحاني است. پس همان‌طور كه جسم براي عاشق، تجلّي وجود روحاني معشوق است، رابطه جنسي نيز تجلّي نيّت روحاني اوست. 45

گرچه توانايي عشق‌ورزي از ويژگي‌هاي مهم انسان سالم است، لكن معناي زندگي منحصر در داشتن يا نداشتن تجربه موفق عشق نيست. بنابراين، فردي كه امكان چنين تجربه‌اي را نداشته هنوز هم قادر است زندگي‌اش را به شكل معناداري پيش ببرد. مهم آن است كه فرصت‌هاي تحقق ارزش‌ها را غنيمت شمارد. آنگاه كه امكان دست‌يابي به ارزش‌هاي خلاق يا ارزش‌هاي تجربي نباشد، بايد ارزش‌هاي نگرشي جايگزين شود.

ج. تحمل خردمندانه رنج

يكي از ويژگي‌هاي برجسته انسان سالم، خلق ارزش‌هاي نگرشي در موقعيت‌هاي رنج‌آور و ملال انگيز بر پايه خردمندي و انديشه‌ورزي است.

بعد خردمندي انسان كه از امتيازات اساسي و اختصاصي اوست، نيازمند تبيين و توضيح نيست. اما اينكه چگونه «رنج» كشيدن مي‌‌تواند از خصايص منحصر به فرد انساني و موجب رشد و تعالي او گردد، مقالي است كه فرانكل در كتاب‌هايش به تفصيل از آن سخن گفته است. قبل از هر چيز، لازم است به تعريف وي از «رنج» و خصوصيات «رنج با معنا» بپردازيم. از نظر فرانكل، «رنج يعني مواجهه با وضعيتي اجتناب‌ناپذير يا سرنوشتي تغيير ناپذير».46

انسان در مواجهه با سرنوشت، كاملاً آزاد است؛ يا بايد آن را شكل دهد يا تغيير دهد و يا اگر توانايي شكل‌دهي و تغيير را نداشته باشد، بايد شجاعانه آن را تحمل كند.

سرنوشت، گاهي اجتناب‌پذير است، گاه اجتناب‌ناپذير. سرنوشتِ اجتناب ناپذير نيز يا اجتناب ناپذير و سرزنش پذير است، يا اجتناب‌ناپذير و ناگزير. جولانگاه نظريه فرانكل در موضوع «رنج»، سرنوشتي است كه نه مي‌توان آن را تغيير داد و نه راه گريزي از آن است. رنجي كه نتيجه سوء تدبير يا محصول انتخاب‌هاي شخصي انسان نيست، اين رنج با «خود آزاري»، يعني پذيرش رنج غير ضروري،47 متفاوت است. «رنج غير ضرور»، يعني موقعيت‌هاي ملال‌آور كه نتيجه انتخاب خود انسان است و امكان تغيير يا محو آن موقعيت وجود داشته، لكن فرد از چنين امكاني استفاده نمي‌كند و خود را به تحمل رنجِ حاصل از آن، وادار مي‌كند. فرانكل «رنج انتخاب شده» را نوعي خودآزاري بيمارگونه مي‌داند تا يك تحمّل قهرمانانه. 48 آنچه اهميت دارد، اجتناب‌ناپذيري و گريزناپذيري سرنوشتي است كه فرد به آن گردن مي‌نهد. شخصيت سالم با توجه به اين پند حكيمانه كه «زندگي چيزي نيست جز فرصت براي چيزي»، 49 رنج را، چون وظيفه‌اي ويژه و خاص مي‌پذيرد و نه تنها به آن پشت نمي‌كند، بلكه از فرصت‌هاي پنهاني نهفته در آن نيز براي كمال استفاده مي‌كند.

فرانكل نه تنها رنج‌كشيدن را وظيفه مي‌داند، بلكه آن را عنصري حفاظت كننده در برابر كسالت و بي‌تفاوتي دانسته، معتقد است كه رنج بردن، انسان را به تكاپو مي‌اندازد و موجب رشد و پختگي او مي‌شود. 50 تاب آوردن و تحمل كردن چنين موقعيتي، آنگاه معنا مي‌يابد كه شخص را به وضعيت بهتري ارتقا داده تا به «تغيير خود» مبادرت ورزد. 51 «تغيير خود»، يعني رشد و فرا رفتن شخص به وراي آنچه كه هست.

فرانكل فرايند «تغيير خود» را اين‌گونه بيان مي‌كند: در رنج بردن از چيزي براي دور شدن از آن، ما به سمت درون خود حركت كرده، به طوري كه ميان شخصيت خود و آن چيز، فاصله ايجاد مي‌كنيم. تا زماني كه از وجود اين موقعيت، رنج مي‌كشيم، در حالت تنش بين آنچه هست و آنچه بايد باشد به سر مي‌بريم. در اين حالت مي‌توانيم درباره آرمان‌هايمان به خيال‌پردازي ادامه داده و به كمال‌طلبيِ خود توجه كنيم. رنج‌بردن، تنشي مؤثر و تحولي عميق ايجاد مي‌كند كه در آن انسان به آگاهي عاطفي از آنچه نبايد باشد، دست مي‌يابد.52

«تغيير خود» از طريق تغيير شيوه نگرش و طرز برخورد او با مشكلات و تحمل مصائب، حاصل مي‌شود. انسان سالم كه انگيزه و هدف اصلي زندگي را رسيدن به تعادل، كسب لذت يا گريز از درد ندانسته و در جست‌وجوي معناي زندگي است، «معنايابي» را هدف اساسي حيات انساني خود مي‌داند، حتي اگر آن معنا را بتوان در درد و رنج يافت. در آن صورت، تمام رنج‌ها را با اشتياق تحمل مي‌كند، چرا كه معتقد است در هر يك از موقعيت‌ها و تجربه‌هاي تلخ، فرصتي براي اثبات شايستگي و مقاومت فرد نهفته است. نوع پذيرش رنج و تحمل آن، مي‌تواند حاكي از عظمت دروني انسان باشد. آنچه در سخت‌ترين شرايط، انسان را تغيير مي‌دهد، تصميم و خواست دروني اوست نه شرايط پيراموني.53

فرانكل با بيان تجربيات اسارت و زندگي اردوگاهي، به دو گروه عمده از انسان‌ها اشاره مي‌كند. برخي در كوران تلخ و شيرين شرايط زندگي با فراموش كردن عظمت بشري خود، در زمره حيوانات در آمده و براي رهايي از رنج طاقت‌فرسا دست به هر عملي مي‌زنند. و عده‌اي نيز با حفظ جايگاه والاي انساني و عظمت روحي خود، ‌از اين فرصت و ارزش اخلاقي نهفته در آن سود برده، خويشتن خويش را تعالي بخشيده و نشان مي‌دهند كه هرگز نمي‌توان آخرين آزادي را از دست داد. همين گزينش است كه مشخص مي‌كند او ارزش رنج‌هايش را داشته يا خير. گرچه ناچاريم بپذيريم شمار اين گروه كه شايستگي رسيدن به معيارهاي والاي اخلاقي را دارند، انگشت شمار است. 54 كساني كه بتوانند رنج و سختي اوضاع نااميد كننده را با تغيير نگرش‌هاي خود به دستاورد و موقعيتي تبديل كنند و در شيريني و شكوه حاصل از آن معنايي بيابند بسيار اندك، اما بسيار ارزشمند هستند.

نكته قابل توجه ديگر در نظريه فرانكل، نگاه وي به آثار مثبت و خوشايند رنج، نه فقط در جهان انساني، بلكه در دنيايي ماوراي آن است. وي معتقد است كه تحمل قهرمانانه رنج و كشف معناي آن، ويژگي خاص جهان انسان‌هاست، و چون اين جهان نمي‌تواند غايت و نهايت تكامل جهان هستي باشد، پس ممكن است بپذيريم دنياي ماوراي جهان انساني وجود داشته باشد كه انسان‌ها پاسخ نهايي رنج‌هاي بشري خود را در آن خواهند يافت.55

4. معناجويي

چالش و ترديد در مفهوم هستي و ارزش زيستن، ويژگي خاص انسان و از موارد متمايز وجودي انسان با ساير حيوانات است. «معناجويي»، يعني درگيري ذهني با اين سؤال‌ها: از كجا آمده‌ام، چرا آمده‌ام، به كجا و چرا مي‌روم؟ و معنايابي، يعني پي بردن به راز سر به مهر معنا و مفهوم زندگي.

نقطه محوري در نظريه فرانكل، «معناجويي» يا «خود پيامبري»56 است كه ديگر روان‌شناسان كمتر به آن توجه كرده‌اند. «معنا» يك واقعيت است نه فقط (نوعي نگرش)؛ واقعيتي كه همواره خود را در شكل موقعيتي مشخص و حقيقي نمودار مي‌سازد. هر موقعيت، امكاني را در خود نهفته دارد. «كشف معنا»، يعني آگاهي ناگهاني از يك امكان در زمينه واقعيت.57

انسان سالم از هر امكان و فرصت فراهم شده و از راه‌هاي متعدد براي دستيابي به معناي مورد نظر استفاده مي‌كند. اين مهم نيست از چه راهي و با در نظر گرفتن كداميك از ارزش‌هاي سه‌گانه (خلّاق، تجربي و نگرشي) به معنا دست يافته، بلكه آنچه اهميت دارد اين است كه انسان سالم با كشف مفهوم زندگي خود، به آرامش و سازگاري عاطفي مي‌رسد. «داشتن معنا نه فقط براي موفقيت و شادكامي كه براي بقا لازم است».58

انسان سالم، وجود خود، لحظه‌ها و فرصت‌ها را به رسميت شناخته، بر اين عقيده است كه هيچ چيزي بيهوده آفريده نشده و هر يك از موقعيت‌ها، همچون صدفي، مرواريدهاي ارزشمندي را براي به كمال رساندن انسان در بر دارند.

فرجام پذيري و گذرا بودن موقعيت‌ها معناي مسئوليت شخصي را ملموس‌تر مي‌كند. چون همه چيز گذرا است، خود را مسئول ماندگار كردن آنها مي‌داند، از اين‌رو، محقق ساختن ارزش‌ها و به فعليت در آوردن آنها، امكانات موجود را به واقعيتي تبديل مي‌كند كه ديگر گذرا نبوده و همواره ماندگار خواهد شد. 59 مسئوليت انسان سالم، تبديل موقعيت‌ها به واقعيت‌هاي ماندگار است. به اين ترتيب، او با انجام مسئوليت خود و معنا بخشيدن به زندگي، ضمن اينكه مي‌پندارد عمري طولاني دارد، آماده اعلام زنگ پايان وقت و فراخوانده‌شدن است.60 و از آنجا كه مي‌داند به ميزاني كه هر يك از نيازهاي روحاني خود را به خوبي ارضا كرده باشد، روح را جاودانه ساخته است، پس زندگي، حتي تا آخرين لحظات عمر، براي او با معنا خواهد بود.

معناي زندگي، يك مفهوم انتزاعي عام يا يك امر مشخص و استاندارد شده‌اي نيست. معناي زندگي هر كس، يعني رسالت و وظيفه مخصوصي كه در زندگي دارد؛ وظيفه‌اي كه در حد توانايي‌هاي او معين شده است.61 بر اين اساس، همانطور كه وظايف زندگي هر فرد كاملاً ملموس، عيني و منحصر به فرد مي‌باشد، معناي زندگي او نيز واقعي، ملموس و ويژه است.

هرگز نمي‌توان گفت بهترين معنا در زندگي چيست. همانطور كه بهترين حركت در بازي شطرنج، حركت در محدوده توانايي خود (حالات دروني فرد) و محدوده قدرت رقيب (شرايط بيروني) است، شخص نيز بهترين معنا را وقتي به دست آورده كه بفهمد بهترين كار ممكن را در هر موقعيتي انجام داده است. 62

شخصيت سالم، كمبودهاي زيستي و محدوديت‌هاي اجتماع را مانع معنايابي ندانسته و بر آنها تمركز نمي‌كند. به عقيده فرانكل، معناي زندگي، مشروط و مقيّد به هيچ چيزي نيست. شرايط دروني و بيروني (سن، هوش، تحصيلات، نوع شخصيت، اقتصاد، فرهنگ، مذهب و...) در تسهيل يا دشواري دسترسي به معنا موثرند، اما وجود يا عدم معنا هيچ ارتباطي با شرايط ندارد.63

نا اميدي در كشف و دسترسي به معنا، زمينه بروز نوعي بيماري‌ به نام «روان نژندي وجودي» يا «خلأ وجودي» را فراهم مي‌كند64 كه نشانه اصلي آن، احساس بيهودگي، پوچي و بي‌هدفي است. به نظر فرانكل، تنها راه درمان اين بيماري، معنا‌درماني است. معنادرماني به انساني كه مسئوليت خود را در زندگي نشناخته، مي‌آموزد كه زندگي نه تنها يك وظيفه، بلكه حكم است؛65 حكمي كه توسط يك كارفرماي مقتدر صادر شده و وظيفه هر شخص را تعيين كرده است. حال تكليف چنين شخصي يافتن راهي براي انجام صحيح وظيفه و كشف معنا و مفهوم منحصر به فرد زندگي خويش است. «هر چه انسان بيشتر به وظيفه كيفيت زندگي بياويزد، زندگي به نظرش با معناتر خواهد شد». 66

5. يكتايي و بي‌همتايي (تفرد و جايگزين ناپذيري)

تأكيد بر فرديت و رشد و تحول شخصي از ويژگيهاي نگرش وجودي است. هر انساني به نوعي ناقص است، زيرا هيچ كس از همه استعدادها بهره‌مند نيست. كاستي‌هاي وجود آدمي، او را يگانه و جايگزين ناپذير مي‌سازد. اگر تمام انسان‌ها كامل و بي‌نقص بودند مي‌توانستيم شخصي را جايگزين شخصي ديگر كنيم. بنابراين، هر انسان موجودي يكتا و يگانه است؛ يعني متفاوت از ديگران.67

تفرد وجودي، مسئوليت آفرين است؛ مسئوليت در برابير زندگي و وظايف خاصي كه براي او تعيين شده است. مسئوليت او، يعني مسئوليت شخصي علاوه بر مسئوليت وضعيت. 68 او در انجام وظيفه و رسالت خود، جانشيني ندارد و زندگي هم قابل برگشت نيست، از اين‌رو، مسئوليت او كاملاً ويژه و منحصر به فرد است و فرصتي كه براي انجام آن دارد، بي‌همتاست.

درك صحيح از تفرد وجودي، يگانگي مسئوليت، موقعيت، وظيفه، بي‌همتايي در سرنوشت و توجه به فرجام پذير بودن زندگي، معنايابي انسان سالم را تسهيل مي‌كند. موقعيت‌ها گذرا، اما فرصت‌هاي بي‌نظيري هستند كه معنايي را در خود نهفته دارند. شيوه پاسخ‌گويي به هر وضعيتي، معناي منحصر به فرد آن را آشكار مي‌سازد. شخصيت سالم، خود را در محدودة سرنوشت، گرفتار نمي‌بيند. او حتي در برابر سرنوشت نيز جايگزين ناپذير است، چون مي‌داند كه سرنوشت او تكرار نمي‌شود، هيچ كس ديگر هم توانايي‌هاي او را ندارد و به خود او هم اين توانايي‌ها دوباره داده نمي‌شود، 69 از اين‌رو، مي‌كوشد خودش بهترين روش رويارويي با سرنوشت را برگزيند.

او از طريق درك تفرد و ناپايداري فرصت‌ها و موقعيت‌هاي زندگي، تلاش مي‌كند با مصرف خردمندانه زمان، وظايف خاص خود را كه در محدوده توانايي‌هاي اوست، بشناسد و در به انجام رساندن آنها هيچ فرصتي را از دست ندهد، هر چند ممكن است كارش ناتمام بماند.

از نظر انسان سالم، پايان يافتن فرصت پيش از پايان كار، از ارزش آن نمي‌كاهد، چون معيار سنجشِ معنادار بودن زندگي، كيفيت آن است نه كميت.70 بنابراين، مبناي قضاوت در مورد زندگي، نه طول زمان، بلكه غني بودن آن است. زندگي كوتاه و قهرمانانة يك جوان، بامعناتر از زندگي طولاني و بدون كيفيت شخص ديگر است. «گاه اين زندگي‌هاي ناتمام از زيباترين سمفوني‌ها به شمار مي‌روند». 71

6. پاسخ‌گويي به نداي وجدان

بر اساس نظريه ساختار سه بعديِ وجود انسان، «وجدان» يكي از بخش‌هاي اصلي ناهشيار معنوي و در واقع، هسته وجودي آدمي است كه او را در پاسخ به پرسش‌هاي زندگي و پذيرش مسئوليت آن راهنمايي مي‌كند.72 وجدان، مركز هدايت كننده شخص در معنايابي است.

در هر موقعيتي آنچه وجدان مي‌گويد (نداي وجدان) صحيح‌ترين پاسخ به آن موقعيت است. پاسخ‌هاي وجدان كه در اعماق ناهشيار آدمي ريشه دارند، پاسخ‌هايي شهودي و غيرمعقول هستند، زيرا فرايند تفكر منطقي را طي نمي‌كنند.73 محتواي وجدان، ممكناتي است كه «بايد واقع شوند»، اما در حال حاضر به مرحله فعليت و قطعيت در نيامده‌اند، از اين رو ناخودآگاه هستند و بايد از طريق شهود و مكاشفه به آن تحقق بخشيده و آن را به واقعيت تبديل كرد، از اين‌رو، فرانكل معتقد است كه وجدان، امري غير معقول و كاملاً ناآگاهانه است. و از اين جهت، شبيه «عشق» است، زيرا عشق نيز ادراك شهودي و مستقيم از ظرفيت‌هاي نهفته در معشوق است كه بايد به فعليت برسند. همچنين از آنجا كه عشق، ناظر به قابليت‌هاي نهفته و منحصر به فرد معشوق است، هدف وجدان نيز امكانات بالقوه و بي‌نظيري است كه در هر موقعيت وجود دارد. وجدان با درك شهودي خود، اين امكانات را كشف كرده به واقعيت مبدل مي‌سازد.

از آنجا كه هر موقعيتي براي انسان، فرصتي است منحصر به فرد و بي‌نظير، متعلق دريافت وجداني نيز امري است كاملاً شخصي، ملموس و بي‌همتا. از اين‌رو، زندگي كردن طبق وجدان معناي زندگي در يك سطح كاملاً فردي و آگاه از واقعيت كامل هر وضعيتي است.

فرانكل وجدان را واقعيتي روان‌شناختي مطرح مي‌كند، اما از نظرگاهي كاملاً متفاوت با نظريه روان‌كاوي. به عقيده وي تقليل وجدان به فرامن و تعبير از آن به عنوان تصويري از پدر دروني شده، به ناديده شدن كيفيت ويژه و متعالي وجدان منجر مي‌شود. اين بخش اساسي ناهشيار روحاني (معنوي) انسان، نه تنها يك واقعيت روان‌شناختي، بلكه بيانگر ارتباط او با منبعي متعالي است. همه انسان‌ها ذاتاً رابطه‌اي پنهاني با موجودي متعالي دارند. وجدان بخشي از كلّ اين موجود متعالي است كه وارد محدوده روان‌شناختي فرد شده است. به عبارت ديگر، وجدان، واسطه‌اي ميان انسان و عامل ماورايي است كه به او ندا مي‌دهد. بنابراين چون وجدان، نداي متعالي است پس خودش هم كيفيتي متعالي دارد. فهم ويژگي تعالي وجدان بدون داشتن ادراك صحيحي از منشأ متعالي آن امكان‌پذير نيست. فرانكل در تبيين اين مسئله، وجدان را به ناف انسان تشبيه مي‌كند كه اگر به تنهايي و جداگانه مطالعه شود به نظر بي‌معنا مي‌رسد، اما با مراجعه به نقش آن در فرآيند تولد و تاريخچه پيش از آن، مفهوم و ارزش اين عضو در خارج از بدن فرد، يعني «مادر» روشن مي‌شود. وجدان نيز در ارتباط با منشأ متعالي خودش قابل درك خواهد بود.

فرانكل وجود و حضور وجدان و ارتباط آن با منشأ ماورايي انساني را امري وجودي و مسلم در نظر مي‌گيرد، اما توضيح و تبيين كيفيت اين منشأ متعالي را خارج از حوزه روان‌شناسي و به مباحث هستي‌شناسي و الهيات مربوط مي‌داند، در عين حال، اجمالاً اشاره دارد كه مي‌توان چنين مرجع مختاري را «خدا» ناميد.74

انسان آزاد است و مي‌تواند ماهيت خود را همان‌گونه كه مي‌خواهد، شكل دهد. اما خلق استانداردهاي لازم براي اين طراحي و انتخاب خود، خارج از حوزه قدرت اوست. او نمي‌تواند خود، قانون‌گذار خويش بوده و قانوني قاطع و جازم صادر نمايد، زيرا صدور حكم مطلق فقط از موجود مطلق امكان‌پذير است. اين موجود مطلق و منبع متعالي كه هم قانون‌گذار است و هم مرجع پاسخ‌گويي، در بيرون از وجود انسان قرار دارد و از طريق وجدان با او در ارتباط است.

همة انسان‌ها، اعم از مذهبي و غير مذهبي، حضور وجدان را در خود مي‌يابند و براساس آن به مسئول بودن خود پي مي‌برند. اما اين مسئله كه منشأ وجدان چيست و انسان در برابر چه چيز يا چه كسي پاسخ‌گوست، پرسشي است كه فقط ذهن انسان سالم را به خود مشغول مي‌دارد؛ انساني كه كيفيت متعالي وجدان را به رسميت شناخته و خود را در برابر منشأ متعالي آن مسئول مي‌بيند.

به نظر مي‌رسد فرانكل، مذهبي بودن را يكي از فاكتورهاي مهم در سلامت روان مي‌داند. گرچه وي تصريح به اين مطلب نكرده است، لكن تلويحاً توجه انسان به خاستگاه متعالي خود و پاسخ‌گويي به نداي وجدان را از ويژگي‌هاي انسان مذهبي مطرح مي‌كند؛ انساني كه با درك صحيح از ارتباط خود با منبعي متعالي، پاسخ‌گوي مسئوليت خويش در برابر آن مرجع ماورايي است.

انسان غير مذهبي، نداي وجدان را ندايي از درون ذات خود دانسته و خودش را فقط در برابر وجدان مسئول مي‌بيند. به نظر او وجدان، آخرين مرجع پاسخ‌گويي است. گويا او براي يافتن معناي نهايي زندگي هنوز به بالاترين قله نرسيده و در جايي ماقبل آخر (قبل از قله) توقف كرده است.75 اما انسان سالم، وجدان را مرحله‌اي ماقبل آخر دانسته و خود را در برابر خاستگاه متعالي وجدان، مسئول مي‌بيند، در عين حال به تصميم ديگران براي انتخابِ رسيدن به اين قله يا متوقف ماندن قبل از آن، احترام مي‌گذارد چون به آزادي بشر اعتقادي راسخ دارد.

نقد و بررسي

1. ملاحظاتي در انديشه‌هاي فرانكل در تعريف سلامت

امروزه روان‌شناسان، كمال هنجار بودن و فاقد علائم بيماري بودن را براي داشتن زندگي سالم كافي نمي‌دانند. چه بسا افرادي كه علائم بيماري ندارند و در شرايطي به ظاهر مطلوب و آرماني زندگي مي‌كنند، اما احساس رضايت از زندگي نداشته و احساس پوچي و بيهودگي مي‌كنند. پس سلامت، مفهومي فراتر از بهنجاري و به معناي تلاش براي رسيدن به سطح پيشرفته كمال است. گرچه اين نگرش، فرآيند رو به رشدي را در علم روان‌شناسي و به خصوص روان‌درماني نشان مي‌دهد، لكن هنوز فاصله زيادي با نگرش قرآني دارد.

قرآن سلامت را در دو بعد ايجابي و سلبي تعريف مي‌كند؛ يعني پيراستگي از مجموعه‌اي از امراض و آفات روحاني و آراستگي به منظومه‌اي از خصايص انساني كه او را از ساير مخلوقات متمايز ساخته و موجب برتري و فضيلت انسان بر همه موجودات مي‌شود.

تفاوت ديگر در تعيين گستره سلامت است. تقريباً همه نظريه‌هاي سلامت و كمال در علم روان‌شناسيِ معاصر (از جمله ويكتور فرانكل) قلمرو سلامتي را فقط به همين دنيا محدود مي‌كنند، اما نگرش قرآني، سلامت را با در نظر گرفتن جاودانگي انسان تبيين مي‌كند، زيرا براي زندگي انسان قلمرويي وسيع‌تر و عميق‌تر مي‌بيند. در اين نگرش، نوعي تنيدگي و پيوند ناگسستني ميان دنيا و آخرت ديده مي‌شود و همواره دنيا به عنوان كشتزاري براي آخرت ديده شده كه با كاشت محصولات خوب و گذر از آن مي‌توان به برداشتي مطلوب و رو به مقصد رسيد، از اين‌رو، ترك دنيا براي آخرت76 و ترك آخرت براي دنيا هر دو رفتار ناهنجار شمرده مي‌شوند. همچنين در مكتب ا سلام، سعادت و سلامت در قالب هدف اصلي خلقت، يعني «قرب الي الله» تعريف مي‌شود، بنابراين هر نگرش، گرايش يا رفتاري كه در جهت شكوفايي فطرت و منطبق با هدف آفرينش انسان باشد و حركت او را در اين مسير تسهيل كرده يا تسريع بخشد، سهمي از سلامت را به همراه خواهد داشت.

به اين ترتيب، سلامت و مرض، دو مفهوم تشكيكي خواهند بود كه درجات و مراتبي دارند. براين اساس، ممكن است انساني به مراتبي از سلامت روحاني دست يابد، اما نشانگاني از بيماري هم در او ديده شود. بنا بر آنچه گفته شد، ديدگاه قرآن درباره سلامت روان، دست كم از سه جهت با يافته‌هاي روان‌شناسان تفاوت اساسي دارد: الف ـ در تعريف سلامت، ب ـ در گسترة سلامت، ج ـ در هدف‌گذاري سلامت.

2ـ در ساختار انسان سالم

آنچه فرانكل به عنوان يكي از روان‌شناسان كمال در تبيين ساختار انسان سالم مطرح مي‌كند، صرف‌نظر از نقايص و كاستي‌هاي آن، في الجمله مورد تأييد دين اسلام است. خصوصياتي چون آزادي، اختيار، مسئوليت‌پذيري، ارزش‌مداري، معناجويي، پاسخ‌گويي به نداي وجدان و... در آموزه‌هاي قرآني به روشني مطرح شده است، لكن تفاوت عمده ديدگاه قرآني با ديدگاه فرانكل در زمينه بخشي از اين خصوصيات با مبدأ و مقصد آفرينش انسان است. فرانكل در تبيين اين مؤلفه‌‌ها توجه چنداني به مبدأ آفرينش( خدا) ندارد. او هر چند در معناي نهايي زندگي، امر متعالي را بسيار پر رنگ مي‌بيند، لكن در تعيين مصداق اين امرِ متعالي، دست و دل بازي نموده و خداي اديان ابراهيمي را يكي از مصاديق امر متعالي در نظر مي‌گيرد. بي‌توجهي وي به غايت و مقصد آفرينش هستي و به‌ويژه انسان، برجسته‌تر از غفلت از مبدأ است. او معتقد است كه مرگ، كليت زندگي انسان را كامل مي‌‌كند و او را به گذشته‌اي كه در اين جهان مادي تا ابد باقي است، پيوند مي‌دهد. در گذشته است كه امكانات بالفعل و بالقوه ما، ماندگار مي‌شود.77 بر اساس اين بيان، او توجهي به آينده و ارتباط آن با گذشته ندارد.

اگرچه نظريه فرانكل در موضوع شاخصه‌هاي انسان سالم با آموزه‌هاي قرآني همپوشي دارد، لكن با توجه به دو تفاوت عمده جهان‌شناختي فوق الذكر، اين شاخصه‌ها، تفاوت قابل توجهي خواهند داشت كه اجمالاً به چند مورد از آنها اشاره مي‌شود:

الف)آزادي

فرانكل آزادي را از ويژگي‌هاي ذاتي انسان دانسته كه به وسيله آن مي‌تواند بر همه محدوديت‌هاي موهبتي و محيطي غلبه كرده، راه خود را انتخاب كند و پاسخ‌گوي انتخاب خود باشد. قرآن كريم انسان را موجودي آزاد و مختار مي‌داند كه بايد با استفاده از ابزار‌هايي، چون عقل، فطرت و شريعت به انتخاب راه خود اقدام كند. اين موهبت، تنها ابزاري است براي رسيدن به حيات پاكيزه. در پاسخ به سئوال آزادي از چه؟وآزادي براي چه؟ قرآن كه هستي آدمي را حقيقتي برتر از وجود جسماني او مي‌داند، آزادي را به معناي رهايي گوهر وجود آدمي (روح) از قيد و بند‌هايي مي‌داند كه مانع رشد و تعالي او هستند. آزادي حقيقي، يعني رهايي از هر گونه زنجير و اسارت دروني و بيروني، و مبارزه با طاغوت كه نتيجه آن، عبوديت است.

ب) كار

فرانكل نظام ارزش‌هاي انسان سالم را در سه مقوله كار، عشق و رنج مفصلاً تبيين كرده و معتقد است ارزش‌ها، سازمان دهنده اعمال و رفتار شخصيت سالم هستند و در واقع، معناي زندگي فرد را تعيين مي‌كنند. مكتب اسلام، به كار و نقش آن در تكوين شخصيت اهميت بسيار داده است، اما آنچه در نظريه فرانكل ديده نشده، اين است كه هر نوع كاري نمي‌تواند معنابخش زندگي و تسهيل كننده سلامت باشد. عناصر اساسي و لازم براي دستيابي به سلامت، عبارت‌اند از: 1ـ ايمان، 2ـ عمل صالح. در سراسر قرآن، انسان مطلوب قرآني را مي‌توان با دو كليد واژه ايمان و عمل صالح شناسايي كرد. گويا اين دو مفهوم كه به كرات و اغلب با هم ذكر شده، پيوندي ناگسستني در تكوين شخصيت سالم دارند.

قرآن كاري را ارزشمند مي‌داند كه دو مشخصه «حسن فعلي» و «حسن فاعلي» را داشته باشد، در غير اين صورت، كار، ويژگي تعالي بخشي روحاني خود را از دست خواهد داد. توضيح اينكه هر عمل دو بعد دارد؛ بعد فعلي كه اثر خارجي عمل است و در جامعه براي همه مشخص است، و بعد فاعلي كه انگيزه عامل براي انجام عمل است و اثر آن فقط در روح و روان شخص ظاهر مي‌شود. بعد فعلي، پيكره عمل، و بعد فاعلي روح عمل است. 78 از نظر قرآن آنچه موجب سلامت مي‌شود عملي است كه علاوه بر مفيد بودن و آثار اجتماعي مثبت داشتن، نيت و انگيزه خدايي نيز داشته باشد. در اين ديدگاه، عشق‌ها و رنج‌ها همه در مقوله عمل مي‌گنجند و همه آنها زماني به سلامت منتهي مي‌شوند كه در پرتو انگيزه الهي حيات يافته و ابدي شوند.

ج) حاكميت خدا و سنت‌هاي او بر انسان

يكي از اساسي‌ترين عناصر تنظيم كننده رفتار، نظام باور‌هاي فرد است. مجموعه باورها، جهان‌بيني فرد را بنيان نهاده و به شخصيت او انسجام و هماهنگي مي‌بخشند. باور به وحدانيت خداوند با تمام صفات جمال و جلالش، باور به اينكه خداي متعال وجود محض، كمال محض، زيبايي مطلق، قدرت مطلق، علم و حكمت مطلق و منزه از همه نقص‌ها و زشتي‌هاست، باور به اينكه انسان از جهت استعداد و از سنخ وجود، شايستگي خداگونه شدن را دارد، باور به هدفمندي جهان هستي، اعتقاد به رابطه مقدّمي دنيا در مقايسه با آخرت و... همه مجموعه باور‌هاي انسان سالم از نظر قرآن هستند كه توجه به آنها او را از بسياري از اضطرابات و تشويش‌ها رهايي بخشيده، به ساحل امن و آرامش هدايت مي‌كند و غفلت از آنها ارمغاني جز زندگي سخت و پر اضطراب به همراه ندارد: «و من اعرض عن ذكري فانّ له معيشة ضنكا».79

يكي از باورهاي بنيادين انسانِ قرآني، باور به سنت‌هاي حاكم بر جهان هستي و از جمله، هستي انسان است. سنت‌هايي، چون عليت، ابتلا، امداد، احباط و تكفير، توكل و توسل، شفاعت و... كه انسان در پرتو اعتقاد به آنها رفتارهاي خود را تنظيم و اصلاح مي‌كند. سنت ابتلا حاكي از فلسفه وجودي انسان است: «الذي خلق الموت و الحياة ليبلوكم ايّكم احسن عملا».80 انسان مختار در عرصه دنيا همواره در معرض امتحان و ابتلا است و در سختي‌ها و گشايش‌ها با فعليت بخشيدن به استعداد‌هاي نهفته، شايستگي خود را براي سلامت و سعادت به اثبات مي‌رساند. رنج‌هاي زندگي در هر حال و به هر شكلي، فرصتي براي شكوفاسازي و تعالي انسان هستند. برخي در برابر شرايط به ظاهر نامطلوب زندگي، توان خود را از دست داده، جزع و فزع مي‌كنند، برخي صبر را پيشه خود كرده و گروهي با درك واقع‌بينانه اين شرايط، خداوند را بر ناملايمات زندگي سپاس مي‌گويند، چون رنج را فرصتي استثنايي براي دستيابي به عالي‌ترين ارزش‌ها و بهترين موقعيت براي تغيير و تعالي خويشتن به شمار مي‌آورند. چنين نگرشي به رنج، موجب پويايي، سرزندگي و نشاط در حركت به سمت كمال مي‌شود.

د) وجدان

دو توانايي منحصر به فرد انسان كه فرانكل بر آن تأكيد مي‌ورزد و اساس شخصيت سالم را تشكيل مي‌دهد، توانايي ‍»از خود فاصله گرفتن» و «از خود فرا رفتن» است. از خود فاصله گرفتن به معناي نقد خويشتن و قضاوت درباره اعمال و رفتار خود مي‌باشد و مرتبه‌اي از نفس انساني است كه در نگرش قرآني با عنوان «نفس لوامه» يا «وجدان» از آن ياد مي‌شود. فرانكل وجدان را بخشي از نا‌خودآگاه روحاني فرد دانسته است كه از طريق اتصال با منبعي متعالي، به انسان ندا مي‌دهد. به عقيده وي وجدان حلقه واسط ميان انسان و عاملي ماورايي است كه انسان بايد در برابر آن عامل، پاسخ‌گو باشد.

به نظر مي‌رسد كه در نگرش قرآني، وجدان كاملاً هوشيار و الهام گرفته از منبعي قدسي است كه انسان را بر انجام اعمال نيك تشويق و بر انجام اعمال زشت و ناشايست، توبيخ و مؤاخذه مي‌كند. البته گاهي به سبب ارتباط و انس بيش از حد انسان با طبيعت، نداي وجدان ضعيف و ظهور آن كم رنگ مي‌شود. همچنين توانايي از خود فرارفتن، يعني فارع شدن از خود و حركت مداوم به سوي فراتر ازخود، از ويژگي‌هاي انسان قرآني نيز هست، لكن در هدف‌گذاري اين مشخصه رفتاري در نظريه فرانكل، بينش مادي او غلبه دارد. هدفِ فراغت از خود در نظريه فرانكل، تعالي خوييشتن و كشف معناي زندگي اين جهاني براي اين جهان است، حال آنكه تعالي خويشتن در نگاه قرآن، يعني از خود فرارفتن و به خدا رسيدن است. تعالي خويشتن جرياني است كه انسان مطلوب قرآن از پايين‌ترين سطح اعتقاد به خدا در مسير آن قرار گرفته و به تدريج با تقويت ايمان توسط اعمال نيك، روح را تعالي بخشيده، به مقصد نهايي كه قرب‌الي‌الله است، نايل مي‌شود. پس ابتدا و انتهاي اين جريان، خداست.

نتيجه‌گيري

ويكتور فرانكل از نظريه‌پردازان شخصيت و مؤسس نظريه معنادرماني با تأثيرپذيري از تفكر فلسفه وجودي و روان‌شناسي وجودي، طرحي از شخصيت سالم ارائه مي‌دهد كه از ديگر نظريه‌هاي شخصيت، متمايز است. وي كه محور شخصيت سالم را توجه به نيازها و قابليت‌هاي ويژه ساحت روحاني انسان مي‌داند، تمركز بر بخش جسماني تن و روان و ارضا نيازهاي اين بخش را در سلامت، كافي ندانسته و گاه صرف تمركز بر اين جنبه از وجودِ انسان را بيماري‌زا مي‌داند. به نظر او جامعه صنعتي و رفاه‌زده امروزي كه با غفلت از ارزش‌ها و برآورده ساختن نيازهاي جسماني انسان بر اوقات فراغت او افزوده است، ارمغاني جز افسردگي، اعتياد و پرخاشگري نداشته و به نوعي بيماري رواني به نام «روان نژندي وجودي» كه مشخصة آن احساس بيهودگي و پوچي كسالت آور مي‌باشد، منتهي شده است. راه رهايي از اين وضعيت اسفناك، بازگشت به اصل وجود انسان (ساحت روحاني) و آگاهي از موهبت‌هايي چون آزادي، معنويت و مسئوليت است كه در سايه اين عناصر مي‌توان راه رشد و تكامل را به سلامت طي كرد. آنگاه انسان مطلوب، انساني خواهد بود كه از ره‌گذر اين توانايي‌ها و ظرفيت‌هاي وجودي، به معنايي مناسب دست يافته، آزادانه، واكنش خويش را در برابر موقعيت‌هاي پيش رو انتخاب مي‌كند و مسئولانه نتايج اعمال و انتخاب‌هاي خود را مي‌پذيرد. او از طريق وجدان با منبعي متعالي در ارتباط است كه خود را در برابر آن پاسخ‌گو مي‌داند، از اين‌رو، از همة فرصت‌هاي موجود (فرصت‌هاي كار و خلاقيت، فرصت‌هاي عشق، فرصت‌هاي رنج) بيشترين بهره‌برداري را مي‌كند تا نه تنها آن موقعتي‌ها، بلكه وجود خود را وجودي ابدي و ماندگار سازد، چرا كه آرامش واقعي انسان در پناه ابديت و جاودانگي است.

منابع

شولتز، دوآن، روان‌شناسي كمال (الگوي شخصيت كامل)، ترجمه گيتي خوشدل، چ چهارم، تهران، نشر پيكان، 1386.

فرانكل، ويكتور اميل، پزشك و روح، ترجمه فرخ سيف بهزاد، چ دوم، تهران، انتشارات درسا، 1372.

ـــــ، انسان در جستجوي معنا، ترجمه نهضت صالحيان و مهين ميلاني، چ هجدهم، تهران، انتشارات درسا، 1386.

ـــــ، فرياد ناشنيده براي معنا، ترجمه مصطفي تبريزي و علي علوي نيا، چ دوم، تهران، انتشارات فراروان، 1383.

ـــــ، انسان در جستجوي معناي غايي، ترجمه احمد صبوري و عباس شميم، تهران، تهران صدا- قصيده، 1381.

محمد‌پور يزدي، احمدرضا، ويكتور اميل فرانكل، بنيانگذار معنا درماني، چ اول، تهران، نشر دانژه، 1385.

مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج 1، چ 7، تهران، انتشارات صدرا، 1377.

حيدري، مجتبي، «معنا‌درمانگري فرانكل در نگاه تحليلي و نقد»، مجله معرفت، ش 119، آبان 1386، ص 140-121.


* استاديار گروه علوم قرآن و حديث دانشگاه قم. t.hasani16@gmail.com

** استاديار گروه روان‌شناسي پژوهشگاه حوزه و دانشگاه. دريافت: 30/2/1389 ـ پذيرش: 1/6/1390


1. V. E. Frankl

2. دوان شولتز، روان‌شناسي کمال، ص 7.

3. ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معنا، ص 160.

4. همان، پزشک و روح، ص 92.

5. Nihilism

6. ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معنا، ص 207.

7. همان، انسان در جستجوي معناي غايي، ص 77

8. Self- detachment

9. Self- transcendence

10. احمدرضا محمد‌پور يزدي، ويکتور اميل فرانکل، بنيانگذار معنا درماني، ص 139.

11. مجتبي حيدري، معنا درمان‌گري فرانكل در نگاه تحليلي و نقد، مجله معرفت، ش 119، ص 127.

12. ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معنا، ص 208.

13. همان، پزشک و روح، ص 160.

14. همان، ص 163.

15. همان، ص 165.

16. ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معنا، ص 101.

17. همان، پزشک و روح، ص 81.

18. همان، انسان در جستجوي معناي غايي، ص 119.

19. همان، پزشک و روح، ص 120.

20. همان، ص 124.

21. احمدرضا محمد‌پور يزدي، پيشين، ص 153

22. همان، ص 153

23. ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معنا، ص 172؛ همان، پزشک و روح، ص 95.

24. همان، انسان در جستجوي معناي غايي، ص 35.

25. احمدرضا محمدپور يزدي، پيشين، ص 162.

26. دوآن شولتز، پيشين، ص 161.

27. ويكتور اميل فرانكل، پزشک و روح، ص 218.

28. همان، ص 219.

29. همان، ص 220.

30. ويكتور اميل فرانکل، فرياد ناشنيده براي معنا، ص 19.

31. همان، پزشک و روح، ص 220.

32. همان، ص 225.

33. ويكتور اميل فرانکل، فرياد ناشنيده براي معنا، ص 19.

34. همان، انسان در جستجوي معنا، ص 172.

35. دوآن شولتز، پيشين، ص 162.

36. ويكتور اميل فرانکل، پزشک و روح، ص 235.

37. همان، فرياد ناشنيده براي معنا، ص 81.

38. همان، پزشک و روح، ص 258.

39. همان، ص 245.

40. همان، ص 236.

41. همان، ص 253.

42. همان، ص 256.

43. همان، ص 287.

44. همان، ص 243؛ ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معنا، ص 63.

45. همان، پزشك و روح، ص 246.

46 - همان، ص 175.

47. ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معناي غايي، ص 117.

48. همان، انسان در جستجوي معنا، ص 177.

49. همان، پزشک و روح، ص 208.

50. همان، ص 200.

51. ويكتور اميل فرانکل، فرياد ناشنيده براي معنا، ص 34.

52. همان، پزشک و روح، ص 201.

53. همان، انسان در جستجوي معنا، ص 103.

54. همان، ص 104.

55. همان، ص 186.

56. ويكتور اميل فرانکل، فرياد ناشنيده براي معنا، ص 25.

57. همان، انسان در جستجوي معناي غايي، ص 136.

58. همان، فرياد ناشنيده براي معنا، ص 29.

59. همان، پزشک و روح، ص 91.

60. همان، ص 129.

61. همان، ص 124.

62. همان، ص 128.

63. ويكتور اميل فرانکل، فرياد ناشنيده براي معنا، ص 36.

64. ويكتور اميل فرانکل، پزشک و روح، ص 22.

65. همان، ص 124.

66. همان، ص 147.

67. ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معناي غايي، ص 21.

68. همان، پزشک و روح، ص 150.

69. دوآن شولتز، پيشين، ص 159.

70. ويكتور اميل فرانکل، پزشک و روح، ص 139.

71. همان، ص 129.

72. ويكتور اميل فرانکل، انسان در جستجوي معناي غايي، ص 51.

73. همان، ص 31.

74. همان، ص 52.

75. همان، ص 54-51.

76. قصص: 77

77. ويكتور اميل فرانکل، فرياد ناشنيده براي معنا، ص 109.

78. مرتضي مطهري، مجموعه اثار، ج 1، ص 304.

79. طه: 124

80. ملک: 2