دين و بهداشت روان(2)/ ابوالفضل ساجدي

 

دين و بهداشت روان(2)

ابوالفضل ساجدى1

چكيده

اين نوشتار، بخش دوم سخنى است كه با هدف تبيين ساز و كارهاى تأمين بهداشت روانى در دين نوشته شده است. در شماره پيشين، چيستى بهداشت روانى در مكتب‏هاى گوناگون روان‏شناسى و نيز اسلام بررسى شد. سپس برخى از مؤلفه‏هاى بهداشت روان را كه مورد توجه پژوهشگران غربى است، ارائه شد.

در اين شماره، از ميان ديگر مؤلفه‏هاى بهداشت روان كه در دين فراهم مى‏آيد، به چهار مورد مى‏پردازيم: ثبات شخصيت؛ خودشكوفايى؛ هماهنگى در سه‏گانه بينش، گرايش و كنش و رفع اضطراب. راه‏كارهاى اسلام براى رسيدن به خودشكوفايى عبارتند از: تقويت روحيه تعهدپذيرى آدمى و جلوگيرى از آزادى افسارگسيخته؛ ضعف دل‏بستگى‏هاى مادى؛ ايجاد انگيزه قوى؛ جهت‏دهى انگيزه‏ها؛ تحقق هدف‏هاى تعليم و تربيت دينى و خودشناسى. براى هماهنگى در سه‏گانه بينش، گرايش و كنش، اسلام به هدايت در هر سه جنبه مى‏پردازد. بسترهاى لازم را براى حفظ در مسير و بازگشت خطاكار فراهم مى‏سازد و در نتيجه، بسترساز بهداشت روانى است. اين دين خاتم، براى اضطراب‏زدايى و رساندن به آرامش روان، ساز و كارهاى متفاوتى در عرصه‏هاى مختلف ذهن، دل و رفتار دارد كه برخى از راه‏كارهاى ذهنى و بينشى آن عبارتند از: ارتقاى معرفت و جلوگيرى از آشفتگى بينش؛ رفع كاستى شناختى؛ خداباورى؛ ايجاد، حفظ و رشد تدريجى جهان‏بينى الهى و خوش‏بين‏سازى. آخرين راه‏كار آرامش‏زا كه در اين نوشتار بدان مى‏پردازيم، موضوع فطرت و احياى آن است. در اين بخش، از اضطراب‏زايى پايمالى اخلاق و وجدان و ساز و كار تقويت وجدان در دين سخن به ميان مى‏آيد.

كليد واژه: ثبات شخصيت، خودشكوفايى، آرامش روان، سه‏گانه بينش، گرايش و كنش، خوش‏بين‏سازى، وجدان گرايى و وجدان‏ستيزى.

ثبات شخصيت

به گفته ونتيز و آلپورت، از جمله نشانگان سلامت روان، ثبات شخصيت2 است و معناىآن نبود دگرگونى‏هاى هيجانى افراطى است. افراد فاقد اين صفت، دمدمى‏مزاج و بسيار احساساتى هستند؛3 همان گونه كه تزلزل شخصيت، آينه تمام‏نماى نابهنجارى روان وضعف توان است. يكى از ريشه‏هاى اين مشكل، نبود الگوى ثابت، كامل، مطمئن و محبوب است. در چنين شرايطى، فرد هر روز از كسى الگو مى‏گيرد و پيرو الگوهاى متفاوت، دچار تزلزل شخصيت مى‏شود. آدمى به‏ويژه نوجوان و جوان، زندگى خويش را با كاوش از الگوهاى برتر مى‏آغازد. اگر آن‏ها را در آب‏هاى زلال نيابد، در منجلاب‏هاى آلوده مى‏كاود و تا رفع اين نياز، هرگز نمى‏آسايد و ناخودآگاه از الگوها تأثير مى‏پذيرد. حتى جوانان در دوره استقلال‏طلبى‏شان نيز، در واقع در مقام استقلال از خانواده و گزينش آزاد الگو هستند؛ نه اينكه كاملاً از الگوگيرى دورى گزينند. اگر در چنين دورانى، فرد در الگوگيرى دچار بحران شود، شخصيت ناپايدارى در او شكل مى‏گيرد. از همين رو، يكى از عوامل ناپايدارى شخصيت به‏ويژه در كودكى و نوجوانى، تنش‏ها و تعارض‏هاى عملى و نظرى خانوادگى است. اگر والدين داراى شخصيت و مزاج رنگارنگ و افرادى احساساتى و بى‏منطق باشند كه از عوامل مختلف تأثير مى‏پذيرند و روان باثباتى ندارند، چه بسا فرزندان نيز بدين سو گرايند؛ زيرا نخستين الگوى همانندسازى آنان والدين هستند. پيش‏گيرى از اين بحران، در گرو اصلاح رفتار والدين و ارائه الگوهاى مطلوب است.

اسلام، مددرسانى نيكو براى جلوگيرى از چنين بحرانى است. از يك سو همگان، از جمله والدين را به پرهيز از تشتت‏گرايى نظرى و رفتارى و پيروى از الگوهاى برتر الهى فرامى‏خواند كه فراهم كننده فضاى گرم و صميمى است و از سوى ديگر، تربيت نيكوى فرزند، بسترسازى مناسب براى اين امر و قرار دادن وى در شرايط شايسته تربيت را حق فرزندان بر والدين و وظيفه آنان مى‏شمارد.4 بى‏ترديد يكى از ضرورى‏ترين راه‏كارهاى تحقق تربيت، بسترسازى براى همانندسازى فرزندان با الگوهاى سالم و برتر انسانى است. پاى‏بندى به آموزه‏هاى دينى با جهت‏دهى گرايش‏ها در دوران كودكى و جوانى و عرضه الگوى كامل، مطمئن و محبوب، شخصيت پايدارى در فرد مى‏نهد و به شيوه‏هاى گوناگون راه را بر اثرپذيرى از الگوهاى سست مى‏بندد. وحدت شخصيت، بستر مناسبى براى شكوفايى فراهم مى‏آورد و آدمى را براى آشنايى با مراحل عالى‏تر هوشيارى توانا مى‏سازد.

قرآن با توجه به الگوگيرى در زندگى مى‏فرمايد:

لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثِيراً؛5 براى شما در زندگى، رسول خدا سرمشق نيكويى بود. براى آن‏ها كه اميد به رحمت خدا و روز قيامت دارند و خدا را زياد ياد مى‏كنند.

قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ؛6 شما الگوى خوبى در ابراهيم و پيروان او داريد.

قرآن پيامبر خود را به يادآورى الگوها فرامى‏خواند:

وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا؛7 در اين كتاب، ابراهيم را ياد كن كه وى بسيار راست‏گو و پيام‏آور الهى بود.

وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولاً نَبِيًّا؛8 در اين كتاب، موسى را ياد كن كه وى مخلص و فرستاده‏اى پيام‏آور بود.

وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا؛9 در اين كتاب، ادريس را ياد كن كه پيام‏آورى راست‏كردار بود.

بدين جهت، دين با ارائه الگوهاى انسانى برتر، كام تشنگان را با زمزم گواراى خويش سيراب مى‏سازد و با هدايت فرد در اين مسير، از پراكندگى شخصيت باز مى‏دارد.

يكى از ويژگى‏هاى روش الگويى اسلام در رساندن بشر به ثبات شخصيت، نفى برداشت فراانسانى از الگوهاى دينى است. قرآن چنين رويكردى را مردود مى‏شمارد و بر بشرى بودن پيامبر و رفتارهاى او تأكيد مى‏ورزد:

قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ ما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطانٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤمِنُونَ؛10 پيامبران بدان‏ها مى‏گفتند ما كسى جز بشرى مانند شما نيستيم، ولى خداوند بر بندگانى كه بخواهد منت مى‏نهد (و مورد لطف ويژه قرار مى‏دهد).

قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ؛11 بگو من بشرى مانند شما هستم كه به من وحى مى‏شود.

لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؛12 بى‏گمان رسولى از ميان خودتان به سوى شما آمد.

حكمت اين سخن حكيمانه، توجه دادن آدميان به انسان‏هايى است كه به‏رغم بشر بودن، توان عروج يافته‏اند و توانايى‏هاى نهفته خويش را به ظهور رسانده‏اند. مطالعه زندگى چنين اسوه‏هايى به زمينيان مى‏فهماند كه مقصد آسمانى براى همگان، دست‏يافتنى است.

قرآن حتى براى نوجوانان نيز اسوه معرفى مى‏كند و معرفت و ايمان اسماعيل عليه‏السلام را مى‏ستايد و داستان آن را براى آدميان نقل مى‏كند.13 در داستان طالوت و جالوت كه رهبران حق و باطل بودند و حاميان حق، بسيار اندك بود، قرآن از شهامت نوجوانى به نام داوود عليه‏السلام ياد مى‏كند؛ زيرا از ميان مردم برخاست و با تكيه بر قدرت ايمان با سردمدار كفر عصر مبارزه كرد.

وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ؛14 داوود جالوت را بكشت و خدايش پادشاهى و فرزانگى بداد و آنچه مى‏خواست به او بياموخت.15

خودشكوفايى

يكى از مؤلفه‏هاى بهداشت روانى رشد و خودشكوفايى16 است. به گفته آبراهام مزلو،اين ويژگى سطح نهايى رشد روانى است و زمانى مى‏آيد كه تمام نيازهاى دانى و عالى برآورده شده و همه استعدادهاى شخصيتى به فعليت رسيده باشد.17 اين مؤلفه چنانجايگاهى دارد كه روان‏شناسان انسان‏گرا، مانند كارل راجرز و مزلو كه دو روان‏شناس امريكايى و معروف‏ترين چهره اين رويكرد هستند، بهداشت روانى را به خودشكوفايى تعريف مى‏كنند و سالم‏ترين انسان را كسى مى‏دانند كه به اين مرحله دست يابد.18 بى‏گمان اسلام آدمى را در رسيدن به اين مقصد در هر دو بعد نظرى و عملى يارى مى‏كند. در مقام نظر، خود حقيقى را به او مى‏شناساند و راه‏كارهاى شكوفايى آن را به وى مى‏نماياند. در مقام عمل نيز او را براى نيل به مقصود دست‏گيرى مى‏كند. عمل به آموزه‏هاى فردى، آن وضعيت روانى آدمى را مستعد شكوفايى مى‏سازد. اهداف اجتماعى آن نيز كه تحقق جامعه نمونه و خدامحور است، بستر اجتماعى و خانوادگى مناسبى براى رسيدن به اين مقصود فراهم مى‏سازد. مؤلفه‏هاى فراوانى كه در اين نوشتار براى بهداشت و سلامت روان ارائه شد، به ويژه اعتماد به نفس، تقويت اراده و وجدان، مهار نفس، تقويت توان عشق‏ورزى، ارائه عشق برتر، هماهنگ‏سازى بينش، گرايش و كنش، آرامش‏بخشى به روان، هر كدام به گونه‏اى بستر خودشكوفايى را فراهم مى‏سازند. اسلام براى تحقق هر يك ساز و كارهاى ويژه‏اى ارائه مى‏دهد كه پيش‏تر بيان شد. افزون بر اين، اسلام با توجه به عناصر زير نيز در پيدايش اين مهم اهتمامى تام دارد:

1. تقويت روحيه تعهدپذيرى آدمى و جلوگيرى از آزادى افسارگسيخته: خودشكوفايى در پرتو تعهدپذيرى دست مى‏دهد و آزادى بى‏مهار مانع اساسى در اين مسير است. تعهد، انسان‏ساز و رهايى از آن انسان‏سوز است. مسئوليت‏پذيرى خودجوش و درونى هم به عملى شدن خودشكوفايى مدد مى‏رساند و هم خود يكى از شاخصه‏هاى بهداشت روان شمرده مى‏شود. آدمى توانايى‏هاى شگفت‏آورى دارد. فعليت يافتن آنها در گرو تعهدپذيرى است. براى مثال، نوجوان استعداد شكوفايى علمى دارد، ولى اگر رها شود غريزه‏هاى وى او را به افراط در تفريح، بازى و وقت گذرانى مى‏كشاند. قرار دادن وى در يك برنامه‏ريزى آموزشى مناسب و تقويت روحيه تعهدپذيرى در حسن اجراى برنامه، مى‏تواند توان دانش‏اندوزى و نوآورى علمى او را به ظهور رساند. اسلام نيز با قرار دادن آدمى در يك نظام فكرى و عملى، او را از يلگى رها و به خودشكوفايى، وفادار مى‏سازد. نخستين گام در اين راستا، عبث‏زدايى از زندگى و نفى انديشه مالكيت رها بر امكانات درون و برون است. قرآن، حيات را هدف‏مند و وجود را يك‏سره نعمت‏هايى مى‏شمارد كه انسان در قبال آنها پاسخ‏گو است:

أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ؛19 آيا پنداشته‏ايد كه ما شما را بيهوده آفريده‏ايم و بازگشت شما به سوى ما نيست!

تلاوت نيكوى آيات آسمانى، احساس تعهد درونى را در فرد تقويت مى‏كند و به او مى‏آموزد كه تنها موجودى كه مؤاخذه نمى‏شود و مديون كسى نيست خداست. آنچه او در حق بندگان مى‏كند لطف است و ديگران يك‏سره وامدار اويند. او تنها وجود كامل و مطلق است و هر كس ادعاى بى‏مسئوليتى كند، مدعى ربوبيت شده است.

لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ؛20 خدا از آنچه مى‏كند بازخواست نمى‏شود، ولى آنان بازخواست خواهند شد.

اين صحيفه الهى همه را، اعم از امام و امت، رسول و غير او، مسئول مى‏شمارد:

فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ؛21 بى‏گمان از كسانى كه پيامبران را به سوى آنها فرستاديم بازخواست مى‏كنيم و از پيامبران (نيز) سؤل مى‏كنيم.

قرآن آدمى را يادآور تعهد خويش مى‏سازد:

أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ؛22 آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم! كه شيطان را پرستش نكنيد كه او براى شما دشمن آشكارى است؟

وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ؛23 و اينكه مرا بپرستيد كه راه مستقيم همين است؟

وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ؛24 او افراد زيادى از شما را گمراه كرد، آيا انديشه نكرديد؟

آيات 60 و 61 سوره يس بر تعهد تكوينى آدمى در برابر خداوند تأكيد دارد. آيه 62 نيز نقش گمراه كننده شيطان را درباره كسانى كه به اين تعهد توجه نكرده‏اند، آشكار مى‏سازد. امير مؤمنان على عليه‏السلام با توجه به اين حقيقت، خطاب به مردم مى‏فرمايد:

اى بندگان خدا! از اين دشمن خدا برحذر باشيد، مبادا شما را به بيمارى خويش (كبر و غرور) مبتلا سازد و با نداى خود شما را به حركت درآورد.25

آن امام همام، براى مسئوليت‏پذيرى و ايجاد تعهد در افراد، نوعى هماهنگى ميان عالم تشريع و تكوين ايجاد كرده است و با اشاره به تعهد تكوينى، مسئوليت ما را در مقابله با شيطان و كنترل نفس اماره برجسته ساخته است.

آموزه‏هايى چون نماز، ادعيه و تلاوت قرآن، هر يك به گونه‏اى، تعهد آدمى را به وى يادآور مى‏شوند. براى مثال، توجه مناسب در نماز، بذر تعهد آغازين مؤمن را در دل وى شكوفا مى‏سازد. نمازگزار بارها يادآور نعمت‏هاى الهى مى‏شود (الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ) و بر تعهد خويش و لزوم پاسخ‏گويى در محضر ربوبى پاى مى‏فشرد (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ). او چنان سراپا به برترين بهره‏ورى از نعمت‏هاى الهى براى كمال خويش و تقرب نفس ناسوتى به عرش لاهوتى مصمم است كه از سر خضوع از پروردگارش براى رسيدن به اين مقصود يارى مى‏جويد: (إِيّاكَ نَسْتَعِينُ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ). آن گاه ذهن و ضمير خود را از سوءفهم در مقصدشناسى باز مى‏دارد: (صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ).

2. ضعف دل‏بستگى‏هاى مادى: دنياگرايى و توجه افراطى به امور مادى، آدمى را از توجه به بُعد غير هوشيار نفس دور مى‏سازد و همين امر، سبب نقص در شكوفايى و عملى نشدن بهداشت روانى در او مى‏گردد. افزون بر آنكه اگر انسان تمام نيروى خود به پاى غريزه‏هاى حيوانى قربانى كرد، زمان و توان براى خودشكوفايى وى باقى نمى‏ماند. دين براى رفع اين مانع، گام‏هاى بلندى پيش مى‏نهد و ساز و كار كارسازى دارد.26

3. ايجاد انگيزه قوى: خودشكوفايى و فعليت‏بخشى به توانايى‏هاى وجودى، نيرويى مى‏طلبد كه سبب حركت آدمى به سوى مقصد شود. چه پرشمارند آنان كه از نبوغ ذاتى برخوردارند و براى رشد علمى توانايى دارند، ولى صد افسوس كه آن را به كار نگرفته‏اند و چه بسا مسير علم را برنگزيده‏اند؛ زيرا فاقد انگيزه كافى بوده‏اند. خودشكوفايى در ديگر جنبه‏ها نيز اگر با نيروى حركت‏بخش كافى همراه نباشد، ممكن است به فعليت نرسد. دين، توان توليد قدرتى پرتوان دارد. محبت الهى نيروى محركه نيرومندى است كه مى‏تواند مولد نيروى لازم براى خودشكوفايى باشد. اگر عشق الهى در فرد شكفته شود، توانايى‏هاى وجودى او آشكار مى‏شود؛ زيرا بخشى از توانايى‏هاى آدمى تنها در سايه عشق آزاد مى‏شود. براى مثال، دختر جوانى كه صبح به سختى از خواب برمى‏خيزد، پس از اينكه صاحب فرزند شد، در دل شب با كوچك‏ترين صداى نوزاد از جا برمى‏خيزد و به او شير مى‏دهد يا غذا تهيه مى‏كند و او را سير مى‏سازد. پسر جوان بى‏حالى كه هميشه منتظر مى‏ماند تا همه چيز براى او آماده شود، پس از تشكيل زندگى و فرزنددار شدن، با نيروى زيادى مى‏كوشد تا امكانات لازم را براى خانواده‏اش فراهم سازد. از اين رو، عشق قواى خفته را بيدار و نيروهاى بسته و مهار شده را در آدمى رها مى‏سازد:

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود

اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

چه بسا شاعران و فيلسوفان و هنرمندانى كه مخلوق يك عشق و محبت نيرومندند.27

4. جهت‏دهى به انگيزه‏ها: دين با ارائه عشق و زيبايى‏هاى برتر، نياز نفس به زيبايى‏طلبى را كه يكى از مؤلفه‏هاى خودشكوفايى است به زيبايى برآورده مى‏سازد. مؤمن عارف، خدا را زيباترين مى‏يابد و اطاعت مى‏كند28 و چون صفات نيكو زيبنده‏اند، خود را بدان‏ها مى‏آرايد. او زيبايى نيك‏منشى، اخلاق كريمانه و بزرگوارانه و زشتى خصلت‏هاى ناروا را درك مى‏كند.29 انسان مسلمان زيبايى شكر و حمد خدا و توجه به نعمت‏هاى الهى و زيبايى برجستگان اين وادى را مى‏ستايد. او زيبايى پيوند قلبى با خدا و پيوند آن با زيباسازى زندگى فردى، خانوادگى و اجتماعى را مى‏يابد. فرد مسلمان با رجوع به تاريخ اسلام نمونه‏هاى بارز ايثار، جوان‏مردى، آزادمنشى، بلندطبعى، بى‏علاقگى به دنيا، گزينش راه خدا در دوراهى‏هاى سخت، خدمت به مردم، تحمل سختى‏ها در راه خدا و اخلاص در عبادت را در ائمه عليهم‏السلام و پارسايان زيبا مى‏بيند و مقابل اين خصلت‏ها را زشت مى‏شمارد. اسلام زيبايى‏هاى ملكوتى، معنوى و اخلاقى را بالاترين نوع زيبايى‏ها مى‏شمارد و فرد را به اين سمت مى‏كشاند و اين امر به سلامت روان و خودشكوفايى او كمك مى‏كند.

5. تحقق هدف‏هاى تربيت دينى: با عملى شدن تعليم و تربيت دينى، هدف‏هاى خودشكوفايى محقق مى‏شود و چون دين در هدايت آدمى در زمينه عملى كردن هدف‏هاى تعليم و تربيت دينى، ساز و كارهاى ويژه‏اى دارد، مى‏تواند در رساندن به خودشكوفايى گام‏هاى بلندى بردارد. تربيت دينى اگر به نيكويى باشد، توانايى‏هاى آدمى چنان شكوفا مى‏شود كه برترين مصداق آن كه تقرب به خدا است حاصل مى‏شود؛ به گونه‏اى كه مؤمن در پايان عمر با نفسى كمال‏يافته راهى كوى دوست مى‏شود و نداى بدرقه معشوق را مى‏شنود كه:

يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبادِي * وَ ادْخُلِي جَنَّتِى؛30 اى نفس مطمئن، خشنود و پسنديده به سوى پروردگارت باز گرد و به صف بندگان من درآى و به بهشت من وارد شو.

6. خودشناسى: خودشكوفايى نيازمند ابزارهاى ديگرى چون خودشناسى، بردبارى در مسير و استمرار عمل است كه هر يك در سايه دين به نيكى حاصل مى‏شود. تأكيد اسلام بر معرفت نفس و شيوه‏هاى طرح شده در كتاب و سنت براى رسيدن به اين مقصد، صعود بر نردبان خودشكوفايى است؛ زيرا اين هدف بدون خودشناسى ممكن نيست. بردبارى تا رسيدن به مقصد در سايه ايمان دينى كه ابزارى كارساز براى شكيباسازى است، فراهم مى‏شود. دين در سايه عشق الهى، براى استمرار عمل نيز پشتوانه مناسبى ارائه مى‏دهد؛ زيرا از لوازم عشق پاك، استمرار عمل در مسير هدف‏هاى متعالى است. اگر اين نيرو در فرد جاى‏گير شود و قوت يابد، در سخت‏ترين شرايط نيز زائل نمى‏شود؛ همان گونه كه با آتش جهنم نيز رنگ نمى‏بازد. در دعاى كميل مى‏خوانيم:

يا الهى و سيدى و مولاى و ربى؛ صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك؛ اى خدا و سيد و مولاى و پروردگارم؛ بر عذاب تو شكيبايم، اما چگونه بر دورى‏ات صبر كنم.

هماهنگى ميان بينش، گرايش و كنش

اگر انديشه‏ها، اميال و رفتار آدمى در جهت تعالى، منطقى، هماهنگ، پويا، پيش‏رونده و پى‏گير باشد، بهداشت روانى دست مى‏دهد و فرد شخصيتى متعادل مى‏يابد. هر يك از اضلاع اين مثلث، در رسيدن به بهداشت روانى نقش مؤثرى دارند. منطقى بودن بينش از آن رو است كه از انحراف‏هاى احتمالى در مسير شكل‏گيرى شخصيت متعالى پرهيز شود. هر نگرش و انديشه‏اى پذيرفتنى نيست، بلكه اگر حق باشد، خواستنى است. بر همين اساس، بيمار روانى مبتلا به سوء ظن نكوهش مى‏شود؛ گرچه بينش و گرايشش تا حدودى سازگارند و كنش وى نيز در همين راستا است، ولى مشكل وى واقع‏ستيزى بينش اوست. براى مثال، كسى كه به همسر خود با بدبينى شديد مى‏نگرد، از نظر عاطفى نيز از او نفرت مى‏يابد و رفتار منفى‏اش با او نيز از همين روحيه ناشى مى‏شود. دليل تعالى انسان آن است كه حركت انسان، چرخشى و درجا نباشد و در زندان ماديت اسير نشود، بلكه قابليت‏هاى برتر آدمى را شكوفا سازد.

براى هدايت هماهنگ و رو به رشد مثلث ياد شده بايد در بعد نظرى توجه جامعى به انسان و قابليت‏هاى او داشته باشيم و در بعد عملى، ساز و كارهاى مناسبى براى رسيدن به كمالات آدمى و برآوردن نيازهاى اصيل وى ارائه دهيم. استمرار حركت در اين مسير، در گرو وجود راه‏كارهاى نگه‏دارى فرد در طريق و بازگرداندن وى به آن در صورت خطاى موقت يا خروج از آن است.

نابسامانى درونى هر يك از اضلاع اين مثلث، سلامت روانى را از آدمى مى‏ستاند. بينش سرگردان، گرايش‏هاى آشفته و ناسازگار و كنش‏هاى نامتعادل، هر يك در سلب آسايش روان دخيل‏اند. ناهم‏سويى آنها با يكديگر نيز، به شدتِ تنش‏هاى روانى مى‏افزايد و فرد را به ناسازگارى‏هاى درونى مى‏كشاند. استمرار اين روند به افسردگى و بروز رفتارها و عادت‏ها و نيز شخصيت نابهنجار مى‏انجامد. سامان‏دهى درونى هر يك از اين اضلاع و هم‏سوسازى آنها با دو ضلع ديگر، اگر به نيكى انجام پذيرد، در پى آن عادت‏هاى نيكو و شخصيت بهنجار شكل مى‏گيرد. در اين مثلث، هر حلقه با دو حلقه ديگر تأثير متقابل دارد.

شخصيت متكامل و به نسبت ثابت ويژگى‏ها و رفتارهاى بدنى، عقلى و اجتماعى فرد است كه او را از ديگران مشخص مى‏سازد و موجب سازگارى او با محيط، به ويژه محيط اجتماعى مى‏شود.31 مى‏توان شخصيت را برآيند مجموع صفات روانى و رفتارى فرد تعريف كرد كه او را از ديگران ممتاز مى‏سازد؛ چنانچه ميلى نيز شخصيت را «مجموع فعاليت‏هاى روانى دانسته است كه فردى معين را از ديگران ممتاز مى‏سازد».32

اسلام با هدايت هر سه و زمينه‏هاى لازم براى حفظ در مسير و بازگشت خطاكار، بستر بهداشت روانى را فراهم مى‏سازد. كتاب و سنت از يك سو بينش جامعى از انسان و قابليت‏هاى كمالى وى ارائه مى‏دهد و از ديگر سو، براى هدايت گرايش‏ها، رفتارها، عادت‏ها و شخصيت فرد ساز و كارهاى ويژه‏اى دارد.33

آرامش روان و رفع اضطراب

يكى از مؤلفه‏هاى بهداشت روان، توان ايستادگى در برابر فشار روانى و برخوردارى از آرامش روان است. اضطراب مانعى اساسى براى تجلى توانش‏هاى آدمى و رسيدن به خودشكوفايى است. اضطراب، احساسى ناخوشايند است كه با مجموعه‏اى از علايم جسمى همچون تپش قلب، عرق‏ريزى، تنگى نفس و... همراه است. اضطراب مستلزم نوعى احساس ناامنى است كه فرد منبع آن را آشكارا درك نمى كند.34 اسلام براى رفعاضطراب، بالا بردن ايستادگى در مقابل آن و به دست دادن آرامشى كه به بهداشت روانى مى‏انجامد، راه‏كارهايى دارد كه برخى از آنها را مى‏توان چنين برشمرد:

هدايت بينش

ارتقاى معرفت و جلوگيرى از آشفتگى بينش

در ادامه به نقش دين در هدايت بينش مى‏پردازيم.

1. بهداشت روانى در انسان مقوله‏اى است كه با معرفت و بينش پيوند خورده است. برخلاف ديگر حيوان‏ها كه جنبه فكرى و فرهنگى در آنان ضعيف است. يكى از شواهد اين امر، نقش معنادارى زندگى و حيات، در بهداشت روان آدمى است. معنادارى در سايه فكرى خردمدار از غايت زندگى و مرگ حاصل مى‏شود. شاهد ديگر آنكه برخى بيمارى‏هاى روانى با خطاى شناختى همراه هستند و بدين جهت، شناخت‏درمانى جايگاه كليدى در حل بحران‏هاى روانى دارد. ديدگاه‏هاى شناختى سلامت و بيمارى روانى را در گرو نوع تفسير ما از كل جهان يا از محيط پيرامون ما مى‏دانند. هرچه فهم آدمى از محيط پيرامونى به واقعيت نزديك‏تر باشد، نوع واكنش وى در برابر رخدادها و نوع روابط وى با ديگران منطقى‏تر و به سلامت روان نزديك‏تر مى‏شود. از طرفى، فاصله گرفتن از نگرش واقعى، او را در معرض انواع آسيب‏ها قرار مى‏دهد.35

2. انسان برترين موجودات و روح او نيز بسيار پيچيده‏تر از جسم اوست و شناخت درست آن دانش برترى مى‏خواهد. آنجا كه قرآن از روح آدمى سخن به ميان مى‏آورد، آن را عطيه‏اى الهى مى‏شمرد و انسان را به كاستى دانشش هشدار مى‏دهد:

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً؛36 از تو درباره روح مى‏پرسند بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكى از دانش به شما داده نشده است.

امير مؤمنان عليه‏السلام نيز در بيان انسان‏شناسانه خويش مى‏فرمايد:

اتحسب انك جرم صغير

و فيك انطوى العالم الاكبر

و انت الكتاب المبين الذى

باحرفه يظهر المضمر

آيا گمان مى‏كنى كه تو جرم كوچكى بيش نيستى، در حالى كه جهان عظيمى در تو نهفته است.

تو كتاب آشكارى هستى كه با حروف خود پرده از ضمير خويش برمى‏دارد.37

هرچه موجودى پيچيده‏تر باشد، شناخت جنبه‏هاى وجودى او سخت‏تر است. از اين رو، فهم زواياى شناختى و عاطفى انسان به سادگى از عهده آدميان برنمى‏آيد و كشف مصالح مربوط به بهداشت روان او، امرى دشوارياب است.

3. ضعف بينش به دو شكل بستر بيمارى‏هاى روانى را فراهم مى‏كند:

الف) توجه يك‏سويه به انسان و جهان؛

ب) جدايى تدريجى از واقعيت‏ها و سيطره گمان‏هاى دروغين بر فرد؛ چنانچه نمونه آن را در فرد مبتلا به سوء ظن شديد مى‏توان ديد.

هر دو مورد، نوعى جدايى از واقعيت‏ها و غفلت از آنهاست. آن‏كه به خود و جهان نگاهى يك‏سويه دارد و جز امور مادى را نمى‏نگرد، بخش مهمى از واقعيت هستى را ناديده گرفته است. به همين صورت، انسان بدبينى كه در روابط اجتماعى از گمانه‏ها پيروى مى‏كند، به واقعيت پشت پا زده است. غفلت از برخى جنبه‏هاى وجودى آدمى هميشه او را با گرفتارى‏هايى روبه‏رو مى‏سازد. او نسخه سلامت روان را از مكتب‏هاى بشرى جسته و هماره جوياى درمان بوده است. برخوردهاى آميخته با جهل بسيط و مركب مكتب‏ها و متفكران مختلف درباره انسان و چگونگى رسيدن به سلامت روانى آن مى‏تواند خطرهاى بسيارى در پى داشته باشد؛ چنانچه كم نبوده‏اند نظريه‏هايى كه آدمى را مورد آزمون خويش قرار داده‏اند و روان او به مخاطره افكنده‏اند.

4. هرچه نگاه جامع‏ترى به آدمى افكنيم و قوانين شايسته‏ترى براى حيات فردى و اجتماعى او ارائه دهيم و مصالح وجودى او بهتر درك كنيم، گام بيشترى به سوى سلامت روانى او برداشته‏ايم. اگر انسان از آنچه كه صحت و كمال جسم و روان او را به خطر مى‏افكند بپرهيزد و از ابزارهاى كمال‏بخش بهره‏ورى بهينه داشته باشد، كمتر دچار اضطراب مى‏شود.

با توجه به آنچه گذشت راه‏كارهاى دين براى رسيدن به هدايت بينش را مى‏توان چنين برشمرد:

رفع كاستى شناختى

يكى از سازوكارهاى دين براى رساندن به سلامت روان، ارتقاى دانش و رفع كاستى‏هاى شناختى انسان است. عقل و تجربه با وجود فايده بسيار، كاستى‏ها و محدوديت‏هايى نيز دارد كه به ناچار آدمى را به بهره‏ورى از وحى مى‏كشاند. ابزارهاى شناختى انسان براى رسيدن به سلامت روان، به عقل و تجربه محدود است و اين دو كافى نيستند. گاه به نتيجه نمى‏رسند و گاه نيز دير به نتيجه مى‏رسند؛ وقتى كه فرصت گذشته باشد. در مواردى آدمى مى‏تواند با آزمون و خطا به راه‏كارهايى براى سلامت روان راه يابد، ولى با هزينه گزافى كه چه بسا نوش‏دارو بعد مرگ سهراب باشد. از طرفى روان آدمى از وراثت و محيط (خانواده، مدرسه، اجتماع، نظام حكومتى و . . .) اثر مى‏پذيرد و اگر هر يك آنها آسيب‏پذير باشند، دير يا زود، به روان فرد نيز آسيب مى‏رسانند. دين درست اين كاستى را مى‏زدايد و انسان را در سلامت روان مدد مى‏رساند و او را از ابتلا به نابهنجارى‏هاى روانى در امان مى‏دارد. يكى از دلايل اين امر، جامع‏نگرى بينش اسلامى در انسان‏شناسى است. اسلام با نگاهى همه‏جانبه به جسم و جان و تعالى روان، به زمين و آسمان نظر دارد و برترى او را در عروج نفسانى مى‏جويد. افزون بر آنكه با جامع‏نگرى به گذرهاى تأثيرگذار وراثت و محيط، همه امور آدمى را با هدف فرجامين هدايت فرد هم‏سو مى‏سازد. سلامت روان انسانِ چند سويه، در گرو نگاه چند رويه به اوست و توجه يك‏جانبه به اين موجود، موجوديت او را به خطر مى‏اندازد. نگرش دينى ما را از نبود انسجام درونى رويكردهاى غير دينى در عرصه انسان‏شناسى و كشف شيوه‏هاى سلامت او مصون مى‏دارد. براى مثال، در پاسخ به اين پرسش كه آدمى تا چه اندازه براى رسيدن به سلامت و خودشكوفايى خويش آزادى دارد و مى‏تواند از اختيار خويش بهره گيرد، پاسخ‏هاى متفاوتى داده‏اند. چگونه تصوير جامعه‏شناس سياسى و اقتصاددانى مانند كارل ماركس؛ جامعه‏شناسى مانند دوركيم، رفتارگرايانى چون اسكينر و وجودگرايانى مانند ژان پل سارتر قابل جمع‏اند؟ رفتارگرايان اختيار را رد مى‏كنند؛ ماركس آزادى و اختيار را محكوم جبر تاريخى و روابط توليد مى‏داند؛ دوركيم بر جبر اجتماعى تأكيد مى‏ورزد؛ زيست‏شناسان عناصر زيستى را سرنوشت‏ساز مى‏دانند؛ سارتر آزادى بى‏قيد و شرط آدمى را مطرح مى‏كند كه بر اساس آن وى مى‏تواند از اقتضائات زيستى خويش فراتر رود و قوانين تغييرناپذير طبيعت را پاى‏مال كند.38 آنچه در اين ميان نجات‏بخش انسان‏ها از حيرت مكتب‏هاى ناسازگار است، نگرش جامع قرآن به جنبه‏هاى آفاقى و انفسى آدمى، اجتناب از نگرش ظاهرگرايانه و رفتارى، توجه اعتدالى به جايگاه اختيار در انسان بدون افتادن در جبر و تفويض كلامى، تاريخى و اجتماعى است.39

خداباورى

قرآن با تقويت باور فرد به خداى واحد، قادر و مهربان، گامى مهم فراسوى سلامت روان برمى‏دارد. باور به خدا و پيوند با او، يكى از نيازهاى روانى را به نيكى برآورده مى‏كند. قرآن با ذكر اوصاف خداى متعال، او را شايسته پرستش معرفى مى‏كند؛ زيرا او خدايى است كه نه‏تنها خالق هستى،40 بلكه اداره كننده41 آن نيز هست. وى از قدرت مطلق برخوردار و فعال بى‏رقيب است.42 در عين حال، چنين قدرتى به دليل بى‏نيازى مطلق موجب خودكامگى، ستمگرى، هوس‏بازى و انحراف وى از حق نيست.43 او عارى از هر كاستى44 و سرچشمه تمام نيكى‏ها و زيبايى‏هاست.45 خواب،46 غفلت،47 فراموشى، خطا48 و مرگ49 در او راهى ندارد و بر تمام اعمال بندگان آگاه است. خدا به همه بندگانش نزديك است. هر كس مى‏تواند با او به طور مستقيم ارتباط برقرار كند و حاجاتش را بطلبد.50 خدايى كه براى بندگانِ پشيمان، توبه‏پذير و مهربان است،51 ولى ستمكاران را در كمين خود گرفتار مى‏سازد52 و با خيانت‏پيشگان درمى‏آويزد.53

خردپرورى

قرآن از پيروان خود مى‏خواهد كه پيش از گام نهادن به دايره ايمان، اصول دين را با تكيه بر خرد بپذيرند. افزون بر آن، همواره خوانندگان خود را به كاربست فكر، عقل، علم، رفع شك و... در فهم آموزه‏هايش تشويق مى‏كند و بلكه مؤمن را اهل خردورزى، تحليل و استنتاج منطقى مى‏داند:

قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا؛54 بگو من به شما تنها يك اندرز مى‏دهم كه دو تا ـ دو تا و به تنهايى براى خدا به پا خيزيد و سپس بينديشيد.

خداوند دليل ارائه نشانه‏هاى خويش را بر بندگان بسترسازى براى رشد عقلانى آنان معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد:

وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ؛55 و آيات خود را به شما مى‏نماياند، باشد كه بينديشيد.

در منطق اسلام تأكيد بر ضرورت كاربست عقل تا آنجا ادامه مى‏يابد كه تعطيلى خرد را مستلزم خروج از دايره انسانيت و بلكه پست‏تر شدن از بدترين حيوانات مى‏شمارد:

إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ؛56 بى‏گمان بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى‏اند كه نمى‏انديشند.

اين صحيفه الهى برخورد منطقى با مخالفان، بيان منطقى و استدلالى و آموزش حكمت احكام را شعار خود قرار مى‏دهد تا آنجا كه مخالفان را به ارائه برهان فرا مى‏خواند.57

تغيير تدريجى جهان‏بينى الهى

از ديگر شيوه‏هاى تأثيرگذارى اسلام در بهداشت روان و درمان بيماران روانى، تغيير تدريجى جهان‏بينى فرد، ارتقاى آن و حفظ و تثبيت آن در زندگى مادى است. يكى از هدف‏هاى كليدى قرآن، تغيير گام به گام جهان‏بينى، آدمى است. منظور از جهان‏بينى، نوع نگرش به هستى، خدا و انسان است. انسان از آغاز بلوغ در پى گزينش نوعى جهان‏بينى براى خويش است كه از سويى نوعى نظام فكرى به او مى‏دهد و او را از حيرت فكرى دوران بلوغ رهايى مى‏بخشد و از سوى ديگر، مقاصد خرد و كلان فرد، راه‏كارهاى رسيدن به آنها و شيوه رفتار فرد را سامان مى‏دهد. نوع نگرش انسان به جهان، نقشى شگرف در سامان‏دهى گرايش و كنش او دارد. از همين رو، در درمان بيمارى‏هاى روانى يكى از گام‏ها تلاش كافى براى شناخت جهان‏بينى فعلى وى و اقدام براى تصحيح آن است. البته تغيير يا شكل‏گيرى جهان‏بينى به تدريج حاصل مى‏شود. انسان به سادگى از واقعيت‏هاى متعالى جدا مى‏شود و بسيارى از آنها را فراموش مى‏كند و ناديده مى‏گيرد. همين امر بستر نابهنجارى‏هاى روانى را در او فراهم مى‏كند.

قرآن به تغيير تدريجى جهان‏بينى فرد همت مى‏گمارد. اين امر در گرو بسترسازى براى فراخواندن وى به انديشه‏هاى آفاقى و انفسى، درك ظاهرى و باطنى و پذيرش عقلى و قلبى آنهاست. قرآن به روش‏هاى گوناگون، خواننده را به اين سوى هدايت مى‏كند. آن‏كه با تدبر به آيات آن بنگرد، به تدريج به تغيير نوع نگرش خود به هستى پى مى‏برد. درك عقلى و قلبى توحيد ذاتى و افعالى خدا، نقش خدا در جهان، رابطه خدا با هستى و برعكس، فضاى شناختى ويژه‏اى به فرد مى‏دهد كه او را از بسيارى نگرانى‏ها نجات مى‏دهد. فهم فراگير قدرت و عظمت الهى و درك وابستگى هستى به هستى‏بخش، مى‏تواند آدمى را از ثروت‏پرستى و دل‏بستگى به دنيا برهاند. درك حضور همه‏جانبه خدا و ناتوانى آدمى از پنهان‏كارى در محضر او، به زندگى رنگى ديگر مى‏بخشد. اين كتاب آسمانى، افزون بر اعطاى جهان‏بينى به خواننده خردپيشه، او را در بقاى آن يارى مى‏رساند و از نابسامانى شناختى باز مى‏دارد. سفارش‏هاى بسيار اسلام از جمله استمرار بر قرائت با تأمل قرآن در هر روز، نمازهاى روزانه، برخى مناجات‏ها مانند كميل و عرفه، انسان را به اين مقصد نزديك مى‏سازد. مضمون‏هاى قرآن و ادعيه، شناخت واقعى از جهان و خدا به ما مى‏دهد و نقش شناخت‏درمانى را ايفا مى‏كند. بدين وسيله، كلاس معرفت آدمى ارتقا مى‏يابد، معيار غم و شادى او اصلاح مى‏شود و نگاه مادى به عالم را نگرش كودكانه و نگاه الهى به آن را نگرش بزرگ‏سالانه تلقى مى‏كند. در نتيجه، همان‏گونه كه از دست دادن عروسك يا به دست آوردن آن كودك را شاد و غمگين مى‏كند، ولى انسان بزرگ‏سال به آن مى‏خندد، اسلام هم سطح معرفتى به فرد مى‏دهد كه به تدريج به مادى‏گرايى بخندد و بود و نبود آنها چندان در غم و شادى او تأثيرگذار نباشد.

خوش‏بين‏سازى

بدبينى، توهم‏ها و خيال‏هاى پوچ در مورد خود، ديگران، نزديكان يا جهان، هر يك به گونه‏اى بذر نگرانى در دل مى‏كارد و ميوه‏هاى تلخى به بار مى‏آورد. بدبينى، نوعى بينش و نگرشى است كه بر آدمى حاكم مى‏شود. بدبينى به خود، بستر يأس و افسردگى در درون و به ديگران، بستر قهر و دل‏مردگى در برون است. كسى كه به فردى بدبين است، از نگاه و هم‏نشينى با او احساس زجر مى‏كند؛ هم خود رنجور است و هم ديگرى به رنج مى‏كشاند. اسلام به شيوه‏هاى گوناگون، بينش انسان به خود و ديگران را تعادلى مى‏بخشد و از توهم دور مى‏دارد.58 آموزه‏هاى دين، توجه انسان از كاستى‏هاى مادى را كاهش مى‏دهد و او را به نعمت‏ها متوجه مى‏سازد. از سويى با دستور به حسن ظن به ديگران كه وظيفه هر مؤمن است، از كج‏نگرى به ديگران باز مى‏دارد و عذاب رنج‏آور را مى‏زدايد و شادى و آرامش دل‏نشين به جاى آن مى‏نشاند.

در نگرش به عالم، برخى زشت‏بين و برخى زيبابين هستند. برخى عيب‏بين و عيب‏جو و برخى خوش‏بين و خوش‏خويند. دين گزينه دوم را مى‏پسندد و تشويق مى كند. هنگامى كه حضرت عيسى عليه‏السلام و همراهانش از كنار لاشه سگ مرده بدبويى عبور مى‏كردند، همراهان وى با ناراحتى از بوى ناخوشايند آن اظهار تنفر كردند، ولى حضرت در برابر آنان فرمود: "عجب دندان‏هاى سفيدى دارد.59" كنايه از اينكه در رويارويى با امور چندبعدى جهان، از بدبينى و زشت‏نگرى بپرهيزيد و زيبايى آنها را بنگريد. خوش‏بينى پى‏آمدهاى شيرينى در زندگى فردى و اجتماعى به بار مى‏آورد كه به سلامت روان كمك مى‏كند. براى مثال، اين ويژگى در روابط خانوادگى و فرزندان بسيارى از مشكلات را از ميان مى‏برد. بى‏ترديد منظور از خوش‏بينى، ساده‏لوحى و فريب خوردن نيست. مؤمن در عين كياست و فرار از فريب درون و برون، نيك‏بين و نيك‏خوست. او به پيروى از دين، در روابط اجتماعى خود در حفظ اين شيوه مى‏كوشد؛ جز درباره دشمنى كه در پى ضربه به اوست.60

مؤمن به پيام قرآن، نيك گوش مى‏سپارد كه تكيه بر ظن و گمان هرگز او را به واقعيت نمى‏رساند:

إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً؛61 گمان به هيچ وجه آدمى را از حقيقت بى‏نياز نمى‏گرداند.

از همين‏رو، او بر گمان خود تكيه نمى‏كند و تا اطمينان نيابد درمورد ديگران به داورى نمى‏نشيند:

لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ؛62 و چيزى را كه بدان علم ندارى، دنبال نكن.

قرآن به پيروان خود هشدار مى‏دهد كه با خود مبارزه كنيد و بر اساس بدبينى خود با ديگران رفتار نكنيد، بلكه بدانيد كه بيشتر گمان‏هاى شما خطاست:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ؛63اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از بسيارى از گمان‏ها بپرهيزيد كه پاره‏اى از گمان‏ها گناه است.

فطرت و احياى آن

حركت در شاه‏راه فطرت و جلوگيرى از راه‏بندان در اين مسير، آدمى را به باغ بهداشت روان مى‏رساند. فطرت معانى بسيارى را برمى‏تابد. در اينجا منظور، امور سرشتى ويژه انسان، اعم از ادراكات و احساسات اوست كه در برابر غريزه و طبيعت قرار دارد كه مورد اول، از امور سرشتى حيوانات و دومى امور سرشتى جمادات و گياهان است.64

اضطراب‏زايى در مقابل اخلاق و وجدان

اگر انسان برابر فطرت گام بردارد و نيازهاى آن را به نيكى برآورد، به آرامش روان دست مى‏يابد. هرچه او بيشتر در برابر فطرت بايستد، از مسير آن دورتر شود و آن را لگدمال سازد، بيشتر دچار عذاب درونى مى‏شود. عذاب وجدان امرى است كه همه كمابيش تجربه كرده‏اند و فرد هنگامى دچار آن مى‏شود كه با آن مقابله كند. نياز فطرى در برابر نياز غريزى، به بخشى از خواسته‏هاى درونى كه اقتضاى انسانيت است، اطلاق مى‏شود. حقيقت‏جويى، ارتباط با خدا، پرستش وى، فضيلت‏طلبى و رعايت اصول اخلاقى در زندگى فردى و اجتماعى امورى است كه در فطرت آدمى ريشه دارد و توجه صحيح به آنها آرامش روان را به ارمغان مى‏آورد. غالب ارزش‏ها و رفتارهاى اخلاقى، مقبولِ عقل و فطرت و وجدان است و اعمال اخلاق‏ستيز، وجدان‏سوز نيز هست. از همين رو، مرتكبان آن، احساس عذاب وجدان و ناسازگارى درونى مى‏كنند. نفس سركش، آدمى را به خطا مى‏خواند؛ در مقابل، عقل و وجدان او را به مراقبت فرا مى‏خواند، ولى چون همواره نفس غالب است، پس از ارتكاب خطا عقل او را سرزنش مى‏كند و همين امر، سبب غم و اندوه مى‏شود. از همين رو، بسيارى از مردم پس از ارتكاب خطا، به نوعى احساس منفى و عذاب نفس دچار مى‏شوند. اين احساس در مورد خطاهاى بزرگ آشكارتر است. براى مثال، كسانى كه به عمد يا سهو بى‏گناهى را كشته‏اند؛ چنان در عذاب وجدان غوطه‏ورند كه اغلب خود را به پليس معرفى مى‏كنند؛ مگر تبه‏كاران حرفه‏اى كه چنان سنگ‏دل شده‏اند كه با كشتن ديگران چندان احساس عذاب نفسى ندارند، ولى همين احساس عذاب نفس پس از قتل، پيش از آن چنان نيست كه فرد را از جنايت بازدارد. كسى كه به دليل خشم به همسر يا فرزند خود ستم مى‏كند يا به بى‏پناه و مظلومى ستم مى‏ورزد، سرانجام نداى ندامت سر مى‏دهد و به عذاب وجدان دچار مى‏شود. به طور كلى، كاربست ناشايست و نفس‏پرستانه امكاناتى مانند خرد، دانش و ثروت، آدمى را گرفتار مى‏سازد و سرانجام او را به اضطراب، پشيمانى شديد و عذاب نفس دچار مى‏كند.

خردستيزى و وجدان‏گريزى

پايمالى ارزش‏هاى اخلاقى، عقل‏ستيزى و وجدان‏گريزى و در نتيجه، دچار شدن به اضطراب و عذاب نفس، به دليل نبود دانش و خرد براى حركت‏آفرينى و پيروى از وجدان اخلاقى است. انسان داراى دو جنبه شناختى و گرايشى است و لزوما آنچه را مى‏شناسد و مى‏فهمد، جامه عمل نمى‏پوشاند. چه بسيارند كسانى كه به زيان سيگار آگاهند، ولى از مصرف آن دست نمى‏كشند. در پايمالى خرد و وجدان، گاه بيشترين زيان متوجه خود فرد است؛ مانند استعمال دخانيات و گاه متوجه ديگران. كم نيستند كسانى كه از توانايى‏هاى خويش به زيان ديگران بهره مى‏گيرند. توانايى‏هاى انسان مانند علم و ثروت و... قابل انواع بهره‏ورى‏هاست. هرچه انسان بدنى تواناتر و سالم‏تر و امكانات فزون‏ترى داشته باشد، توان كاربست صواب و ناصواب در او افزايش مى‏يابد و صرف برخوردارى از ابزار، تضمين كننده كاربست نيكوى آن نيست، بلكه هرچه ابزارها فزون‏تر باشد، قدرت فرد براى تخريب، كاربرد غير اخلاقى و در نتيجه، سلب آسايش و تشويش و اضطراب خود و ديگران افزايش مى‏يابد. ريشه مشكلات آدمى در اين نهفته است كه فوران اميال حيوانى به سادگى به سركوبى عقل و وجدان مى‏انجامد و اراده عمل به احكام عقل عملى را تضعيف مى‏كند. چه بسا وجدان چنان سقوط كند كه پدر، دستش را به خون فرزند بى‏گناه خويش بيالايد؛ چنان‏كه مرد 38 ساله‏اى براى دريافت مبلغ بيمه عمرِ دختر ناشنواى نه ساله‏اش، او را جلو چرخ‏هاى يك كاميون در حال حركت پرتاب كرد.65

برخى از دانشمندان برجسته غربى نيز به اين حقيقت اعتراف دارند؛ چنانچه ژوليان هكسلى در كتاب علم و سنتز مى‏نويسد:

دانش در اين روزگار، انبوهى از شناخت‏ها را به ما ارزانى داشته است، ولى به ما نگفته كه چگونه از آن استفاده كنيم. در واقع، علم نقش جادوگر را ايفا كرده است و نبوع خطرناكى را كه تكنولوژى نام دارد، همچون ديوانه‏اى كه از زنجير رها شده باشد، به جان انسان‏ها انداخته است.66

همه با وجدان خويش ارزش‏هاى اخلاقى مانند صدق، امانت‏دارى، رعايت حقوق ديگران، احترام به سال‏خوردگان، والدين، و كمك به محرومان و مستمندان و فرزندان را مى‏يابند، ولى عواملى مى‏تواند به اين وجدان آسيب رساند و آن را بيمار سازد. براى مثال، دزدى اموال ديگران، امرى خلاف وجدان است، ولى چه بسا به تدريج اين احساس در انسان تبه‏كار يا نيازمند و... ضعيف شود و به دزدى دست بزند. همه از ماشينى و پولى شدن روابط آدمى و ضعف عواطف انسانى نالان‏اند و جوياى راهى براى رفع اين كاستى هستند، ولى جامعه و انسان مادى‏گرا و داراى ضعف ايمان، ناخودآگاه به اين سوى كشيده مى‏شود. عمل به مقتضاى وجدان براى همه پذيرفتنى است، ولى چه بسا آدمى به دليل خواهش‏هاى نفسانى از وجدان خود پيروى نكند.

وجدان‏گريزى و خردستيزى به توده مردم اختصاص ندارد، بلكه صاحبان خرد نيز به سادگى آسيب‏پذيرند. به گفته دبير كل جمعيت مبارزه با استعمال دخانيات، يافته‏هاى يك پژوهش علمى در سازمان نظام پزشكى كشور نشان داد پزشكان دو برابر مردم عادى سيگار مى‏كشند. بيش از چهار درصد پزشكان زن و 3/28 درصد از پزشكان مرد ايرانى، سيگارى هستند.67 اهل دانش به دليل برخوردارى از توان ويژه، بيش از ديگران در معرض خطرند و به سادگى در منجلاب غرور و نفس‏پرستى غرق مى‏شوند. حتى چه بسا با استفاده ابزارى از توان خويش آن را براى هدف‏هاى شومى به كار گيرند و گاه ديگران را به انحراف كشانند. بدين ترتيب، دانش و خرد قدرت كافى براى حركت‏آفرينى ندارد و پيروى از وجدان اخلاقى و كسب سلامت روان به محرك قوى‏ترى نيازمند است.

دين و وجدان‏گرايى

دين در اين عرصه، امدادرسانى شايسته و دستگيرى بى‏منت است؛ زيرا فطرت خفته را بيدار و عقل را بر نفس حاكم مى‏كند. همين امر، سبب پيروى از وجدان اخلاقى، كاهش خطاكارى و در نتيجه، كاهش عذاب وجدان و ناسازگارى درونى و سرانجام رسيدن به آرامش روانى است. هر كس به ميزان سلامت نفسى كه دارد، با انجام دادن خطا دچار عذاب وجدان يا سرزنش نفس مى‏شود. به ميزانى كه انسان خطا مى‏كند، سلامت نفس او نيز از ميان مى‏رود و احساس عذاب وجدان پس از انجام خطا در او كاهش مى‏يابد. دين به انسان كمك مى‏كند كه سلامت نفس حفظ شود و نفس لوامه تضعيف نگردد. براى مثال، رعايت حقوق ديگران حتى ديگر جانداران امرى است كه هر وجدانى آن را مى‏پسندد، ولى انسان مؤمن در عمل به آن دقت بيشترى دارد. از همين رو، مؤمن قلب بسيار رئوف و مهربانى دارد؛ مگر در مواردى كه خداوند امر به قتال و مبارزه با تبه‏كاران كرده باشد. امام على عليه‏السلام حاضر نيست به ازاى دريافت تمام ثروت و امكانات جهان، دانه‏اى را از دهان موريانه‏اى به ستم بيرون كشد.68 پيرو راستين وى، امام خمينى، نيز حتى از كشتن پشه تا حد امكان احتراز مى‏كند و مى‏كوشد كه با عباى خود آنها را از اتاق بيرون كند. آيت‏اللّه‏ حسن‏زاده از اينكه مرغى تنها به خاطر او قربانى شود، رنجيده خاطر مى‏شود. بيشتر عالمان و عارفان مسلمان بسيار مهربان و رئوف و به شدت رعايت كننده حق‏الناس بوده‏اند. اينها همه، به دليل تأثير تكوينى عمل به آموزه‏هاى اسلام در احياى وجدان است. بدين ترتيب، دين احياگر وجدان و تضمين كننده عمل به مقتضاى آن است. ايمان سبب مى‏شود تا عوامل درونى حركت به سوى هدف‏هاى اخلاقى در فرد فراهم شود و رفتارهاى فرد متناسب با احكام عقل عملى باشد. از اين رو، انسان هرچه از ايمان راستين بيشتر برخوردار باشد، در عمل به اصول اخلاقى پيشگام‏تر است و از امكانات مادى استفاده ناروا نمى‏كند. در نتيجه، كمتر دچار پشيمانى مى‏شود.

قرآن كتابى است كه با احياى فطرت خفته، به تأمل واداشتن آدمى و آتش زدن به خرمن درونى، آدمى را تربيت مى‏كند و نيازهاى ياد شده را به نيكى برآورده مى‏سازد. عمل به آموزه‏هاى اين مكتب، هم از خاموشى شعله‏هاى فطرت در ميان تندبادهاى پرخار و خاشاك امور مادى مى‏كاهد و هم با تقويت شعله‏هاى كم‏سوى، به روشنايى آن مى‏افزايد و بستر آرامش روان و وجدان را فراهم مى‏آورد. با فراغ دين، فروغ فطرت به ضعف مى‏گرايد و اگر هم به كلى خاموش نشود، توان نقش‏آفرينى در ميدان عمل را از دست مى‏دهد. از اين رو، دين ابزارى كارآمد و بى‏بديل براى رسيدن به سلامت روان است.

به راستى آموزه‏هاى اصلى دين، فطرى هستند و نزول وحى براى جهت‏دهى آدمى در اين سمت و سوى است؛ چنانچه امير بيان و تقوا عليه‏السلام در سرآغاز نهج البلاغه به اين نكته اشاره دارد:

ذات وارسته خداوندى از فرزندان آدم پيامبرانى را برگزيد... تا ميثاق فطرت توحيدى را از آنان مطالبه كنند و نعمت‏هاى از ياد رفته خداوندى را يادشان‏آورند و با تبليغ حقايق توحيدى احتجاج كنند و عقل‏هاى مدفون را برانگيزانند و آيه‏هاى دقيق و سنجيده‏اى را در خداشناسى برايشان به نمايش گذارند.69

امام عليه‏السلام در اينجا وظيفه انبيا و آموزگاران دين را بيدارسازى فطرت خفته آدميان مى‏داند و دين‏دارى را با نهاد آدمى سازگار معرفى مى‏كند. بدين ترتيب، دين‏مدارى نهاد آدمى را مى‏شكافد، گهرهاى اعماق اقيانوس درون استخراج مى‏كند، زنگارهاى آن را مى‏زدايد، نفس را در آفاق و انفس سير مى‏دهد؛ نَفسى نفيس و مقامى رفيع به او عطا مى‏كند و بهاى انسان گران‏بها بر همگان عيان مى‏سازد.

ساز و كار تقويت وجدان در دين

يكى از بهترين شيوه‏هاى تقويت وجدان، حفظ آن از آسيب است. هرچه انسان بيشتر مرتكب خطا شود، قواعد اخلاقى و حقوق ديگران را بيشتر پايمال كند و دنياگرايى پيشه سازد و وجدانش سست‏تر مى‏شود. اسلام با آموزه‏هاى خويش از ضعف و پايمالى وجدان مى‏كاهد و زمينه‏هاى احيا، رشد و تقويت آن را فراهم مى‏سازد. احياى فطرت خفته، غفلت‏زدايى و تقويت وجدان به شيوه‏هاى گوناگون در دين حاصل مى‏شود. شنيدن سخن از منبعى مقدس مانند خدا، تأثير ويژه‏اى براى جوشش درون و تقويت اراده عمل دارد. انسان از خدا كه والاترين موجود است و اولياى الهى كه برترين‏هايند، حرف‏شنوى بيشترى دارد. پيروى از الگوهاى معصوم كه در بوستان ايمان پرورش يافته‏اند و از قلب و وجدانى پاك برخوردارند، آدمى را از وجدان‏ستيزى بازمى‏دارد. همچنين دين با توجه دادن به ثواب و عقاب مترتب بر رفتارهاى اخلاقى نيز، فرد را به عمل وامى‏دارد. تلاوت نيكوى قرآن كريم زنگارهاى درونى را مى‏زدايد، آدمى را به تأمل وامى‏دارد، خرمن دل را آتش مى‏زند و نور معرفت ربوبى را در او شعله‏ور مى‏سازد. قرآن به شيوه‏هاى گوناگونى به بيدارسازى فطرت خفته مى‏پردازد و گاه از حكمت، گاه از موعظه و زمانى از هر دو سود مى‏جويد.70 حكمت، سخن گفتن به زبان عقل و موعظه به زبان دل و فطرت است. موعظه يادآورى دانسته‏ها و بيدار كننده دل و حكمت افزودن به دانسته‏ها است. قرآن گاه با ذكر نعمت‏هاى الهى به اين هدف نزديك مى‏شود.71 گاه با بيان تمثيل‏هاى زيبا و دل‏نشين، به بيدارى فطرت همت مى‏گمارد.72 گاه از شيوه‏هاى پرسشى به اين سوى گام مى‏نهد. در اين شيوه نيز از سبك‏هاى نو، پرسش‏هاى آغازين،73 فرجامين،74 سراسر پرسشى75 و امثال آن بهره مى‏گيرد.

مهار و هدايت گرايش و كنش

آشفتگى و بى‏مهارى گرايش‏هاى درونى، آدمى را در نگرانى‏ها غرقه مى‏سازد و آسايش را از او مى‏ستاند و سلامت روان را به خطر مى‏افكند. از آنجا كه دين توان هدايت اميال بى‏مهار را دارد، در حفظ و تثبيت سلامت روان و جلوگيرى از آسيب‏هاى روانى مددرسانى نيكوست.

فهرست منابع

فـارسى

* قرآن.

* نهج البلاغه.

1.حر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، بى‏تا.

2.ديوان امام على عليه‏السلام، قم، انتشارات پيام اسلام، چاپ دوم، بى‏تا.

3.رجبى، محمود، انسان‏شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1380، روزنامه همشهرى.

4. شعارى‏نژاد، على‏اكبر، فرهنگ علوم رفتارى، تهران، اميركبير، 1364.

5.كاسيرر، ارنست، فلسفه و فرهنگ، ترجمه: بزرگ نادرزاده، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1360.

6.الكلينى الرازى، محمد بن يعقوب، الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، بى‏تا.

7.مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار، لبنان، بيروت، مؤسسه الوفا، 1404 ق.

8.مزلو، آبراهام، انگيزش و شخصيت، ترجمه: احمد رضوانى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1372.

9. مطهرى، جمشيد، "به سوى سلامت روان"، معرفت، ش 46.

لاتـين

10. Sells, S. B., (Ed.) The Definition and Measurement of Mental Health, US, Public Health Service, 1968.

11. Vicki Coppock and John Hopton, Critical Perspectives on Mental Health, Routledge, London and New York, 2000.


1. عضو هيئت علمى مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره.

21. Stability of personality.

32. Arthur S. Reber, Dictionary of Psychology, p. 723.

4. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «حق فرزند بر پدر آن است كه نامش را نيكو گذارد و او را به خوبى تربيت كند و قرآن را به وى آموزد». نهج البلاغه، حكمت 399 در روايت ديگرى بر ضرورت قرار دادن فرزند در جايگاه شايسته تربيت تأكيد شده است. (من لايحضره الفقيه، ج4، ص371)

5. احزاب: 21.

6. ممتحنه: 4.

7. مريم: 41.

8. مريم: 51.

9. مريم: 56.

10. ابراهيم: 11.

11. كهف: 110.

12. توبه: 128.

13. صافات: 102ـ111.

14. بقره: 251.

15. براى اطلاعات بيشتر در زمينه شيوه‏هاى پيشنهادى اسلام در تربيت فرزند ر.ك: تربيت اسلامى، كتاب اول تا هفتم.

163. Self-actualization.

174. Reber, Dictionary of Psychology, p. 677.

18. مزلو، انگيزش و شخصيت، ص 211ـ249.

19. مؤنون: 15.

20. انبياء: 23.

21. اعراف: 6.

22. يس: 60.

23. يس: 61.

24. يس: 62.

25. «فاحذروا عباد اللّه‏! عدو اللّه‏، ان يعديكم بدائم، و ان يستفزكم بندائه». بحار، ج 60، ص314

26. ر.ك: فصل ضعف تعلقات دنيوى.

27. مطهرى، جاذبه و دافعه على عليه‏السلام، انتشارات صدرا، ص 48ـ49.

28. «ان اللّه‏ جميل و يحب الجمال؛ به راستى خدا زيبا و دوستدار زيبايى است». كافى، ج6، ص 438

29. عن الصادق عليه‏السلام: «إِنَّ اللَّهَ افْتَرَضَ خَمْساً وَ لَمْ يَفْتَرِضْ إِلَّا حَسَناً جَمِيلًا الصَّلَاةَ وَ الزَّكَاةَ وَ الْحَجَّ وَ الصِّيَامَ وَ وَلَايَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ؛ خداوند 5 چيز را واجب كرده است و او چيزى را فرض نمى‏شمارد، جز آنكه نيكو و زيبا است: نماز. زكات، حج، روزه و ولايت ما اهل‏بيت». مستدرك‏الوسائل، ج1، ص 74

30. فجر: 27 ـ 30.

31. شعارى‏نژاد، فرهنگ علوم رفتارى، ص298. وى با استفاده از پنجاه تعريف آلپورت چنين تعريفى ارائه داده است.

32. على‏اكبر سياسى، روان‏شناسى شخصيت، ص23.

33. ساز و كار دين را براى رسيدن به اين هدف، در ادامه پى مى‏گيريم.

345. Arthur S. Reber, Dictionary of Psychology, p. 43.

35. حوزه و دانشگاه، ش41، ص9.

36. اسراء: 85.

37. ديوان امام على عليه‏السلام، ص 178.

38. ارنست كاسيرر، فلسفه و فرهنگ، ص 45ـ46.

39. براى اطلاعات بيشتر ر.ك: محمود رجبى، انسان‏شناسى، فصل 1؛ ارتگا اى گاست، خوسه، انسان و بحران، ترجمه: احمد تدين، تهران، انتشارات علمى فرهنگى.

40. «اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ». زمر: 62

41. «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ». زمر:62؛ «وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ». (انعام:164)

42. «وَ يَفْعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ». ابراهيم:27

43. «إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ». هود:56؛ «وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً». (كهف:49)

44. «سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ». صافات: 159

45. «بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ». آل عمران: 26

46. «اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ». بقره: 255

47. «وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ». هود:123

48. «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا». مريم: 64؛ «و لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى». (طه:52)

49. «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ». فرقان:58

50. «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ». بقره:186

51. «إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوّابُ الرَّحِيمُ». بقره:160

52. «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ». فجر:14

53. «وَ أَنَّ اللّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ». يوسف:52

54. سبأ: 46.

55. بقره: 73.

56. انفال: 22.

57. به دليل فراوانى آيات درباره كاربست فكر، عقل، علم و رفع شك از بيان آنها چشم پوشيديم.

58. ر.ك: بخش اعتماد به نفس.

59. بحارالانوار، ج 72، ص238.

60. ر.ك: غرر الحكم، ص 253، باب حسن الظن و حسن السيره و كافى، ج2، ص71.

61. يونس: 36.

62. اسراء :36.

63. حجرات: 12.

64. محمود رجبى، انسان‏شناسى، ص142.

65. اطلاعات بين‏المللى 9/9/75، ص 4.

66. ژان فوراستيه، بحران دانشگاه، ترجمه: على‏اكبر كسمايى، ص 69.

67. بولتن خبرى جامعه مدرسين، ش 57، صفحه 36.

در همين زمينه، محمدرضا مسجدى، در پانزدهمين كنگره جامعه پزشكان متخصص داخلى ايران گفت: متأسفانه پزشكان كشور كه بايد در جلوگيرى و كاهش مصرف دخانيات گام‏هاى اساسى بردارند، زيان‏هاى واقعى سيگار را باور ندارند.

68. امالى الصدوق، ص 622.

69. «واصطفى اللّه‏ سبحانه من ولده انبياء... ليتسادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسى نعمته ويحتجوا اليهم بالتبليغ ويثيروا لهم دفائن العقول ويروهم آيات المقدره من سقف فوقهم‏مرفوع...». نهج‏البلاغه، خطبه اول

70. ر.ك: نحل: 125

71. «إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِى تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنْ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛ «به درستى كه در خلقت آسمان‏ها و زمين و اختلاف شب و روز و كشتى‏ها كه در دريا به سود مردم در جريانند و در آنچه كه خدا از آسمان نازل مى‏كند؛ يعنى آن آبى كه با آن زمين را پس از مردنش زنده مى‏سازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشر مى‏كند و گرداندن بادها و ابرهايى كه ميان آسمان و زمين مسخرند، آيات و دليل‏هايى است براى مردمى كه تعقل كنند». بقره: 164

72. براى مثال، حضرت ابراهيم عليه‏السلام نخست مردم را متوجه نور ضعيف ستاره، سپس نور قوى‏تر (ماه) و بعد نور خورشيد و سرانجام نور الهى كرد كه زوال‏ناپذير است. مشابه همين امر در نوع برخورد ابراهيم عليه‏السلامبا بت‏ها آمده است. (انبياء:62-67)

73. براى نمونه ر.ك: يونس: 34؛ رعد: 16؛ مريم: 42 ـ 45.

74. براى نمونه ر.ك: فاطر: 3؛ مائده: 91؛ حجرات: 12.

75. براى نمونه ر.ك: نمل:59-64.