نقش رفتارهاي ديني در بهداشت رواني(2)/ سيد مهدي موسوي اصل

 

نقش رفتارهاى دينى در بهداشت روانى(2)

سيدمهدى موسوى‏اصل76

چكيده

در بخش نخست اين مقاله، رفتارهاى دينى را به عبادى و اخلاقى تقسيم كرديم و يادآور شديم كه ملاك غالبى اين تقسيم‏بندى، آن است كه رفتارهاى دينى يا در رابطه با خداست و يا در رابطه با خلق خدا. رفتارهاى نوع اول را عبادى و رفتارهايى از سنخ دوم را رفتارهاى اخلاقى نام نهاديم. در شماره پيشين نقش رفتارهاى عبادى را در بهداشت روانى كاويديم و در اين شماره، رفتارهاى اخلاقى و اهميت آن‏ها را در بهداشت روانى انسان بررسى مى‏كنيم. مسائل اخلاقى در پى بهبود بخشيدن به روابط انسان با هستى و خالق آن، رابطه با ديگران و ارتباط با خود هستند. افزون بر اين، دست‏كم برخى صفات و رفتارهاى اخلاقى وجود دارد كه بايد آنها را جزو بيمارى‏هاى روانى به شمار آورد. همچنين اخلاق خوب در حقيقت، نقطه تعادل ميان افراط و تفريط و سازگار با آفرينش خاص انسان هستند كه مى‏توانند به سازگارى و سلامت روانى او كمك كنند. وانگهى، اخلاق مى‏تواند به برخوردارى انسان از لذت در درازمدت بينجامد. سرانجام داشتن اخلاق حسنه، فرد را محبوب مردم مى‏كند و سبب مى‏شود فرد ارتباط مناسب‏ترى با ديگران داشته باشد و از بهداشت روانى برخوردار گردد. در اين نوشتار، با تقسيم مسائل اخلاقى به اجتماعى و فردى، هر كدام را جداگانه بازكاوى كرده‏ايم. در قسمت اخلاق اجتماعى، با اشاره به اهميت تعامل با ديگران در تأمين نيازها و در نتيجه، بهداشت روانى انسان، پى‏آمدهاى برخى صفات و رفتارهاى اخلاقى و اجتماعى همچون حسن خلق، فروتنى و خيرخواهى را برشمرده‏ايم. در بخش اخلاق فردى نيز، نقش برخى صفات و رفتارهاى اخلاقى، مانند زهد، صبر و توكل را در بهداشت روانى بررسى كرده‏ايم.

اهميت اخلاق

به گمان برخى آنچه براى دين‏دارى مهم است، داشتن باورهاى دينى و عمل به احكام عبادى و فقهى است و رفتارها و فضيلت‏هاى اخلاقى تنها حكم رنگ و لعاب را براى دين‏دارى دارند. گاهى براى دست‏كم گرفتن اين گونه مسائل مى‏گويند اين كار واجب نيست، بلكه اخلاقى است. در سنجش دين‏دارى نيز معمولاً به رفتارهاى عبادى و حضور در عبادت‏گاه‏ها توجه مى‏شود و امور اخلاقى كمتر به عنوان مؤلفه‏هايى از دين‏دارى در نظر مى‏آيند. اگر هم سخنى از امور اخلاقى به ميان مى‏آيد، به عنوان آثار و پى‏آمدهاى دين‏دارى است. تصور ديگرى كه در اين باره وجود دارد، آن است كه «دين به ارتباط ما با خدا و انجام دادن آيين‏هاى مذهبى و رعايت امور حرام مربوط است و اخلاق درباره ارتباط با ديگران يا جامعه است، ولى بايد گفت دين به رابطه ما با ديگران نيز كار دارد و اين مسائل معمولاً بخشى اساسى از تكاليف دين را شكل مى‏دهند». (آرگيل، 2000م.، ص 167) در منابع اسلامى، اساسا بدون مسائل اخلاقى، دين‏دارى ناقص و تصورناپذير است. در آموزه‏هاى دينى براى به تصوير كشيدن فرد مؤمن، افزون بر مهم شمردن مسائل عبادى و ارتباط با خدا، توجه ويژه‏اى نيز به رعايت مسائل اخلاقى و ارتباط شايسته با ديگران شده است. به بيان ديگر، مؤمن واقعى بايد هم با خدا و هم با خلق خدا رابطه شايسته‏اى داشته باشد. فردى كه عبادت‏ها را انجام مى‏دهد، ولى به مسائل اخلاقى و ارتباط درست با مردم در زندگى روزمره بى‏اعتناست، از ديدگاه دين نمى‏تواند مؤمن كامل به شمار آيد.

حتى به نظر مى‏رسد پيشوايان دينى در مقام ارائه معيارى براى تشخيص دين‏داران واقعى، به مسائل اخلاقى وزن بيشترى داده‏اند. براى مثال، امام صادق عليه‏السلام فرمود: «به ركوع و سجود طولانى افراد نگاه نكنيد؛ زيرا چه بسا اين اعمال براى آنان عادت شده باشد؛ به گونه‏اى كه اگر آنها را ترك كنند، ناراحت مى‏شوند. در عوض، (براى تشخيص دين‏داريشان) به راست‏گويى و امانت‏دارى آنان نگاه كنيد».77 از اين سخن برمى‏آيد كه مسائل اخلاقى جزو دين هستند و نه رنگ و لعابى براى آن؛ به گونه‏اى كه بدون آنها دين‏دارى تحقق نمى‏پذيرد. همچنين از اين روايت برمى‏آيد كه مسائل اخلاقى معيار بهترى براى تشخيص دين‏دارى افراد هستند. بنابراين، در ارزيابى و سنجش دين‏دارى، نبايد به رفتارهاى عبادى بسنده كرد، بلكه ميزان پاى‏بندى شخص به رفتارهاى اخلاقى را نيز بايد در نظر داشت.

براى نشان دادن اهميت بيشتر اخلاق، اشاره به دو حديث از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امام على عليه‏السلام مى‏تواند مفيد باشد. در حديث معروفى از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمده است: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛ من براى تكميل كرامت‏هاى اخلاقى برانگيخته شده‏ام». (مجلسى، 1404، ج 67، ص 372) اين حديث نشان مى‏دهد كه هدف‏هاى بعثت، در تكامل اخلاقى انسان‏ها خلاصه مى‏شود. نيز در حديثى از اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏خوانيم: «اگر اميد و ايمانى به بهشت و ترس و وحشتى از دوزخ و انتظار ثواب و عقابى نمى‏داشتيم، شايسته بود به سراغ فضيلت‏هاى اخلاقى برويم؛ زيرا آنها راهنماى نجات و پيروزى‏اند».78 اين سخن نشان مى‏دهد اخلاق نه‏تنها براى مسائل آخرتى و رسيدن به بهشت و ترس از جهنم، بلكه براى آسايش در زندگى اين جهانى نيز لازم است. اساسا آرامش در زندگى، در پرتو التزام به فضيلت‏هاى اخلاقى ممكن است و بدون آنها حتى در زندگانى روزمره دچار گرفتارى و ناراحتى خواهيم بود. برخى گمان مى‏كنند كه نتيجه احكام دينى را تنها در آخرت بايد جست و دين تنها سعادت اخروى انسان را تأمين مى‏كند؛ در حالى كه اگر انسان بخواهد در زندگى دنيايى نيز آسوده باشد و دور از نگرانى‏ها و اضطراب‏هاى ويرانگر به سر ببرد، راهى جز مبارزه با آلودگى‏ها و پاك‏سازى دل از خوهاى پليد ندارد. خوى‏هايى همچون خوش‏رويى، فروتنى، قناعت، اخلاص، بلندهمتى و... انسان را از دغدغه‏هاى بى‏حاصل و پريشانى‏هاى بدفرجام مى‏رهاند، ولى رذائلى مانند غضب، خودخواهى، حرص، حسد، بخل، بدبينى، بدخواهى و آلودگى‏هاى روحى او را در غل و زنجير گرفتار مى‏كند؛ يعنى همين دنياى او را كه مى‏تواند در پرتو اخلاق و رفتار شايسته، به خوشى و آسايش بگذرد، به جهنمى سوزان و بى‏پايان تبديل مى‏كند. هنگامى كه قرآن كريم از پى‏آمدهاى ايمان و عمل صالح سخن مى‏گويد، هم سعادت در آخرت را وعده مى‏دهد و هم به حيات طيبه و زندگى پاكيزه براى مؤمنانى كه اعمال شايسته انجام مى‏دهند، اشاره مى‏كند.79

در ادامه، با تقسيم مباحث اخلاقى به اخلاق اجتماعى و اخلاق فردى، در هر بخش، به برخى از زيرمجموعه‏هاى آنها و نقش هر كدام در سلامت روانى مى‏پردازيم. پيش‏تر به نقش اخلاق به طور كلى در بهداشت روانى، اشاره مى‏كنيم.

اخلاق و بهداشت روانى

1. مؤلفه‏هاى بهداشت روانى را مى‏توان در سه حوزه ارتباط با هستى و خالق، با خويشتن و با ديگران خلاصه كرد. مسائل اخلاقى نيز، بيشتر از روش درست اين ارتباطات سه‏گانه بحث مى‏كند. مسائل اخلاقى در پى آن است كه رفتار انسان را در اين سه حوزه بهبود بخشند. در نتيجه، افزون بر زندگى اخروى كه حيات واقعى است، موجب تأمين زندگى مطلوب و دور از اضطراب روانى براى انسان در زندگى اين جهانى شوند. به بيان ديگر، فروتنى، هم‏نشينى نيكو با ديگران، ساده‏زيستى و قناعت در زندگى، توكل بر خدا، احساس عزت نفس و به طور كلى همه فضيلت‏هاى اخلاقى، تأمين سعادت انسان را در زندگانى دنيوى و اخروى هدف خود قرار داده‏اند. قرآن در بيانى كوتاه و به طور كلى مى‏گويد كسانى سعادت‏مند هستند كه خود را از آلودگى‏هاى اخلاقى پاك كنند.80 افزون بر اين بيان كلى، در موارد جزئى‏تر نيز يادآور مى‏شود كه سعادت واقعى انسان در گرو پاى‏بندى به مسائل اخلاقى است. براى مثال، درباره بخل چنين مى‏خوانيم: «آنها كه از بخل و حرص خويشتن بركنار بمانند، رستگار و سعادت‏مند خواهند بود».81

2. اساسا برخى صفات و رفتارهاى ضداخلاق را بايد جزو بيمارى‏هاى روانى دانست و همانند بيمارى‏هاى ديگرى كه در روان‏پزشكى و روان‏شناسى بالينى كاويده مى‏شوند، به پيش‏گيرى و درمان آنها همت گماشت. براى مثال، آيا مى‏توان كسى را كه آگاهانه به پذيرش حق و حقيقت تن درنمى‏دهد، سالم دانست؟ قرآن كريم در سوره بقره ديدگاه كافران را اين گونه بيان مى‏كند: «چه آنان را از عذاب خدا بترسانى و چه نترسانى، كافران ايمان نخواهند آورد». به بيان ديگر، كافران كسانى هستند كه لجاجت به خرج مى‏دهند و پيش‏تر اعلام موضع كرده‏اند. آنان به شنيدن حرف حق حاضر نيستند و در نتيجه، انگار قلب خود را مهر و موم كرده‏اند. نفاق و دورويى را نيز بايد جزو بيمارى‏هاى روانى دانست. در ادامه همين آيات، اين نوع افراد بيمار قلمداد شده و از ويژگى‏هاى مختلف شناختى و رفتارى آنان به تفصيل بحث شده است. در جاى ديگرى از قرآن، تعبير بيمار در مورد كسانى به كار رفته است كه در مقابل خواهش‏هاى جنسى خود تسليم محض هستند. در اين آيه، به همسران پيامبر دستور داده مى‏شود كه با بيگانگان به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگويند كه بيماردلان در آنان طمع كنند. «تعبير به بيماردل، تعبير بسيار گويا و رسايى از اين حقيقت است كه غريزه جنسى در حد تعادل و مشروع عين سلامت است، اما هنگامى كه از اين حد بگذرد نوعى بيمارى خواهد بود. تا آنجا كه گاه به سرحد جنون مى‏رسد كه از آن به جنون جنسى تعبير مى‏كنند و امروزه دانشمندان انواع و اقسامى از اين بيمارى روانى را كه بر اثر طغيان اين غريزه و تن در دادن به انواع آلودگى‏هاى جنسى به وجود مى‏آيد، در كتب خود شرح داده‏اند». ( تفسير نمونه، ج17، ص 289)

3. صفات و رفتارهاى مثبت اخلاقى در حقيقت، نقطه تعادل ميان دو طرف افراط و تفريط و سازگار با خلقت خاص بشر هستند. اين مسئله مى‏تواند به بهداشت و سلامت روانى فرد كمك كند؛ زيرا هم نيازهاى فرد را برآورده مى‏كند و هم آن را از لجام گسيختگى باز مى‏دارد؛ براى مثال، عالمان اخلاق معتقدند عفت و پاك‏دامنى يك صفت اخلاقى و به معناى تأمين متعادل نياز جنسى است. دو سوى افراط و تفريط اين طيف را نمى‏توان به عنوان يك مسئله اخلاقى توصيه كرد. طرف تفريط اين امر، خمودگى و ترك شهوت است كه مطلوب دين نيست؛ زيرا برآورده نشدن نيازهاى طبيعى وغريزى در درازمدت به اختلال‏هاى روانى و سرانجام، به نابودى نسل انسان مى‏انجامد. از سوى ديگر، دامن زدن بيش از اندازه به اين نياز، انسان را از تأمين نيازهاى متعالى باز مى‏دارد و او را به سوى حيوانيت مى‏كشاند. قرآن هنگامى كه از ويژگى‏هاى مؤمنان سخن مى‏گويد، مى‏فرمايد: آنان كسانى هستند كه پاك‏دامنى در پيش مى‏گيرند، ولى در مورد همسرانشان سرزنشى بر آنان نيست. كسانى متجاوز به حدود الهى شمرده مى‏شوند كه راه ديگرى غير از همسر و خانواده براى برآوردن نيازهاى جنسى خود برگزينند.82 در بيشتر مسائل اخلاقى ديگر نيز، چنين امرى حكم‏فرما است.

4. اگر به مسائل اخلاقى ژرف‏تر بنگريم، درمى‏يابيم كه چه بسا در كوتاه‏مدت جلو ارضاى برخى خواهش‏هاى نفسانى ما را بگيرند، ولى در واقع، زمينه‏اى براى لذت بلندمدت و پايدار فراهم مى‏آورند و ما را از پى‏آمدهاى ناگوار حفظ مى‏كنند. فرض كنيد كسى خشمگين شده است و مى‏خواهد با برون‏ريزى خشم، خود را ارضا كند و به دليل شدت غضب، توجهى نيز به پى‏آمدهاى تلخ آن ندارد، ولى صبر و حلم كه از صفات والاى اخلاقى هستند، او را از پرخاش‏گرى بر ديگران دور مى‏دارند. اين خويشتن‏دارى گرچه در آغاز دشوار مى‏نمايد، ولى شيرينى آن در سالم ماندن از پشيمانى و پى‏آمدهاى ناگوار اِعمال خشم است. خواهش‏هاى ضداخلاقى ديگر نيز چنين وضعيتى دارند. در حديثى از امام صادق عليه‏السلامآمده است: «چه بسيار شكيبايى كوتاه‏مدتى كه سبب شادى طولانى شده و چه بسيار لذت كوتاه‏مدتى كه اندوه طولانى به بار آورده است».83

5. انسان براى برآوردن بهداشت روانى خود در زندگى، نيازمند آن است كه مورد علاقه و محبت ديگران قرار گيرد. به همين دليل، كودكانى كه از محبت والدين و ديگر بستگان محروم بوده‏اند، چه بسا در بزرگ‏سالى به افرادى عقده‏اى، پرخاشگر، گوشه‏گير و به طور كلى، نابهنجار تبديل شوند. يكى از كاركردهاى فضايل اخلاقى آن است كه سبب مى‏شود محبت فرد در قلب ديگران جاى گيرد. ايمان و نيز عمل صالح كه فضايل اخلاقى يكى از مصداق‏هاى كامل آن است، زمينه‏ساز جلب محبت ديگران مى‏شود. قرآن در اين باره مى‏گويد: «خداوندِ مهربان محبت كسانى را كه ايمان آورده‏اند و اعمال صالح انجام مى‏دهند، در دل مردم قرار مى‏دهد».84 گرچه عمل صالح نيز رفتارهاى عبادى و اخلاقى را در بر مى‏گيرد، ولى به نظر مى‏رسد ارتباط فضايل اخلاقى با پديد آمدن محبت فرد در قلب ديگران مستقيم‏تر باشد. ايمان و عبادت، سبب گرايش فرد به رفتارهاى سودمند اجتماعى و خير رساندن به بندگان خدا مى‏شود. در نتيجه، چنين فردى محبوب مردم قرار مى‏گيرد. البته او اين كارها را براى رضاى خدا انجام مى‏دهد، ولى به هر حال نتيجه طبيعى اين گونه كارها محبوبيت در ميان مردم است. «ايمان و عمل صالح، جاذبه و كشش فوق‏العاده‏اى دارد. اعتقاد به يگانگى خدا و دعوت پيامبران كه بازتابش در روح و فكر و گفتار و كردار انسان به صورت اخلاق عاليه انسانى، تقوا و پاكى و درستى و امانت و شجاعت و ايثار و گذشت تجلى كند، همچون نيروهاى عظيم مغناطيس، كشنده و رباينده است. حتى افراد ناپاك و آلوده از پاكان لذت مى‏برند و از ناپاكانى همچون خود متنفرند. به همين دليل، هنگامى كه مثلاً مى‏خواهند همسر يا شريكى انتخاب كنند، تأكيد دارند كه طرف آنها پاك و نجيب و امين و درست‏كار باشد. اين طبيعى است و در حقيقت، نخستين پاداشى است كه خدا به مؤمنان و صالحان مى‏دهد كه دامنه‏اش از دنيا به سراى ديگر نيز كشيده مى‏شود. افراد پاك هنگامى كه چشم از جهان مى‏بندند، ديده‏ها براى آنان گريان مى‏شود، هرچند به ظاهر، حقير باشند و مقام اجتماعى نداشته باشند. همه مردم جاى آنها را خالى مى‏بينند، همه خود را در عزاى آنان شريك محسوب مى‏دارند». (مكارم، تفسير نمونه، جلد 13، ص 144 ـ 145)

اخلاق اجتماعى و بهداشت روانى

پيش‏تر يادآور شديم كه يكى از مؤلفه‏هاى مهم بهداشت روانى، داشتن ارتباط مناسب با ديگران است. انسان موجودى اجتماعى و به اصطلاح مدنى‏سرشت است و زندگى بدون ارتباط با ديگران برايش ناممكن و دست‏كم، بسيار زجرآور است. گرايش انسان به تعامل با ديگران دلايل زيادى دارد و برقرارى ارتباط، بسيارى از نيازهاى او را برطرف مى‏كند. آبراهام مزلو (1968م.) با اشاره به سلسله مراتب نيازها معتقد است پيش از نيازهاى انتزاعى‏تر، نخست بايد نيازهاى اساسى انسان ارضا شود. در همه سطوح اين سلسله مراتب، ارتباط‏ها يكى از ابزارهاى اصلى و اوليه رفع نيازهاى انسان است.

الف) نيازهاى جسمى

انسان‏ها اساسا نيازمند زنده ماندن هستند و برقرارى ارتباط به رفع اين نياز آنان كمك مى‏كند. نوزادان براى زنده ماندن بايد گرسنگى يا درد خود را به ديگران بفهمانند. انسان در طول رشد خود پيوسته براى بقا و رشد خويش نيازمند ارتباط است. او براى بازيافتن سلامتى، مشكلات خود را با پزشكان در ميان مى‏گذارد. پژوهش‏ها نشان مى‏دهند ميان سلامت جسمى انسان و روابطش با ديگران، ارتباط نزديكى وجود دارد. پژوهشگران مى‏گويند بيمارانِ مبتلا به التهاب مفاصل كه از حمايت اجتماعى شديد برخوردارند، نشانه‏هاى خفيف‏تر و عمر طولانى‏ترى دارند.

ب) نياز به امنيت و آرامش

ارتباط‏ها، نياز انسان به امنيت و آرامش را نيز برطرف مى‏كند. وقتى كسى شما را تهديد مى‏كند، با مجريان قانون در ميان مى‏گذاريد. رسانه‏ها نيز مردم را از خطرهاى مواد غذايى ناسالم آگاه مى‏سازند.

ج) نياز به تعلق خاطر داشتن

تمامى انسان‏ها در پى كسانى هستند كه با آنان احساس خوش‏بختى كنند و از زندگى با آنان لذت ببرند و در كنارشان تجربه‏هاى بيشترى بياموزند. ما به هم‏نشينى با ديگران و پذيرش و تأييد آنان نيازمنديم. همچنين دوست داريم ديگران را بپذيريم و آنان را تأييد كنيم. رابطه ميان ارتباط‏هاى خوب و احساس خوشى و آرامش در پژوهش‏هاى زيادى به اثبات رسيده است. براى مثال، در يكى از پژوهش‏ها معلوم شد كسانى كه پيوندها و روابط اجتماعى قوى ندارند، 200 تا 300 درصد بيشتر احتمال دارد دچار مرگ زودهنگام شوند. همچنين محققان دريافته‏اند ميان اندكى دوستان و گرفتارى‏هايى همچون افسردگى، اضطراب و خستگى ارتباط معنادارى وجود دارد.

د) نياز به عزت نفس

انسان دوست دارد ديگران به او احترام بگذارند و خودش نيز براى خود حرمت مى‏گذارد. ارتباط، از جمله ابزارهاى اوليه‏اى است كه به كمك آن مى‏توانيم بفهميم چه كسى هستيم و چه كسى مى‏توانيم باشيم. ما نخستين برداشت خود را از خويشتن، از نظر ديگران درباره خود مى‏فهميم. اين فرايند نگريستن به خود از دريچه چشم ديگران، تا پايان عمر ادامه مى‏يابد. عزت نفس انسان در تمام مراحل زندگى، تحت تأثير نحوه ارتباط ديگران با او است. به همين دليل، افراد فاقد مهارت‏هاى لازم براى ارتباطات ميان‏فردى در عرصه‏هاى مختلف زندگى سرآمد نمى‏شوند و بسيارى از آنان عزت نفسشان پايين است.

ه ) نياز به خودشكوفايى

برابر نظر مزلو، خودشكوفايى انتزاعى‏ترين نياز انسان است. منظور وى از خودشكوفايى آن است كه هر انسانى مى‏خواهد تجربه‏هايى متعالى داشته باشد كه به رشد و كمال وى در زندگى بينجامد و ظرفيت‏هاى بالقوه‏اش را محقق سازد. ما به عنوان انسان، در پى چيزهايى بيش از بقا، امنيت، گرايش‏ها و عزت نفس هستيم. ارتباط‏هاى ما در اين راه كمك كننده هستند. معمولاً نخستين بار در تعامل با ديگران است كه توانايى‏هاى خود را مى‏شناسيم؛ توانايى‏هايى كه تا پيش از آن اثرى از آنها نبوده است. همچنين ديگران به ما كمك مى‏كنند تجربه‏ها و طرز فكرهاى جديدى داشته باشيم. گفت‏وگو با ديگران سبب مى‏شود افق ديد ما در مورد خود، ارزش‏ها، روابط، رويدادها و شرايط گسترش يابد و در نتيجه، به كمال بيشترى دست يابيم. خلاصه، ما نمى‏توانيم تغييرهاى خود را در انزواى اجتماعى بسنجيم. ما براى بازخورد گرفتن در مورد هويت و اعمال خويش به تعامل با ديگران نيازمنديم. (تلخيص از وود، 1379، ص 30 ـ 40)

با توجه به اهميت بسيار روابط اجتماعى در تأمين نيازها و در نتيجه، در بهداشت روانى انسان، اين پرسش مطرح مى‏شود كه چگونه مى‏توان اين مسئله را در جامعه محقق ساخت. پاسخ آن است كه روابط اجتماعى مناسب با ديگران جز از راه رفتارها و صفات اخلاقى امكان‏پذير نيست. رفتارهاى اخلاقى، سبب بهبود روابط فرد با ديگر هم‏نوعان مى‏شوند و از اين راه، به بهداشت روانى او كمك مى‏كنند. اساسا بدون وجود صفات اخلاقى خوب و رفتارهاى اخلاقى برآمده از آنها، زندگى تحمل‏پذير نيست. در جامعه‏اى كه روابط حسنه ميان اعضايش حكم‏فرما نيست و افراد برخورد شايسته‏اى با يكديگر ندارند، چگونه مى‏توان زيست؟

يكى از كاركردهاى اخلاق در جامعه، ايجاد زمينه مناسب براى روابط اجتماعى شايسته است. اين مسئله حتى درباره صفات و رفتارهاى اخلاقى‏اى كه به ظاهر ارتباط چندانى با روابط ميان افراد ندارد، صادق است. چه بسا تصور شود كه رذايل اخلاقى‏اى همچون خودبرتربينى، حرص و آز و حسد ربط چندانى با بهبود روابط اجتماعى ميان افراد جامعه ندارند، ولى بايد دانست كه برخوردارى از حسن خلق، زمينه مناسبى مى‏طلبد و ويژگى‏هاى شايسته اخلاقى همچون فروتنى، سخاوت و خيرخواهى براى مردم، زمينه‏ساز اين حسن خلق هستند. بدون وجود اين صفات درونى به سختى مى‏توان تصور هم‏نشينى نيكو با ديگران را داشت. كسى كه دلش پر از كينه و حسد به ديگران است و خود را بالاتر از آنان مى‏داند و حاضر به فداكارى براى آنان نيست، چگونه مى‏تواند روابطى شايسته با آنان داشته باشد؟ شايد بتوان دليل اهميت والايى را كه آموزه‏هاى دينى به حسن خلق مى‏دهند، در همين نكته يافت. رفتارهاى ما در صفات و ويژگى‏هاى اخلاقى‏مان ريشه دارند. وجود صفت خيرخواهى در درون فرد، به بروز رفتار مناسب و برخورد شايسته با ديگران مى‏انجامد و خودبزرگ‏بينى، رفتار شايسته با خود را در انسان مى‏نماياند (از كوزه همان برون تراود كه در اوست). البته چه بسا فردى با ويژگى‏هاى اخلاقى منفى همچون حسد و كينه‏توزى بتواند با حيله‏گرى، براى مدتى كوتاه رفتارهاى خيرخواهانه ابراز كند، ولى بى‏گمان اين رفتارها نمى‏تواند دائمى باشد و رذايل اخلاقى به گونه‏اى خود را در رفتارهاى چنين فردى نشان خواهند داد.

از آنجا كه صفات و رفتارهاى اخلاقى‏اى كه اثر مثبت يا منفى بر سلامت روانى فرد دارند، فراوانند، تنها براى نمونه، به پى‏آمدهاى بهداشتى برخى از آنها بسنده مى‏كنيم.

حسن خلق

به طور معمول، حسن خلق به دو معنا گرفته مى‏شود. در معناى اعم، منظور، وجود همه فضيلت‏هاى اخلاقى در فرد است. در معناى اخص نيز، به برخورد شايسته با ديگران مربوط مى‏شود. در بسيارى از موارد، مقصود معناى دوم است. روايت‏ها در اهميت حسن خلق بيش از هر صفت اخلاقى ديگر است. چه بسا دلايل اين اهميت يكى از اين دو مورد يا هر دو باشد:

الف) گرچه به‏ظاهر حسن خلق تنها يك رفتار ظاهرى است، ولى مى‏توان گفت بدون وجود فضايل درونى همچون حلم، خيرخواهى، فروتنى، سخاوت و... نمى‏توان وجود و ادامه اين رفتار را از فرد انتظار داشت. چگونه مى‏توان از كسى كه خشم خود را مهار نمى‏كند، خود را برتر از ديگران مى‏پندارد و با داشتن سرمايه، به ديگران كمك نمى‏رساند، انتظار برخورد شايسته با مردم داشت؟ به بيان ديگر، گرچه خوش‏خلقى يك رفتار است، ولى پشتوانه آن، همه يا دست‏كم، بسيارى از صفات اخلاقى خوب است.

ب) دليل ديگر اهميت حسن خلق، آن است كه نخستين چيزى است كه مردم در برخوردهايشان، از همديگر مى‏بينند؛ يعنى پيش از آنكه حسد يا خيرخواهى، تكبر يا فروتنى، گشاده‏دستى يا بخل و همانند اين صفات را در وجود افراد ببينيم، با رفتار مؤدبانه يا زشت آنان مواجه مى‏شويم. سعدى نقل مى‏كند نيازمندى را پيش سخاوت‏مندى فرستادند و گفتند او مى‏تواند نيازت را برآورد. مرد نيازمند به در خانه او آمد و با ترش‏رويى و چهره عبوس وى مواجه شد و بدون اعلام نياز بازگشت. هنگامى كه علت را جويا شدند، گفت: عطايش را به لقايش بخشيدم.

شايد اين سخن امام على عليه‏السلام كه فرمود: «سرلوحه نامه عمل انسان مؤمن، حسن خلق اوست»،85 در اشاره به همين مسئله باشد. تشبيه حسن خلق به «عنوان» در اين حديث بسيار جالب است. آنچه براى عنوان يك كتاب يا مقاله برمى‏گزينند، خلاصه‏اى از محتواى آن است و پيش از اصل متن جلب توجه مى‏كند و بهترين و مهم‏ترين بخش آن است. از همين رو، حسن خلق چكيده ديگر فضيلت‏هاى اخلاقى است. مهم‏ترين و بهترين اعمال يك انسان مؤمن است و در پيشگاه خداوند ظهور بيشترى دارد. امام باقر عليه‏السلام فرمود: «كامل‏ترين مؤمنان، خوش‏خلق‏ترين آنان است».86 پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز فرمود: «در ترازوى عمل كسى، سنگين‏تر و ارزش‏مندتر از حسن خلق قرار نمى‏گيرد».87

پى‏آمدهاى حسن خلق

پى‏آمدهاى مثبت برخورد شايسته با ديگران بر بهداشت روانى فرد و جامعه بسيار روشن است. براى نمونه، به برخى آثار آن كه از نظر سلامت روانى اهميت دارند و در روايت‏ها مورد توجه قرار گفته‏اند، اشاره مى‏كنيم و ارتباط آنها را توضيح مى‏دهيم.

1. حسن خلق، سبب جلب محبت ديگران مى‏شود و فرد را در جامعه محبوب مى‏سازد. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهفرمود: «خوش‏اخلاقى مهر و محبت را استوار مى‏كند».88 امام على عليه‏السلام نيز فرمود: «محبت به افرادى كه سخن گفتنشان ملايم است، لازم مى‏آيد».89 براى همگان روشن است كه با خوش‏خلقى كارهايى مى‏توان انجام داد كه بدون آن، هرگز ممكن نيست.

2. خوش‏اخلاقى زندگى را شيرين‏تر و گواراتر مى‏سازد. امام صادق عليه‏السلام فرمود: هيچ زندگى‏اى گواراتر از زندگى همراه با حسن خلق نيست.90 اين مسئله نيز به توضيح بيشتر نياز ندارد؛ زيرا چه بسيارند افرادى كه حاضرند با امكانات كم زندگى بسازند، ولى با آدم بداخلاق زندگى نكنند. در واقع، زندگى خود آدم بداخلاق و كسانى كه با او زندگى مى‏كنند، گرچه با رفاه مادى همراه باشد، ولى از آن لذتى نمى‏برند.

3. حسن خلق عامل آبادى شهرها و زيادى عمرها است. امام صادق عليه‏السلام فرمود: «نيكوكارى و خوش‏اخلاقى، شهرها را آباد و عمر انسان‏ها را زياد مى‏كند»؛91 زيرا نابودى جامعه‏ها در اثر پرخاش‏گرى و كشمكش‏هاست. اگر اين پرخاش‏گرى‏ها جاى خود را به خوش‏رويى و حسن خلق دهد، آشتى و اتحاد كه سرآغاز هر گونه آبادانى و بركتى است، به دست مى‏آيد. افزون بر اين، آرامش روح كه يكى از پى‏آمدهاى برخوردهاى محبت‏آميز است، به افزايش عمر مى‏انجامد؛ زيرا امروزه ثابت شده است كه عامل بسيارى از مرگ و ميرها، فشارهايى است كه بر انسان وارد مى‏شود. يكى ديگر از عوامل اصلى، بيمارى‏هاى مختلف است. بى‏گمان حسن خلق و برخوردهاى محبت‏آميز، از فشارهاى روحى مى‏كاهد و بدين سبب، عامل طول عمر به شمار مى‏آيد. ( مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، ج 3، ص 148)

4. خوش‏اخلاقى سبب رفاه مادى و افزايش روزى انسان مى‏شود. اميرالمؤمنين عليه‏السلامفرمود: «گنج‏هاى روزى در گشاده‏رويى نهفته است».92 اين رابطه با اندك دقتى روشن مى‏شود؛ «زيرا يك تاجر و كاسب و صنعت‏گر و طبيب، هنگامى مى‏تواند در كار خود موفق باشد كه اعتماد مراجعان خود را جلب كند و يكى از عوامل جلب اعتماد، حسن خلق است. بسيار مى‏شود كه افراد، خريد اجناس متوسطى را از افراد خوش‏اخلاق، بر اجناس بهترى از افراد عبوس و بداخلاق ترجيح مى‏دهند. به همين دليل، در مؤسسه‏هاى مهم اقتصادى خصوصى دنيا مى‏كوشند افرادشان را براى چگونگى برخورد با مراجعان آموزش دهند و از اين طريق، اعتماد افراد را به آن مؤسسه تجارى يا صنعتى جلب كنند». (همان)

فروتنى

يكى از ويژگى‏هاى انسان سالم از ديدگاه دين، فروتنى است. انسان دين‏دار، خود را برتر از ديگران نمى‏پندارد و اين صفت درونى در رفتارهاى او نيز نمايان است. چه بسا به دست آوردن اين صفت باطنى، نيازمند زمانى طولانى باشد، ولى انجام دادن رفتارهاى فروتنانه چندان دشوار نيست. بنابراين، در آغاز، براى رسيدن به اين ويژگى درونى، مى‏توان از رفتارهاى متواضعانه سود برد و حتى در صورت نياز، آنها را بر خود تحميل كرد، تا سرانجام به اين صفت ارزش‏مند دست يافت. در حديثى از امام باقر عليه‏السلاممى‏خوانيم:

فروتنى آن است كه به كمتر از جايگاه شايسته خود در مجلس قانع باشى و هرگاه كسى را ديدار كردى، در سلام بر او پيشى گيرى و جر و بحث را هرچند حق با تو باشد، رها كنى.93

اينها نمونه‏هايى از رفتارهاى متواضعانه است، ولى البته تنها اين موارد نيست. در مقابل، خودبرتربينى بدترين صفت و رفتار اخلاقى است؛ زيرا گاهى در مقابل خداوند صورت مى‏گيرد و در نتيجه، به كفر و الحاد مى‏انجامد. فرعون با خودبرتربينى ادعاى الوهيت مى‏كرد و خود را خداى بزرگ مردم مصر معرفى مى‏كرد. 94 برتر ديدن خود نسبت به بندگان خدا، گرچه در حد تكبر برابر خدا نيست، ولى اين گونه صفات و رفتارها از حد پايين‏تر شروع مى‏شود و سرانجام به درجات بالاتر مى‏رسد. تكبر، برتر دانستن خود نسبت به ديگران است. مفهوم نزديك به اين واژه در اخلاق، خودبزرگ‏بينى يا به اصطلاح عُجب است. تفاوت اين دو مفهوم در آن است كه شخص متكبر خود را در مقايسه با ديگران برتر مى‏داند، ولى لازمه خودبزرگ‏بينى، مقايسه با ديگران نيست و فرد به دليل ويژگى خاصى مانند علم، زيبايى، ثروت و حتى عبادت كه در خود مى‏بيند، مغرور مى‏شود و خويشتن را والا مى‏پندارد؛ هرچند كسى نيز براى مقايسه نباشد. در واقع، عجب و خودبزرگ‏بينى عامل كبر است و كبر از پى‏آمدهاى آن به شمار مى‏آيد. عالمان اخلاق گاهى ميان مشتق‏هاى كبر، تفاوت ظريفى مى‏گذارند و مى‏گويند كبر حالت درونى بزرگ ديدن خود در رويارويى با ديگران است، ولى چه بسا به دلايل مختلف در رفتارهاى فرد ظاهر نشود. اگر اين حالت باطنى به شكل رفتارهايى مانند راه رفتن يا سخن گفتن متكبرانه يا تحقير ديگران و مانند آنها باشد، اين رفتارها تكبر نام مى‏گيرند.

مفاهيم متعددى وجود دارد كه گاه تصور مى‏شود همه با هم مترادف و يكسان‏اند، در حالى كه تفاوت‏هاى ظريفى با هم دارند؛ هرچند ريشه همه آنها به تكبر باز مى‏گردد، ولى از زاويه‏هاى مختلف به آن نگاه مى‏شود. خودبرتربينى، خودمحورى، خودخواهى، برترى‏جويى و فخرفروشى، همه از مفاهيمى هستند كه ريشه آنها تكبر است؛ هرچند از زواياى مختلف ديده مى‏شوند. كسى كه تنها خود را بالاتر از ديگران مى‏بيند، خودبرتربين است. كسى كه به خاطر اين خودبرتربينى، سعى دارد در همه جا و در همه كارهاى اجتماعى همه چيز را قبضه كند، خودمحور است. كسى كه سعى دارد در مسائل اجتماعى به‏ويژه به هنگام بروز مشكلات تنها به منافع خود بينديشد و براى منافع ديگران ارزشى قائل نباشد، خودخواه است. كسى كه مى‏كوشد سلطه خود را بر ديگران مستحكم كند و آنها را زير سيطره خود قرار دهد، گرفتار برترى‏جويى است. بالأخره كسى كه تلاش مى‏كند مال و ثروت يا قدرت و مقام خود را به رخ ديگران بكشد، فخرفروش است. بنابراين، همه اين صفات ريشه مشتركى دارند و آن تكبر است؛ هرچند در چهره‏هاى مختلف ظاهر مى‏گردد. (مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، ج2، ص44 ـ 45)

گفتنى است گاهى فروتنى با ذلت‏پذيرى اشتباه مى‏شود يا مورد سوءاستفاده قرار مى‏گيرد. آموزه‏هاى دينى از يك سو، به فروتنى فرا مى‏خوانند و از سوى ديگر، مؤمنان را از پذيرش ذلت و از دست دادن عزت نفس نهى مى‏كنند. اين دو مسئله چگونه با هم سازگارند؟ مولى مهدى نراقى در اين باره مى‏نويسد: «صفت تواضع، حد وسط است و طرف افراط آن، كبر و طرف تفريط آن، ذلت و پستى است. همان گونه كه كبر مذموم است، خوار و ذليل كردن خود نيز ناپسند است؛ زيرا هر دو طرف افراط و تفريط نكوهيده است و صفت پسنديده، تواضع است بدون تمايل به هر يك از دو طرف؛ زيرا محبوب‏ترين امور نزد خداوند حد وسط آنهاست و آن اين است كه حقِ هر صاحب حقى داده شود كه همان عدل است و اگر به طرف تفريط افتاد و دچار نقصان شد، بايد خود را بالا ببرد؛ زيرا براى مؤمن جايز نيست كه خود را ذليل كند. پس اگر كفش‏دوزى، براى مثال بر عالمى وارد شود و آن عالم از جاى خود برخيزد و او را در مكان خود بنشاند و درس و تعليم را براى حرمت او ترك كند و چون برخيزد تا در خانه دنبال او بدود، خود را خوار كرده است و اين كار ناپسند است و بايد در اين حال خود را رفعت دهد تا به حد وسط كه صراط مستقيم است، برگردد. بنابراين، عدل اين است كه به طريقى كه ذكر شد براى امثال خود و كسانى كه مرتبه ايشان نزديك به اوست تواضع كند. اما تواضع عالم براى بازارى اين است كه با او گشاده‏رو باشد و نيك سخن گويد و با مهربانى و ملايمت به سؤل و جواب پردازد و دعوت او را اجابت كند و در رفع نياز او بكوشد و مانند اينها و خود را بهتر از او نداند و سزاوار است كه در مقابل متكبران تواضع نكنند؛ زيرا فروتنى براى كسى كه متكبر است، علاوه بر اينكه تن به پستى و ذلت دادن است، موجب گمراهى و زيادى تكبر او مى‏شود و وقتى مردم براى او تواضع نكنند، ممكن است متنبه شود و تكبر را رها كند؛ زيرا متكبر به تحمل ذلت و اهانت از طرف مردم خشنود نيست. به همين جهت، رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهفرمود: «اذا رايتم المتواضعين من امتى فتواضعوا لهم، و اذا رايتم المتكبرين فتكبروا عليهم، فان ذلك لهم مذله و صغار؛ هرگاه متواضعان امت مرا ببينيد، براى ايشان تواضع كنيد و هرگاه متكبران را ببينيد، بر آنها تكبر كنيد كه اين، باعث ذلت و كوچكى آنان است». (نراقى، علم اخلاق اسلامى، ج2، ص 442)

به نظر مى‏رسد براى متمايز كردن فروتنى از ذلت‏پذيرى، بايد بر معيارى كه در اين سخن وجود داشت، معيار ديگرى نيز افزوده شود. اين معيار، انگيزه فرد است؛ به اين معنا كه گاهى انگيزه فرد از اظهار ارادت به ديگرى، رسيدن به نفع مادى همچون كسب ثروت، موقعيت و مقام و مانند آنها است. در اين صورت، اين عمل را بايد مصداق ذلت‏پذيرى دانست كه در آموزه‏هاى اسلامى به شدت از آن نهى شده است، ولى احترام شخص فروتن به سبب به دست آوردن منافع مادى نيست، بلكه انگيزه‏اش از اين كار كسب رضايت خداوند و دورى از تكبر است. بنابراين، انسان مؤمن براى تشخيص اينكه رفتارش مصداق فروتنى است يا ذلت‏پذيرى، افزون بر نمود ظاهرى عمل، بايد به انگيزه‏هاى رفتار خود نيز توجه داشته باشد. در نظر گرفتن پى‏آمدهاى هر كدام از اين دو نوع عمل نيز مى‏تواند در جدا كردن رفتار متواضعانه از رفتار ذلت‏آميز اثرگذار باشد. فروتنى، همان گونه كه در روايت‏ها آمده است، زمينه‏ساز بزرگى شخص فروتن مى‏شود، ولى رفتار چاپلوسانه، فرد را در نزد خود و ديگران پست جلوه مى‏دهد.

پى‏آمدهاى تكبر

در بحث گذشته، از پى‏آمدهاى مثبت فضيلت اخلاقى حُسن خلق سخن گفتيم. در ادامه، چون براى تحصيل هر صفت اخلاقى، پرهيز از ضد آن ضرورى است، از پى‏آمدهاى منفى خودبرتربينى سخن مى‏گوييم.

1. ذلت و پستى درونى

به طور معمول، فرد متكبر به دليل پستى درونى‏اش، به اين نوع رفتار دست مى‏زند. امام صادق عليه‏السلام در روايتى به اين امر تصريح كرده‏اند: «هيچ كس تكبر يا ستم نمى‏كند، مگر به سبب پستى‏اى كه در درونش مى‏يابد».95 علامه مجلسى در ادامه اين حديث مى‏نويسد: «ممكن است مقصود از اين روايت‏ها پنج چيز باشد:

اول ـ تكبر از حقارت و پستى نفس نشئت مى‏گيرد؛

دوم ـ تكبر در كسانى يافت مى‏شود كه حقير بوده‏اند و سپس به بزرگى رسيده‏اند، ولى افرادى كه با عزت نفس بزرگ شده‏اند، تكبر نمى‏ورزند، بلكه همواره فروتنى مى‏كنند؛

سوم ـ تكبر در كسانى ديده مى‏شود كه كمال واقعى ندارند و براى اظهار كمال و نشان دادن خود، راه تكبر را برگزيده‏اند؛

چهارم ـ مراد آن است كه ذلت و پستى نزد خداوند است؛ يعنى كسى كه در پيش خداوند ارزش‏مند و صاحب منزلت است، اهل تكبر نيست؛

پنجم ـ انسان به سبب تكبر خوار مى‏شود».96

پيامبر گرامى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در اين‏باره مى‏فرمايد: «هر كس خود را بالاتر بداند، خداوند او را پست مى‏سازد».97

2. از دست دادن محبوبيت

اين ويژگى در بسيارى از صفات ضداخلاقى وجود دارد. شخص متكبر نيز از اين قاعده مستثنا نيست. اساسا مردم از كسانى كه بر آنان اظهار فضل كنند و رفتارهاى متكبرانه از خود بروز دهند، متنفر مى‏شوند و مى‏كوشند تا از وى كناره گيرند. امام صادق عليه‏السلام به نقل از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «متكبر، منفورترين مردم است».98 امام صادق عليه‏السلامدر سخن ديگرى فرمود: «متكبر نبايد انتظار مدح و ثنا از مردم داشته باشد».99 در نتيجه، ارتباط‏هاى اجتماعى افراد خودبرتربين به حداقل مى‏رسد و دچار تنهايى مى‏شوند و از اين راه، سلامت روانى‏شان آسيب مى‏بيند.

3. تكبر؛ عامل از دست دادن امكانات زندگى

انسان وقتى در زندگى موفق خواهد بود كه بتواند همكارى ديگران را جلب كند. افراد منزوى كه تلاش‏هاى آنها تنها جنبه فردى دارد يا شكست مى‏خورند و يا موفقيت ناچيزى نصيبشان مى‏شود و چون تكبر انسان را به انزوا مى‏كشاند، به‏طبع موفقيت او را در صحنه زندگى ناچيز مى‏كند. در حديثى از امام امير مؤمنان على عليه‏السلام مى‏خوانيم: «فزونى تكبر مايه اتلاف (اسباب موفقيت) است».100 اين سخن را به گونه ديگرى نيز مى‏توان تفسير كرد و آن اينكه بسيارى از جنگ‏ها و خون‏ريزى‏ها و ويرانى‏ها از تكبر و استكبار سرچشمه مى‏گيرد؛ گروهى خودخواه زمام امور كشورها را به دست مى‏گيرند و هر يك مى‏خواهد بر ديگران برترى‏جويى كند. همين امر، سبب درگيرى ميان آنان مى‏گردد و خون‏هاى بى‏گناهان بسيارى در اين راه ريخته مى‏شود. گاه تكبر به صورت گروهى ظاهر مى‏شود و فرد نژاد خود را برتر از نژادهاى ديگر مى‏پندارد. همين برترى‏جويى نژادى، يكى از زمينه‏هاى مهم جنگ‏ها در طول تاريخ بوده است. (مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، ج 2، ص 59)

خيرخواهى

يكى از ويژگى‏هاى انسان دين‏دار، خيرخواهى اوست. چنين فردى در مقابل نعمت‏هايى كه به ديگران مى‏رسد، ناراحت نمى‏شود و حداكثر شايد آرزومند وجود آن نعمت براى خود باشد. در مقابل، انسان بيماردل به جاى آنكه خيرخواه خود و ديگران باشد، آرزومند زوال نعمت از آنان است و در بدترين وضعيت، مى‏خواهد نعمت از دست آنان گرفته شود؛ هرچند به خود او چيزى نرسد.

«حسد، آرزوى زوال نعمت از برادر مسلمان است، از نعمت‏هايى كه صلاح او باشد، ولى اگر زوال نعمت را از او نخواهد، بلكه مثل آن را براى خود بخواهد، غبطه و منافسه است و اگر زوال چيزى را از كسى بخواهد كه صلاح او نيست آن را غيرت خوانند. ضد حسد، نصيحت و خيرخواهى است؛ يعنى خواستن دوام نعمت خداوند بر برادر مسلمانت كه صلاح او در آن است. معيار در نصيحت و خيرخواهى، اين است كه آنچه را براى خود مى‏خواهى براى برادر خود نيز بخواهى و آنچه را براى خود نمى‏خواهى و نمى‏پسندى براى او نيز نخواهى و نپسندى و معيار در حسد، اين است كه آنچه را براى خود نمى‏خواهى براى او بخواهى و آنچه را براى خود مى‏خواهى، براى او نخواهى». (مولى مهدى نراقى، علم اخلاق اسلامى، ج 2، ص 256)

پى‏آمدهاى حسد

1. ناراحتى دائمى: فيض خداوند پيوسته به سوى بندگانش سرازير است و خدا به سبب حسادت حسود، نعمت‏هاى خود را از مردم دريغ نمى‏كند. در نتيجه، حسود پيوسته در اضطراب و ناراحتى به سر مى‏برد و سلامت روانى‏اش در معرض خطر قرار مى‏گيرد. در حديثى از امام صادق عليه‏السلام آمده است: «حسود نبايد انتظار آرامش درونى براى خود داشته باشد».101 در حديث ديگرى چنين مى‏خوانيم: «حسد جز زيان و خشم چيزى در وجود انسان ايجاد نمى‏كند. حسد سبب مى‏شود كه روح و روان انسان ناتوان و جسمش بيمار گردد و بدترين چيزى كه در درون دل انسان جاى مى‏گيرد، حسد است».102

افزون بر اين، حسادت معمولاً سودى به حال حسود ندارد؛ زيرا توان برگرداندن نعمت را از ديگران ندارد. ويژگى حسد اين است كه هيچ سودى براى حسود نمى‏كند. براى مثال، دروغ‏گويى يا دزدى نيز جزو رفتارهاى ناپسندند، ولى به هر حال، نفع مادى براى دروغ‏گو يا دزد دارند، ولى حسد اين گونه نيست. حسد ورزيدن هرگز بر علم، دارايى و زيبايى يك نفر نمى‏افزايد.

2. بيمارى جسمى: حسد پى‏آمدهاى ناگوارى براى سلامت جسمى انسان دارد و از اين طريق، بهداشت روانى او را در معرض خطر قرار مى‏دهد. امام على عليه‏السلام فرمود: «تعجب است كه حسودان چگونه از سلامت جسم خود غافلند».103 در سخن ديگرى از آن حضرت آمده است: «هرچه حسد كمتر باشد، بدن سالم‏تر مى‏ماند».104

3. غفلت از استعدادهاى شخصى: حسود با توجه پيوسته به نعمت‏هايى كه ديگران از آنها بهره‏مندند، از استعدادهايى كه خداوند به خود او عنايت كرده است، غافل مى‏شود و آنها را ناديده مى‏گيرد. اين امر چه بسا به عزت نفس او آسيب برساند و او را دچار ضعف نفس كند. لطمه ديدن عزت نفس، فرد را در معرض اختلال‏ها و بيمارى‏هاى روانى قرار مى‏دهد و بهداشت روانى او را به مخاطره مى‏اندازد.

4. از دست دادن محبت ديگران: صفات اخلاقى ناپسند، روابط فرد را با ديگران خدشه‏دار مى‏كنند. انسان‏ها به طور فطرى از آدم حسود متنفرند و علاقه‏اى به برقرارى روابط خوب با وى ندارند. على عليه‏السلامفرمود: «حسود دوستى ندارد».105 كناره‏گيرى مردم از حسود، سبب گوشه‏گيرى او مى‏شود و در نتيجه، او سلامت روانى‏اش را از دست مى‏دهد.

اخلاق فردى و بهداشت روانى

گرچه بيشتر مسائل اخلاقى در صحنه جامعه معنا مى‏يابند و در نتيجه، اخلاق اجتماعى به شمار مى‏آيند، ولى اين امر كليت ندارد. همان گونه كه گذشت، برخى مسائل اخلاقى هستند كه در اصل به رابطه فرد با ديگران مربوط نيست و اگر به فرض مردمان ديگرى نيز نبودند، باز معنا پيدا مى‏كرد. مواردى كه در اين بخش بررسى مى‏كنيم، از اين دسته‏اند. موارد زيادى از اين نوع مسائل اخلاقى را مى‏توان نام برد، ولى دليل انتخاب توكل، زهد و صبر، آن است كه پى‏آمدهاى بهداشت روانى روشنى دارند. علت ديگر براى اين گزينش، آن است كه اين مفاهيم در طول زمان‏ها مورد سوء استفاده يا كج‏فهمى برخى نادان‏ها قرار گرفته‏اند. در نتيجه، به جاى آنكه به سلامت روانى افراد و جوامع كمك كنند، به عاملى براى تخريب تبديل شده‏اند. به بيان ديگر، اگر اين مفاهيم به معناى واقعى و صحيح معرفى شوند، در تأمين بهداشت روانى بسيار اثرگذارند و در غير اين صورت، به عاملى ضد اهداف حقيقى خود تبديل مى‏شوند.

توكل

در آموزه‏هاى اسلامى، از توكل به عنوان يكى از نشانه‏هاى دين‏دارى ياد شده است. در قرآن كريم، در هفت مورد، عبارت «على اللّه‏ فليتوكل المؤمنون؛ مؤمنان بايد بر خداوند توكل كنند»، آمده است.106 در دو جاى ديگر، قرآن مى‏گويد: «توكل‏كنندگان بايد بر خدا توكل كنند».107 بيان اين آيات آن است كه اگر مى‏خواهيد در زندگى بر كسى اعتماد كنيد، كسى بهتر از پرورگارى كه راه‏هاى سعادت را پيش رويتان نهاده است، وجود ندارد.108 توكل از ماده «وكالت» به معناى سپردن كارهاى خود به دست باكفايت خداوند دانا، توانا و خيرخواه است. «همان طور كه انسان معمولاً در كارهاى دنيوى براى خود وكيل برمى‏گزيند و بسيارى از كارهاى خود را به او واگذار مى‏كند تا آثار و نتايج درخشان و سودمندترى را در پى داشته باشد، شايسته است بنده خدا نيز در همه امور زندگى به خداوند تكيه كند و او را وكيل خود قرار دهد، تا خواسته‏هايش بدون هيچ اضطراب و تشويش خاطر، تأمين گردد». (مصباح يزدى، راهيان كوى دوست، ص 15)

زمينه توكل: البته توكل تنها در اسباب عادى رسيدن به يك هدف نيست. حتى در چنين موارى نيز مؤمن بايد اعتمادش به خدا باشد؛ زيرا تأثيرگذارى علت‏ها به اذن خداوند انجام مى‏گيرد و اگر خدا نخواهد، اسباب عادى بى‏اثر خواهند بود؛ همان گونه كه كارد گلوى حضرت اسماعيل عليه‏السلام را نبريد و آتش نمرود بدن حضرت ابراهيم عليه‏السلامرا نسوزاند.

برخى مى‏پندارند كه مرز توكل از مرز تسبب (استفاده از اسباب) جداست؛ بدين معنا كه هرگاه ابزارها، اسباب و عوامل كار فراهم است نيازى به توكل نيست و تنها در جايى كه اسباب و عوامل كار فراهم نيست انسان بايد بر خدا اعتماد و توكل كند. جداسازى مرز توكل و تسبب پيامش آن است كه تا آنجاكه اسباب دست‏يابى به هدف فراهم است، نياز به توكل نيست و آنجاكه توكل مى‏كند، نيازى به استفاده از اسباب ندارد و بايد اسباب را رها كند. مثلاً در جهاد، بخشى از كار را با توسل به اسباب «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» (انفال: 60) و بدون توكل انجام دهد و بخش ديگر را با «وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُوا » (مائده:23) بدون تمسك به اسباب انجام دهد؛ يعنى هنگامى كه به مرز توكل رسيد، اسباب و ابزار فعل را رها كند. درباره دعا و توسل نيز چنين پندارى مطرح است كه مرز دعا و توسل از آنجا آغاز مى‏شود كه از اسباب و عوامل عادى و مادى كارى برنيايد؛ در حالى كه هر دو پندار باطل و اين مرزبندى‏ها نارواست. چنين نيست كه انسان بخشى از كار را با اسباب عادى بدون توكل انجام دهد و بخش ديگر را با توكل، توسل و دعا، بلكه اينها در همه بخش‏هاى فعل آدمى حضور و ظهور دارد و حتى در جايى كه انسان با وسايل و اسباب كار مى‏كند، بايد بر خدا توكل كند و همان گونه كه گلاب در برگ گل مفروش است، توكل، توسل و دعا در همه جاى فعل و همه كارهاى ما جريان داشته باشد. ما حتى در تهيه كردن ابزار و اسباب فعل و همچنين در استفاده از ابزارها بايد اهل دعا و توكل باشيم؛ زيرا از يك سو اسباب موجود فعل را خداى سبب‏ساز فراهم آورده است و از سوى ديگر، ممكن است بر اثر علل خاصى همان خداى سبب‏ساز كه سبب‏سوز نيز هست، ابزار موجود فعل را از دست ما بگيرد و ميان ما و هدفمان حايلى ايجاد كند. حاصل اينكه توكل همانند دعا و توسل مربوط به خارج از محدوده علل و اسباب ظاهرى و مادى نيست و متوكل بايد در همه شئون هستى و در همه كارهايش و از جمله، در تحصيل اسباب، بر خدا اعتماد كند و كار خود را به او واگذار كند. در احاديث آمده است: «و اعقل راحلتك و توكل؛ هم زانوى شترت را محكم ببند و هم بر خدا توكل كن»؛109 اين بدان معنا نيست كه عقال كردن شتر براى حفظ آن، كار بنده خداست و حفظ شتر در غياب او، كار خدا؛ زيرا اين همان مرزبندى و محدود ساختن توكل است، بلكه بدين معناست كه «اعقل متوكلا»؛ يعنى حتى بستن زانوى شتر نيز بايد با توكل همراه باشد؛ چنان‏كه گفته‏اند: «با توكل زانوى اشتر ببند». (جوادى آملى، مراحل اخلاق در قرآن، ص365 ـ 366)

توكل و كوشش: توكل از جمله مفاهيمى است كه اگر معناى درستى از آن ارائه دهيم، سبب پويايى و اميدوارى در جامعه مى‏شود و به بهداشت روانى افراد آن مى‏انجامد، ولى اگر مفهوم آن وارونه شود و كج‏فهمى در آن راه يابد، سستى و تنبلى را در پى خواهد داشت. يكى از اين برداشت‏هاى نادرست درباره توكل، آن است كه توكل را به معناى دست روى دست نهادن و سپردن كارها به خدا مى‏پندارند. اين در حالى است كه چنين برداشتى در آموزه‏هاى اسلامى هرگز با واقعيت سازگار نيست. در اينجا به دو نمونه از آيات توجه مى‏كنيم:

يكى آيه‏اى است از زبان همه پيغمبرانى كه بعد از نوح آمده‏اند. آنان به مردمى كه با آنان مخالفت مى‏كردند و سد راهشان مى‏شدند، مى‏گفتند: «وَ ما لَنا أَلاّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيْتُمُونا وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ؛ چرا ما بر خدا توكل و اعتماد نكنيم و حال آنكه خدا راه را به ما نشان داده است و البته ما آن راه را خواهيم رفت و هرچه شما ما را شكنجه دهيد، صبر و استقامت خواهيم كرد و اعتماد كنندگان بايد تنها بر خدا اعتماد و توكل كنند». (ابراهيم: 12) اين آيه در كمال صراحت، توكل را به صورت يك امر مثبت ذكر مى‏كند؛ راهى هست و پيمودنى هست و رنج و مشقت‏هايى در اين پيمودن هست كه اراده را سست و عزيمت را فسخ مى‏كند و در عين حال، انبيا مى‏گويند ما از نيروى باطل نخواهيم هراسيد و به خدا اعتماد مى‏كنيم و راه حق را مى‏رويم . آيه ديگر، درباره شخص رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است . اين آيه نيز در كمال صراحت توكل را در يك مفهوم مثبت يادآورى مى‏كند: «فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ؛ اى پيغمبر همين كه عزم كردى و تصميم گرفتى، به خدا اعتماد كن و كار خود را دنبال كن». (آل‏عمران: 159) نمى‏گويد بنشين و دست روى دست بگذار و توكل كن، بلكه مى‏گويد كار خود را بكن و به خدا توكل كن. (مطهرى، بيست گفتار، ص 159)

توكل و اعتماد به نفس: در اينكه از نظر روان‏شناسى، مسئله اعتماد به نفس، امرى مثبت و توصيه شده است، شكى نيست، ولى آيا اين امر با توكل و اعتماد به خدا منافات دارد؟ آيا يا بايد به خدا اعتماد داشته باشيم و يا به خودمان و امكان جمع ميان اين دو وجود ندارد؟ به نظر مى‏رسد برداشت صاحب‏نظران اسلامى از اعتماد به نفس و در نتيجه، ديدگاهشان در مثبت يا منفى بودن آن، متفاوت است. در اينجا، ديدگاه برخى از آنان را بيان مى‏كنيم و به نقد آنها مى‏پردازيم.

آيت‏اللّه‏ جوادى آملى: «يكى از افكارى كه از مغرب‏زمين به حريم انديشه ناب توحيدى مسلمانان و موحدان نفوذ كرده، اين است كه اعتماد به نفس از فضايل است و بايد ديگران را به آن ترغيب كرد؛ در حالى كه اسلام هرگز اعتماد به نفس را تأييد نكرده است؛ زيرا انسانى كه مالك هيچ شأنى از شئون خود نيست (لا يملك لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حياة و لا نشورا)،110 چگونه مى‏تواند بر خود تكيه كند؟ آنچه از نظر اسلام فضيلت به شمار مى‏رود و دين به آن بها مى‏دهد، اعتماد و توكل بر خداست. حضرت امام جواد عليه‏السلام فرمودند: «الثقة باللّه‏ تعالى ثمن لكل غال و سلم الى كل عال؛111 اعتماد به خدا بهاى هر كالاى گران‏بها و نردبان صعود به هر درجه بلندى است». تكيه‏گاه مؤمن، قدرت بيكران و مستقل خداى سبحان است، نه قدرت خودش و نه قدرت ديگران. اعتماد به نفس يا اعتماد به ديگران از نظر اسلام رذيلت است؛ زيرا معناى اعتماد به نفس آن است كه انسان به حول و قوه خود اعتماد كند؛ در حالى كه خداى سبحان در معرفى مؤمنان مى‏فرمايد: «آنان در برابر تهاجم بيگانگان مى‏گفتند "حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ" (آل‏عمران: 173) آنان نمى‏گفتند قدرت نظامى و توان رزمى ما كافى است. انسانى كه در برابر خدا عاجز است و مالك چيزى نيست، بايد بر خدا توكل كند، نه بر نفس خود. امام سجاد عليه‏السلامدر ابتداى دعاى ابوحمزه به خداى سبحان عرض مى‏كند: «از كجا خيرى توانم يافت، در صورتى كه خير جز نزد تو نيست و از كجا راه نجاتى خواهم جست و حال آنكه جز به لطف تو نجات ميسر نيست. نه نيكوكاران از يارى و لطف و رحمتت بى‏نيازند و نه تبهكارانِ بى‏باك، از سلطه و قدرت تو بيرونند... . اگر بر اثر هدايت تو نبود، نمى‏دانستم تو كيستى».112 (جوادى آملى، مراحل اخلاق در قرآن، ص367 ـ 369)

آيت‏اللّه‏ مصباح در اين زمينه نظر ديگرى دارند: «كسى كه درصدد است نيازمندى‏هاى خويش را برطرف سازد، سه راه در پيش دارد:

الف) به نيروى خويشتن اعتماد كند؛

ب) به ديگران اعتماد كند و به كمك آنان چشم بدوزد؛

ج) نقطه اتّكاى خويش را خداوند قرار دهد و از غير چشم بپوشد.

در ميان راه‏هاى مزبور، بدترين راه آن است كه انسان ديگران را براى خود به عنوان تكيه‏گاهى مطمئن برگزيند. چنين روشى نه‏تنها از ديدگاه دين مذموم و نامشروع است، بلكه از ديد روان‏شناختى نيز يك طريقه ناپسند و غيرمعقول است؛ چه آنكه انسان را سربار و انگل جامعه بار مى‏آورد واگر اين روش ادامه يابد، به تدريج حس مقدس بى‏نيازى از ديگران و استقلال از او سلب مى‏گردد. اما راه نخست كه از نظر روان‏شناسى به آن «اعتماد به نفس» مى‏گويند، از دو بعد قابل بررسى است:

1. بُعد ايجابى

2. بُعد سلبى

بُعد ايجابى بدان معناست كه انسان از هر نظر به خود متكى باشد. اين حالت، گرچه از ديدگاه روان‏شناسى پسنديده و بدان سفارش شده است، ليكن در فرهنگ توحيدى صحيح و قابل قبول نيست؛ چون هرچه بر ميزان شناخت و معرفت انسان به خويش و خداوند، افزون گردد، متوجه مى‏شود كه بيش از آنچه مى‏پنداشته، ضعيف و عاجز است. به تعبير ديگر، بر ناتوانى خود بيش از پيش واقف مى‏شود. بديهى است هرگونه نيرو و انرژى كه انسان در اختيار دارد، از خداست و از ناحيه ذات اقدس حق به وى واگذار شده است. با وجود اين، چگونه انسان به نيروى متزلزل و ناپايدار خويش تكيه زند؛ در حالى كه به يقين مى‏داند كه هستى او و آنچه در اختيارش هست، به خدا تعلق دارد و او هيچ گاه مالك حقيقى نبوده و نخواهد بود؟ توكل و اعتماد انسان به خدا، ناشى از معرفت به ربوبيت الهى است. اگر انسان خدا را به عنوان مالك و صاحب اختيار و كسى كه هستى‏اش در دست اوست بشناسد، ديگر نيازى نمى‏بيند سراغ ديگرى برود و دست نياز به سوى او دراز كند.

اما بُعد سلبى «اعتماد به نفس»، يعنى عدم اعتماد به ديگران نيز از ديدگاه روان‏شناسى و هم از نظر توحيدى مورد قبول است و فاعل آن لايق تحسين و ستايش مى‏باشد». (مصباح يزدى، راهيان كوى دوست، ص 16 ـ 17)

آيت‏اللّه‏ شهيد مطهرى درباره اعتماد به نفس نظر مساعدترى دارد: «يكى از عناصر حيات در تفكر اسلامى، مسئله عمل است. اسلام كوشش و سعى بليغ دارد كه در تعليمات خود سرنوشت انسان را وابسته به عمل خودش معرفى كند و انسان را متكى به اراده خود تربيت نمايد. اسلام مى‏گويد: اى انسان سعادت و شقاوت تو به عمل تو بستگى دارد: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى؛ براى انسان جز آنچه با كوشش و عمل به دست آورد، چيزى نيست». (نجم: 39) اين خود عامل تحرك و بيدارى و بينايى و توانايى است. امروز علماى تعليم و تربيت چقدر كوشش مى‏كنند كه به اصطلاح حس اعتماد به نفس را در انسان بيدار كنند و به‏جا هم هست. اعتماد به نفسى كه اسلام در انسان بيدار مى‏كند، اين است كه اميد انسان را از هر چيز جز عمل خود، از بين مى‏برد. به هرچه انسان بخواهد اميد ببندد، از راه عمل خودش بايد اميد ببندد. پيوند انسان با هر چيز و هر كس از راه عمل است. شما نمى‏توانيد با پيغمبر اسلام مرتبط باشيد، جز از راه عمل. اسلام براى پيوند و ارتباط با پيامبر و اهل بينش همه راه‏ها جز راه عمل را بسته است. پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مسافرتى كه با اصحابشان مى‏رفتند، موقع ظهر دستور دادند قافله پايين بيايد. هر كسى از مركب خود پايين آمد و رسول خدا هم پايين آمدند و به سمتى رفتند. بعد همه اصحاب ديدند كه حضرت پس از آنكه مقدارى از شتر خودشان دور شده بودند، برگشتند. اصحاب خيال كردند كه حضرت اين محل را مناسب فرود آمدن تشخيص نداده و آمده‏اند دستور دهند كه برويم در جاى ديگر پايين بياييم، اما در كمال تعجب ديدند حضرت زانوبند شتر را بيرون آورد و با آن زانوى شتر خود را بست و بعد دوباره به راه قبلى خود رفت. اصحاب فهميدند كه اين راه دور را حضرت برگشتند كه زانوبند شتر را ببندند. كار به اين كوچكى! عرض كردند: يا رسول‏اللّه‏ چرا به ما فرمان نداديد؟ حضرت فرمودند: «هرگز از ديگران در كارها كمك نجوييد و لو براى يك مسواك. تا حدى كه ممكن است و خودتان مى‏توانيد انجام دهيد، از ديگرى نخواهيد كه برايتان انجام دهد». (مطهرى، حق و باطل، ص 119 ـ 121)

به باور آيت‏اللّه‏ مكارم «از آنجا كه متوكلان كار خود را به خدا واگذار مى‏كنند، همان خداوندى كه قادر بر همه چيز و آگاه از همه چيز است و حل همه مشكلات براى او سهل و آسان است، نخستين اثر مثبتى كه در آنان به وجود مى‏آيد، مسئله اعتماد به نفس و ايستادگى و مقاومت در برابر مشكلات است. اگر كسى خود را در ميدانى در برابر دشمن تنها ببيند هر قدر نيرومند و قوى باشد، به زودى روحيه و اعتماد به نفس خود را از دست مى‏دهد، ولى اگر احساس كند لشكر نيرومندى پشت سر اوست، احساس توانايى و قدرت مى‏كند، هرچند خودش ضعيف باشد. در احاديث اسلامى نيز به اين معنا اشاره شده است. در حديث حرز مانندى از امير مؤمنان على عليه‏السلاممى‏خوانيم: «چگونه بترسم، در حالى كه تو اميد منى، و چگونه مقهور شوم، در حالى كه تو تكيه‏گاه منى».113 در حديث ديگرى از امام باقر عليه‏السلام آمده است: «كسى كه بر خدا توكل كند، مغلوب نمى‏شود و كسى كه به دامن لطفش چنگ زند، شكست نمى‏خورد».114 (مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، ج 2، ص 277)

جمع‏بندى: آراى انديشمندان اسلامى در زمينه رابطه ميان توكل و اعتماد به نفس، متأثر از برداشتى است كه آنان از مفهوم اعتماد به نفس دارند. اگر اعتماد به نفس را مفهومى در عرض توكل و به موازات آن در نظر بگيريم، بى‏گمان قابل پذيرش نخواهد بود و كسانى كه آن را از ديدگاه اسلامى نفى مى‏كنند، به يقين چنين برداشتى از آن دارند. به نظر مى‏رسد اعتماد به نفس، مفهومى هم‏عرض توكل نيست تا بخواهيم در مقام انتخاب، يكى از اين دو را برگزينيم و ديگرى را نفى كنيم. اين دو مفهوم، در طول يكديگرند و بنابراين، اگر سخنى از اعتماد به نفس گفته مى‏شود، در مقابل توكل و اعتماد بر قدرت لايزال الهى نيست، بلكه مقصود آن است كه به جاى اعتماد به ديگران و قبول ذلت در برابر آنان، بايد به نيروهاى خدادادى در وجود خود اتكا كنيم. اعتماد به نيروهايى كه خداوند در نهاد ما نهاده است، بى‏گمان با توكل و اعتماد بر خداوند ناسازگار نيست. به بيان ديگر، اعتماد به نفس مفهومى نسبى است نه مطلق؛ بدين معنا كه در تعارض ميان اعتماد به نفس و اتكا به ديگران، بايد اولى را انتخاب كرد، ولى اين بدان معنا نيست كه فرد داراى اعتماد به نفس، ديگر توكل را كنار گذاشته و تنها به خود متكى است. «اگر توكل را به معناى واقعى آن، يعنى به كارگيرى اسباب طبيعى براى رسيدن به اهداف و در عين حال، واگذارى نتايج و اثربخشى آنها به خواست و مشيت الهى بدانيم، و نيز درباره اعتماد به نفس كه به نيروها و توانايى‏هاى خود اتكا مى‏كنيم، منشأ آنها را خدا بدانيم و معتقد باشيم، هر آنچه داريم از خداست و خدا اين همه امكانات و نيروها را در اختيار ما قرار داده است تا روى پاى خود بايستيم و به ديگران نيازمند نباشيم، در اين صورت، نه‏تنها اعتماد به نفس با توكل به خدا منافات ندارد، بلكه يكى از ابعاد اصلى و مهم آن را تشكيل مى‏دهد». (شجاعى، 1383، ص 50)

بنابراين، اگر در مواردى از اعتماد به خويشتن نفى شده است، مقصود آن نيست كه اين امر از نظر دين به طور كلى محكوم است، بلكه هشدارى است به انسان‏ها كه درباره توانايى‏هاى خود دچار غفلت و غرور نشوند و آنها را مستقل از اراده خداوند نبينند.

پى‏آمدهاى مثبت توكل

1. اعتماد به نفس: توكل نه‏تنها با اعتماد به نفس سازگار است، بلكه اعتماد به نفس را در انسان تقويت مى‏كند. كسى كه به جاى قدرت محدود خود، به قدرت لايزال خداوندى تكيه كند، قدرت روانى فوق‏العاده‏اى در وى ايجاد مى‏شود و به راحتى مى‏تواند در برابر گرفتارى‏هاى زندگى مقاومت كند و در نتيجه، سطح سلامت روانى خود را بالا ببرد. امام على عليه‏السلامفرمود: «هر كس به خدا توكل كند، دشوارى‏ها براى او آسان مى‏شود و اسباب موفقيت برايش فراهم مى‏گردد».115 پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز فرمود: «هر كس دوست دارد نيرومندترين مردم باشد، بايد به خداوند متعال توكل كند».116

2. اميدوارى: آنچه از اسباب موفقيت در زندگى در اختيار ماست، بسيار اندك است و هرگز قابل مقايسه با قدرت خداوند نيست. اتكا به قدرت خدا و توكل بر او، اميد به حل مشكلات را افزايش مى‏دهد و فرد را از افسردگى و اضطراب ناشى از نداشتن توان مقابله با مشكلات مى‏رهاند. درست است كه بايد براى موفقيت در زندگى، بسيار بكوشيم، ولى چه بسا كمبود توان مقابله فرد را دچار نااميدى كند. در اينجا، توكل و اعتماد به قدرت بى‏انتهاى پروردگار به كمك انسان مى‏آيد و نور اميد را در دل او روشن مى‏كند. دليل بسيارى از خودكشى‏ها و به طور كلى، بيمارى‏هاى انسان، خاموش شدن نور اميد در دل‏هاست. در واقع، توكل قدرت فرد را در مقابله با مشكلات دوچندان مى‏كند و جلوى بسيارى از اضطراب‏ها و افسردگى‏هاى او را مى‏گيرد. «فرد با چنين باورى، اگر به موفقيت برسد و به هدف خود نايل شود، از نظر روانى به حالت تعادل خواهد رسيد و اگر شكست بخورد، چون معتقد است كه خداوند، هم قادر به فراهم آوردن اسباب موفقيت انسان‏هاست و هم مصالح آنان را بهتر از خودشان مى‏داند، مى‏پذيرد كه شكست ظاهرى به صلاح و نفع او بوده است و در نتيجه، از لحاظ روانى ضربه نخواهد خورد. بنابراين، توكل فرد را در كوشش در جهت حل مسائل زندگى و رسيدن به تعادل و سازگارى تواناتر خواهد ساخت. او هيچ گاه در پيچ و خم‏هاى زندگى، خود را در بن‏بست نمى‏بيند؛ زيرا به علل ماوراى اسباب مادى معتقد است». (ديماتئو، ج2، ص757)

امام على عليه‏السلاممى‏فرمايد: «انسان متوكل گرفتار رنج نمى‏شود».117

3. پاك‏سازى درونى: توكل سبب مى‏شود صفات ناپسند اخلاقى همچون حسد، تنگ‏نظرى، دنياپرستى و... از درون انسان زدوده شوند. با علت‏يابى مشكلات اخلاقى انسان درمى‏يابيم بسيارى از آنها در نداشتن يقين به قدرت بى‏پايان الهى ريشه دارند. براى مثال، حسود در واقع، به اين جهت آرزوى زوال نعمت را از ديگران دارد كه به توانايى خداوند براى دادن آن نعمت به خود او يقين ندارد. اگر كسى به اين آيه اعتقاد داشته باشد كه «هر كس به خدا توكل كند، خداوند براى او كافى است» (طلاق: 3)، ديگر آرزو نمى‏كند خداوند نعمت‏هاى خود را از ديگر بندگان دريغ كند و تنها او را از نعمت‏هاى خويش بهره‏مند سازد.

4. عزت نفس: كسانى كه به خداوند توكل مى‏كنند، به احساس ارزش‏مندى دست مى‏يابند و ديگر به پذيرش ذلت و دراز كردن دست نياز به سوى ديگران حاضر نمى‏شوند. امام صادق عليه‏السلام فرمود: «بى‏نيازى و عزت به هر طرف مى‏گردند و چون به جايگاه توكل دست يافتند، در آن مستقر مى‏شوند».118

زهد

زهد در اخلاق اسلامى به معناى روى‏گردانى از برخى لذت‏هاى مادى براى رسيدن به هدف‏هاى والاتر است. زاهد به اميد هدف‏هاى والاتر، به دنيا دل نمى‏بندد. «زهد يعنى اعراض و بى‏ميلى، در مقابل رغبت كه عبارت است از كشش و ميل. بى‏ميلى دو گونه است: طبيعى و روحى. بى‏ميلى طبيعى آن است كه طبع انسان به يك چيز تمايلى نداشته باشد، چنان‏كه طبع بيمار ميل و رغبتى به غذا و ميوه ندارد. بديهى است كه اين گونه بى‏ميلى و اعراض ربطى به زهد به معنى مصطلح ندارد. بى‏ميلى روحى آن است كه چيزهاى مورد تمايل و رغبت طبع، از نظر انديشه و آرزوى انسان ـ كه در جست‏وجوى سعادت و كمال مطلوب است ـ هدف و مقصود نباشد، بلكه هدف و مقصود و نهايت آرزو و كمال مطلوب امورى باشد مافوق مشتهيات نفسانى دنيوى؛ خواه آن امور از مشتهيات نفسانى اخروى باشد و يا اساسا از نوع مشتهيات نفسانى نباشد، بلكه از نوع فضايل اخلاقى، از قبيل عزت، شرافت، كرامت، آزادى يا از نوع معارف معنوى و الهى مانند ذكر خداوند، محبت خداوند و تقرب به ذات اقدس الهى باشد. پس زاهد كسى است كه توجهش از ماديات دنيا به عنوان كمال مطلوب و بالاترين خواسته عبور كرده و متوجه چيزهاى ديگرى كه گفتيم، شده است. بى‏رغبتى زاهد، بى‏رغبتى در ناحيه انديشه و آمال و ايده و آرزو است، نه بى‏رغبتى در ناحيه طبيعت». (مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، ص210 ـ 211)

پى‏آمدهاى مثبت زهد

1. آرامش و راحتى: انسان زاهد به دليل دل‏نبستن به بهره‏هاى دنيايى، از آسايش و آرامش در زندگى برخوردار است. بيشتر اضطراب‏ها و ناراحتى‏هاى انسان، به سبب دل‏بستگى او به لذت‏هاى مادى است. بنابراين، طبيعى است كسى كه از اين وابستگى رها شده و دل از بهره‏مندى‏هاى دنيوى كنده است، زندگى بى‏دغدغه‏اى داشته باشد. اميرالمؤمنين زهد را به بهترين وجه معرفى مى‏فرمايد: «زهد در قرآن، در دو جمله خلاصه شده است: "تا متأسف نشويد بر آنچه از شما فوت مى‏شود و شاد نگرديد بر آنچه خدا به شما مى‏دهد" (حديد: 23). هر كس بر گذشته، اندوه نخورد و بر آينده، شادمان نشود، به هر دو جانب زهد دست يافته است».119 بى‏گمان كسى كه چنين ديدى به دنيا دارد و رفتارى متناسب با آن انجام مى‏دهد، جسم و جانش آسوده و فارغ از ناراحتى‏هاى روزمره اين‏جهانى است.

2. آزادگى: به طبع كسى كه به دليل وارستگى، رغبتى به ثروت و مقام و موقعيت دنيوى ندارد، از عزت نفس بالايى برخوردار است و مجبور نيست براى رسيدن به خواسته‏هاى مادى پيش همه سر خم كند و ذلت را بپذيرد. آزادگان جهان كه سبك‏بارى و سبك‏بالى و قابليت تحرك و پرواز، اصيل‏ترين آرزوى آنان است، از آن جهت زهد و قناعت را پيشه مى‏سازند كه نيازها را بكاهند و خويشتن را از قيد اسارت اشيا و اشخاص رها سازند. زندگى انسان مانند هر جاندار ديگر يك سلسله شرايط طبيعى و ضرورى دارد كه از آنها گريزى نيست؛ همانند هوا براى تنفس، زمين براى سكونت، نان براى خوردن، آب براى آشاميدن و جامه براى پوشيدن. انسان نمى‏تواند خود را از قيد اين امور و يك سلسله امور ديگر مانند نور و حرارت، يك‏سره بى‏نياز و آزاد سازد، ولى يك سلسله نيازهاى ديگر هست كه مورد نياز طبيعت انسان نيست و در طول حيات به وسيله خود انسان يا عوامل تاريخى و اجتماعى بر او تحميل مى‏شود و آزادى‏اش را از آنچه هست، محدودتر مى‏سازد. جبرها و تحميل‏ها تا وقتى به صورت يك نياز درونى درنيامده‏اند، مانند جبرها و تحميل‏هاى سياسى، آن‏قدر خطرناك نيست. خطرناك‏ترين جبرها و تحميل‏ها و قيد و بندها آن است كه به صورت يك نياز درونى درآيد و آدمى از درون خويش به زنجير كشيده شود. سازوكار اين نيازها كه به ضعف و زبونى انسان مى‏انجامد، آن است كه انسان براى رونق و صفا بخشيدن به زندگى خويش، به تجمل روى مى‏آورد و براى نيرومند و قدرت‏مند شدن، از شرايط زندگى بهره‏مند گردد و درصدد تملك اشيا برمى‏آيد. از سوى ديگر، به تدريج به آنچه آنها را وسيله تجمل و يا ابزار قدرت خويش قرار داده بود، خو مى‏گيرد و آن‏گاه رشته‏هايى نامرئى او را به آن اشيا مى‏بندد و سپس زبون و ذليل آنها مى‏سازد؛ يعنى همان چيزى كه مايه رونق و صفاى زندگى‏اش شده بود، شخصيت او را بى‏رونق مى‏كند و همان چيزى كه وسيله كسب قدرت او در طبيعت شده بود، در درون، او را زبون مى‏سازد و به صورت برده و بنده آن چيز در مى‏آورد. گرايش انسان به زهد، در آزادمنشى او ريشه دارد. انسان بالفطره ميل به تصاحب و تملك و بهره‏مندى از اشيا دارد، ولى آنجا كه مى‏بيند اشيا به همان نسبت كه در بيرون، او را مقتدر ساخته است، در درون، ضعيف و زبونش كرده و مملوك و برده خويش ساخته است، در مقابل اين بردگى طغيان مى‏كند و نام اين طغيان، زهد است. (همان، ص231 ـ 232)

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود:

دنيا خانه‏هايى است كه از آن بگذرند، نه جايى كه در آن بمانند و مردم در اين دنيا دو گونه‏اند: يكى آن‏كه خود را فروخت و خويش را به تباهى انداخت و ديگرى آن‏كه خود را خريد و آزاد ساخت.120

3. محبوبيت: انسان وارسته، چون توقعى از ديگران ندارد، بلكه حاضر است در راه آنان ايثار و فداكارى كند، محبوب دل‏ها مى‏شود. اساسا يكى از فلسفه‏هاى برخوردارى كمتر از مواهب مادى، همين ازخودگذشتگى‏ها است. «زاهد از آن جهت ساده و بى‏تكلف و در كمال قناعت زندگى مى‏كند و بر خود تنگ مى‏گيرد كه ديگران را به آسايش برساند. او آنچه دارد به نيازمندان مى‏بخشد؛ زيرا قلب حساس و دل دردآشناى او، آن‏گاه به نعمت‏هاى جهان دست مى‏يازد كه انسان نيازمندى وجود نداشته باشد. او از اينكه نيازمندان را بخوراند و بپوشاند و به آنان آسايش برساند، بيش از آن لذت مى‏برد كه خود بخورد و بپوشد و استراحت كند. او محروميت و گرسنگى و رنج و درد را از آن جهت تحمل مى‏كند كه ديگران برخوردار و سير و بى‏دردسر زندگى كنند. ايثار از پرشكوه‏ترين مظاهر جمال و جلال انسانيت است و تنها انسان‏هاى بسيار بزرگ به اين قله شامخ صعود مى‏كنند. قرآن كريم داستان ايثار على عليه‏السلام و خاندان گرامى‏اش را در آيات قرآن منعكس كرده است».121 (همان، ص222 ـ 223)

فردى از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خواست كه چيزى به او بياموزد كه با انجام دادن آن، محبوب خدا و مردمان روى زمين شود. حضرت به او فرمود:

به آنچه نزد خداست، مشتاق باش تا خداوند تو را دوست بدارد و به آنچه نزد مردم است، زاهد و بى‏رغبت باش تا مردم دوستت بدارند.122

4. استقامت و تحمل: آدم نازپرورده، در مقابل كوچك‏ترين مشكل، تحمل خود را از دست مى‏دهد و دچار انواع ناراحتى‏هاى جسمى و روانى مى‏شود. در مقابل، انسان زاهد از آنجا كه در ناز و نعمت بزرگ نشده است، قدرت تحمل و استقامت زيادى در مشكلات دارد و به آسانى تسليم نمى‏شود. امام على عليه‏السلام فرمود: شكيباترين فرد در بلاها، زاهدترين و بى‏رغبت‏ترين فرد به دنياست.123

صــبر

صبر يكى ديگر از مفاهيمى است كه با وجود نقش بسيار مثبت در زندگى انسان، گاهى دچار كج‏فهمى شده و در نتيجه، به مفهومى منفى تبديل شده است. اگر معناى واقعى و درست صبر فهم شود و در عمل به كار گرفته شود، بسيارى از ناهنجارى‏ها و ناراحتى‏ها زدوده مى‏شود، ولى اگر مفهوم آن وارونه شود و معنايى نادرست از آن به عمل آيد، نه‏تنها نبايد در انتظار نتايج مثبت آن بر سلامت روانى بود، بلكه پى‏آمدهاى نامناسبى نيز خواهد داشت. اهميت اين مفهوم براى دين‏دارى، در سخنى از اميرالمؤمنين عليه‏السلام نشان داده شده است:

بر شما باد به شكيبايى؛ زيرا نسبت صبر به ايمان همانند سر به بدن است؛ بدنى كه سر ندارد و نيز ايمانى كه با شكيبايى همراه نيست، ارزشى ندارند.124

زيرا دين مجموعه‏اى از بايدها و نبايدها و اطاعت از فرمان‏هاى خداوند است و ترك گناهان بدون مهار خواهش‏هاى نفسانى امكان‏پذير نيست. اساسا بازگشت بسيارى از مفاهيم اخلاقى نيز به مفهوم خويشتن‏دارى است؛ زيرا عالمان اخلاق، دو نيروى شهوت و غضب براى انسان قائل‏اند كه اساس امور اخلاقى، مهار همين دو قوه و هدايت آنها در مسير سالم است. «صبر در مفهوم عام خود، از حيث موضوع داراى انواع متعددى است: گاهى صبر بر سختى‏ها و مصيبت‏ها و عدم اضطراب و پريشانى و حفظ سعه صدر در مقابل آنها است كه به آن، صبر بر مكروهات مى‏گويند و در مقابل آن، جزع و بى‏قرارى است. نوع شايع و رايج صبر، همين قسم است. صبر بر دشوارىِ جنگ، شجاعت نام دارد و در مقابل آن، جبن و ترس قرار مى‏گيرد. گاهى صبر در مقابل سركشى و طغيانِ غضب و خشم است كه حلم و كظم غيظ ناميده مى‏شود. گاهى صبر در انجام عبادت است كه در مقابل آن، فسق قرار دارد و به مفهوم عدم پاى‏بندى به عبادات شرعى است. گاهى صبر در برابر شهوت شكم و غريزه جنسى است كه عفت نام دارد و در مقابل آن، آز و شره قرار مى‏گيرد. گاهى نيز صبر و چشم‏پوشى از مقدار زايد بر نياز است كه زهد نام دارد و در مقابل آن، حرص قرار مى‏گيرد. گاهى نيز صبر بر كتمان اسرار است كه رازدارى نام دارد». (ديلمى و آذربايجانى، 1383، ص163)

در روايت‏هاى اسلامى نيز معناى گسترده‏اى براى صبر در نظر گرفته شده است. براى مثال، على عليه‏السلامفرمود:

صبر، يا صبر بر مصيبت است، يا صبر بر انجام طاعت و يا صبر بر ترك معصيت و نوع سوم از دو گونه نخست، برتر است.125

پى‏آمدهاى مثبت صبر

1. موفقيت: هيچ موفقيتى در زندگى فردى و اجتماعى انسان، بدون شكيبايى و استقامت در راه هدف، عملى نيست. براى موفقيت در زندگى، بايد صبر و پايدارى نشان داد. قرآن خطاب به مؤمنان مى‏فرمايد: «اگر بيست نفر از شما در ميدان جنگ شكيبا باشند، بر دويست نفر پيروز خواهند شد و اگر صد نفر باشند، بر هزار نفر از كافران غلبه مى‏كنند».126 پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «با صبر، انتظار گشايش مى‏رود و كسى كه پيوسته درى را بكوبد، سرانجام آن در به رويش باز مى‏شود».127 على عليه‏السلام فرمود: «انسان شكيبا پيروزى را اگرچه پس از زمانى طولانى به دست مى‏آورد».128 همچنين آن حضرت فرمود: «با صبر به مقامات بلند مى‏توان رسيد».129

2. حفظ تعادل روانى: انسان در زندگى اجتماعى و در برخورد با ديگران، نيازمند شكيبايى است. نمى‏توان از مردم انتظار داشت برابر سليقه ما رفتار كنند. پس بهترين راه آن است كه ما كوتاه بياييم و خود را گرفتار ناراحتى ناشى از پرخاش‏گرى با ديگران نكنيم. «گاهى فرد بعد از انجام دادن يك رفتار تكانشى، مدت‏ها احساس افسردگى و نگرانى مى‏كند و كاركرد روانى‏اش تضعيف مى‏شود و گاهى نيز دچار آسيب‏هاى جسمى مانند زخم معده و سردردهاى تنشى مى‏گردد. همچنين اگر فرد در مصيبت‏ها بى‏تابى نشان دهد، مشكل بزرگ‏تر جلوه مى‏كند و طبق قانون شرطى شدن، در مواجهه مجدد با چنين مشكلى، آن را شديدتر تلقى خواهد كرد». (ديماتئو، 1378، ج2، ص 763)

منابع

الف) فارسى و عربى

* قرآن كريم (ترجمه آيت‏اللّه‏ مكارم شيرازى).

* نهج البلاغه (استاد شهيدى).

1. آمدى، عبدالواحد، غررالحكم و دررالكلم، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1366.

2. ابن ابى‏الحديد، عبدالحميد، شرح نهج البلاغه، قم، كتاب‏خانه آيت‏اللّه‏ مرعشى نجفى، 1404ق.

3. ابن شعبه، حسن بن على، تحف العقول، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى، 1404ق.

4. جوادى آملى، عبداللّه‏، مراحل اخلاق در قرآن، مركز نشر اسراء، 1377.

5. ديلمى، احمد و مسعود آذربايجانى، اخلاق اسلامى، قم، انتشارات معارف، 1383.

6. ديلمى، حسن بن ابى‏الحسن، ارشاد القلوب، قم، انتشارات شريف رضى، 1412ق.

7. ديماتئو، رابين، روان‏شناسى سلامت، ترجمه: جمعى از مترجمان، تهران، سازمان سمت، 1378.

8. شجاعى، محمدصادق، توكل به خدا: راهى به سوى حرمت خود و سلامت روان، قم، انتشارات مؤسسه امام خمينى، 1383.

9. صدوق، محمد بن على، الخصال، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1403ق.

10. صدوق، محمد بن على، من لا يحضره الفقيه، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1413ق.

11. ، الامالى، قم، انتشارات دار الثقافه، 1414ق.

12. ، تهذيب الاحكام، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1365.

13. فيض كاشانى، محمد، المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء، قم، انتشارات جامعه مدرسين، بى‏تا.

14. كراجكى، ابوالفتح، كنز الفوائد، قم، انتشارات دار الذخائر، 1410ق.

15. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول الكافى، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1365.

16. مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404ق.

17. محمدى رى‏شهرى، محمد، منتخب ميزان الحكمه، ترجمه: حميدرضا شيخى، قم، انتشارات دار الحديث، 1381.

18. مصباح، محمدتقى، راهيان كوى دوست: شرح حديث معراج، قم، انتشارات مؤسسه امام خمينى، 1374.

19. مطهرى، مرتضى، اسلام و مقتضيات زمان، قم، انتشارات صدرا، 1368.

20. ، بيست گفتار، قم، انتشارات صدرا، 1358.

21. ، حق و باطل، قم، انتشارات صدرا، 1367.

22. ، سيرى در نهج البلاغه، قم، انتشارات صدرا، 1366.

23. مكارم شيرازى، ناصر، اخلاق در قرآن، قم، مدرسه الامام على بن ابى‏طالب عليه‏السلام، 1381.

24. ، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1371.

25. نراقى، مولى مهدى، علم اخلاق اسلامى، ترجمه: جلال‏الدين مجتبوى، تهران، انتشارات حكمت، 1377.

26. نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، مؤسسه آل‏البيت لاحياءالتراث، 1408ق.

27. وود، جوليا، تى، ارتباطات ميان‏فردى، ترجمه: مهرداد فيروزبخت، تهران، انتشارات مهتاب، 1379.

ب) منابع لاتين

28. Argyle M., Psychology and Religion, first ed., Rutledge, 2000.


76. دانشجوى دكترى روان‏شناسى عمومى.

77. «لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده فان ذلك شى‏ء اعتاده فلو تركه استوحش لذلك ولكن انظروا الى صدق حديثه واداء امانته». كلينى، اصول الكافى، ج 2، ص 105

78. «لو كنا لا نرجو جنه و لا نخشى نارا و لا ثوابا و لا عقابا لكان ينبغى لنا ان نطلب مكارم الاخلاق فانها مما تدل على سبيل النجاح». ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 11، ص 193

79. «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً». نحل:97

80. «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّى». اعلى: 14؛ «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها». (شمس: 9)

81. «وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». حشر: 9 و (تغابن: 16)

82. «وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ * إِلاّ عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ * فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ». مؤمنون: 5-7

83. «كم من صبر ساعه قد اورث فرحا طويلا و كم من لذه ساعه قد اورثت حزنا طويلا». طوسى، الامالى، ص 153

84. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا». مريم: 96

85. «عنوان صحيفة المؤمن حسن خلقه». ابن شعبه، تحف العقول، ص 200

86. «ان اكمل المؤمنين ايمانا أحسنهم خلقا». كلينى، اصول الكافى، ج 2، ص 99

87. «ما يوضع فى ميزان امرئ يوم القيامة أفضل من حسن الخلق». همان

88. «ان حسن الخلق يثبت الموده». (ديلمى، ارشاد القلوب، ج 1، ص 133)

89. «من لانت كلمته وجبت محبته». تحف العقول، ص 91

90. «لاعيش اهنأ من حسن الخلق». اصول الكافى، ج 8، ص 244

91. «البر و حسن الخلق يعمران الديار و يزيدان فى الاعمار». همان، ج2، ص 100

92. «فى سعه الاخلاق كنوز الارزاق». همان، ج 8، ص22

93. «التواضع الرضا بالمجلس دون شرفه و ان تسلم على من لقيت و ان تترك المراء و ان كنت محقا». تحف العقول، ص296

94. «فَقالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى». نازعات: 24

95. «ما من أحد يتيه إلا من ذله يجدها فى نفسه و فى حديث آخر: ما من رجل تكبر أو تجبر إلا لذله وجدها فى نفسه». مجلسى، بحار الانوار، ج 70، ص225

96. همان.

97. «من يستكبر يضعه اللّه‏». (كلينى، اصول الكافى، ج 8، ص 81)

98. «أمقت الناس المتكبر». (صدوق، من لايحضره الفقيه، ج4، ص 394)

99. «لايطمعن ذو الكبر فى الثناء الحسن». صدوق، الخصال، ج 2، ص 434

100. «بكثره التكبر يكون التلف». آمدى، غررالحكم، ص 310

101. «لا يطمعن الحسود فى راحة القلب». (مجلسى، بحار الانوار، ج 70، ص 252)

102. قال أميرالمؤمنين عليه‏السلام «الحسد لا يجلب إلا مضرة و غيظا يوهن قلبك و يمرض جسمك و شر ما استشعر قلب المرء الحسد». همان، ص256

103. «العجب لغفلة الحساد عن سلامة الأجساد». نهج البلاغه، حكمت 225

104. «صحة الجسد من قلة الحسد». همان، حكمت 256

105. «الحسود لا خله له». (آمدى، غرر الحكم، ص 301)

106. مجادله: 10؛ (تغابن: 13)؛ (آل عمران: 122 و 160)؛ (مائده: 11)؛ (توبه: 51)؛ (ابراهيم: 11)

107. «عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ». ابراهيم: 12؛ «عليه فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ». (يوسف: 67)

108. «وَ ما لَنا أَلاّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا؛ چرا نبايد بر خداوند تكيه كنيم، در حالى كه ما را به راه‏هاى سعادت راهنمايى كرده است». ابراهيم: 12

109. طوسى، الامالى، ص 193.

110. مفاتيح الجنان، تعقيب نماز عصر.

111. مجلسى، بحارالانوار، ج 75، ص 364.

112. «من اين لى الخير يا رب و لا يوجد الا من عندك و من اين لى النجاة و لا تستطاع الا بك. لا الذى احسن استغنى عن عونك و رحمتك و لا الذى اساء و اجترء عليك و لم يرضك خرج عن قدرتك... و لولا انت لم ادر ما انت». مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى

113. «كيف اخاف و انت املى و كيف اضام و انت متكلى». مجلسى، بحار الانوار، ج 91، ص 229

114. «من توكل على اللّه‏ لا يغلب و من اعتصم باللّه‏ لايهزم». رى‏شهرى، منتخب ميزان الحكمه، بخش 59، ماده توكل

115. «من توكل على اللّه‏ ذلت له الصعاب ، وتسهلت عليه الاسباب». همان

116. «من احب ان يكون اقوى الناس فليتوكل على اللّه‏». همان

117. «ليس لمتوكل عناء». آمدى، غررالحكم، ص 197

118. «ان الغنى و العز يجولان فاذا ظفرا بموضع التوكل اوطنا». رى‏شهرى، منتخب ميزان الحكمه، بخش 59، ماده توكل

119. «الزهد كله بين كلمتين من القرآن قال اللَّه سبحانه: لكيلا تأسوا على مافاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم و من لم يأس على الماضى و لم يفرح بالاتى فقد اخذ الزهد بطرفيه». نهج البلاغه، حكمت 439

120. «الدنيا دار ممر لا دار مقر والناس فيه رجلان: رجل باع فيها نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها». نهج البلاغه، حكمت133

121. دهر: 8-9

122. «ارغب فى ما عند اللّه‏ عز و جل يحبك اللّه‏ و ازهد فى ما عند الناس يحبك الناس». طوسى، التهذيب، ج 6، ص377

123. «ان اصبركم على البلاء لازهدكم فى الدنيا». (رى‏شهرى، منتخب ميزان الحكمه، بخش 23، ماده صبر)

124. «عليكم بالصبر فان الصبر من الايمان كالراس من الجسد ولا خير فى جسد لا راس معه و لا فى ايمان لا صبر معه». (نهج البلاغه، حكمت 82)

125. «الصبر اما صبر على المصيبه او على الطاعه او عن المعصيه و هذا القسم الثالث اعلى درجه من القسمين الاولين». ابن ابى‏الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 319

126. «إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ‏الَّذِينَ‏كَفَرُوا». انفال: 65

127. «بالصبر يتوقع الفرج و من يدمن قرع الباب يلج». كراجكى، كنز الفوائد، ج 1، ص 139

128. «لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان». نهج البلاغه، حكمت 153

129. «بالصبر تدرك معالى الامور». آمدى، غرر الحكم، ص 283