بررسی مراحل تحول بر اساس منابع اسلامی
Article data in English (انگلیسی)
1. مقدمه
آدمي از آن هنگام که پا به عرصه حيات ميگذارد، تا هنگاميكه به درجة كمال ميرسد، مراحل متوالى و بههم پيوستهاى از رشد را طي ميكند. اين مراحل، اگرچه به ظاهر متوالى، مستمر و يكنواخت هستند، ولى در حقيقت، هر مرحله از مرحلة ديگر متفاوت است. در هريك از اين مراحل، انسان داراى ساختمان روانى خاصى است كه در رفتار او متبلور است. اهميت مراحل از اين جهت است که به كمك آن ميتوان انواع مشخصي از تربيت را تعريف و طراحي نموده، اصول و شيوههاي مختلفي را براي تربيت بهکار برد. تربيت هنگامي صحيح و ثمربخش خواهد بود كه بر اساس مراحل رشد و تحول، بخصوص رشد شناختي، و هماهنگ با اقتضائات هر دوره و مرحله صورت پذيرد.
ازآنجاکه انسان داراي ابعاد گوناگون، و نگاهها به انسان نيز متفاوت است، تقسيمات مختلفي در خصوص مراحل عمر انسان مطرح شده است. براي نمونه، پياژه رشد و تحولشناختي انسان را در چهار مرحله ميداند: الف. حسي – حرکتي (تولد تا 2 سالگي)؛ ب. پيش عملياتي (2 تا 6 سالگي)؛ ج. عمليات عيني (7 تا 11 سالگي)؛ د. عمليات صوري (12 تا 16 سالگي) (جمعي از مؤلفان، 1370، ص 96). اريکسون، رشد رواني – اجتماعي انسان از تولد تا پايان عمر را در هشت مرحله مطرح ميكند: 1. اعتماد در برابر بياعتمادي (تولد تا يک سالگي)؛ 2. تکيه به خود در برابر شک و ترديد (1 تا 3 سالگي)؛ 3. ابتکار در برابر احساس گناه (3 تا 5 سالگي)؛ 4. کارايي در برابر حقارت (6 تا 11 سالگي)؛ 5. هويت در برابر گمگشتگي هويت (12 تا 18 سالگي)؛ 6. صميميت در برابر تنهايي (19 تا 35 سالگي)؛ 7. بارآوري در برابر رکود و بيحاصلي (35 تا 60 سالگي)؛ 8. کماليابي در برابر نوميدي (60 سالگي به بعد) (همان، ص 132-142). موريس دبس، دوران تربيت را بر مبناي رغبتهاي دروني و استعداد انسان براي آموزش و پرورش، به پنج مرحله تقسيم ميكند: 1. دوره پرستاري از کودک؛ 2. دوره کودکستاني؛ 3. دوره دبستاني؛ 4. دوره نگراني بلوغ؛ 5. دوره جوش و خروش جواني (دبس، 1368، ص 19؛ شعارينژاد، 1368، ص 22-24).
اما آنچه مهم است، اينکه دين و آموزههاي ديني را در خصوص عمر و مراحل آن، بدانيم؟ آن را چگونه تقسيم و توصيف کرده است؟ و براي هريک از مراحل رشد و تحول، چه دستورالعملي بيان کرده است؟ بررسي عبارات، اصطلاحات و واژههاي ناظر بر مراحل عمر در متون ديني، و به عبارتي، مرحلهبندي عمر بر اساس منابع اسلامي، هدف بررسي اين مقاله است. پيش از بررسي موضوع، لازم است مفهوم «مرحله» تبيين گردد.
2. مفهومشناسي مرحله
«مرحله» در لغت بهمعناي فرود آمدنگاه، منزل، منزلگاه، مسافتي که مسافر در يک روز طي ميکند، جاي فرود آمدن و جاي کوچ کردن بهکار رفته است (معين، 1371، ج 3، ص 3998). به اعتبار معناي لغوي، ميتوان گفت: مرحله به جايي که محل فرود، و آغازي براي حرکت است، اطلاق ميشود. بنابراين، مرحلهبندي مستلزم حداقل فرض تقطيع در يک زمينه خاص است (شعباني ورکي، 1377).
«مرحله» از نظر روانشناسي تحولي نيز بسيار حائز اهميت است. مرحله بهعنوان زيرمجموعة تحول به دورة سني خاص اطلاق ميشود كه ويژگيهاي معيني از موضوع موردمطالعه، برجسته ميشود. روانشناسان تحولي براي پديدآمدن يك مرحله، وجود ويژگيهايي را در آن مرحله ضروري شمردهاند. از جمله:
1. در طول تحول، محل و موقعيت ثابتي داشته باشد؛ يعني يک مرحله مفروض هميشه پس از مرحله معيني بيايد و مرحله معين ديگري را در پي داشته باشد. 2. هر مرحله واجد صفت توحيدي باشد و حالت يکپارچه شدن در خصوصيات آن باشد. 3. هر مرحله، يك كل ساختارمند را شكل ميدهد (هر مرحله متمايز از مرحلة ديگر است). 4. زمينة تهيه بسياري از خصوصيات يک مرحله وسيعتر از چارچوب کنوني آن است و ريشه در مراحل قبلي دارد (منصور، 1373، ص 50).
به هرحال، در تعيين مراحل خصوصياتي لازم است که هر مرحله را از مرحله قبلي جدا سازد. در عين حال، در ساختار کلي، ادامه مرحله قبلي باشد.
3. دورهها و مراحل تحول در گزارههاي ديني
مسئله عمر و زندگي در دنيا، يکي از مسائل بسيار مهم و قابلتوجه در منابع ديني است. اهميت توجه به فرصت زندگي در دنيا و مغتنم شمردن لحظههاي آن در منابع ديني، به تفصيل مطرح شده و در آيات و روايات زيادي بر آن تأکيد شده و راهکارهايي براي چگونگي عبور از هريک از مراحل عمر بيان شده است. طرح آن مجالي خاص ديگر ميطلبد. در عين حال، بحث مرحلهبندي فرايند عمر و رشد انسان، موضوعي است که از منظر تعليم و تربيت، بررسي آن لازم و ضروري به نظر ميرسد؛ چراکه برنامهريزيهاي دقيق تربيتي، مبتني بر شناخت اين مراحل و خصوصيات و امکانات و شرايط آنهاست. اگرچه نميتوان ادعا کرد که گزارههاي ديني، با صراحت به تقسيم و تبيين تفصيلي مراحل عمر پرداختهاند، ولي به نظر ميرسد از بررسي و تحليل مفاهيم و اصطلاحات و گزارههاي مختلفي که در منابع ديني به دست ميآيد، بتوان به طرحواره و چارچوبي در اينباره دست پيدا کرد.
گزارههاي ديني در اين خصوص، به دو صورت مطرح شده است: برخي از گزارهها، واژهمحور بوده و حاوي عناوين و اصطلاحاتي هستند که به نوعي به مراحل عمر اشاره دارند. برخي ديگر، سنمحورند و با بهرهگيري از اعداد و ارقام به بيان مقاطعي از عمر پرداختهاند.
در قرآن کريم، اغلب آيات با عبارات و کليدواژههاي خاصي، به مقاطع عمر انسان اشاره دارند و اعداد و ارقام در اين خصوص کمتر ديده ميشود. اين آيات چند دستهاند:
1. آياتي که به اصل خلقت انسان از خاک و سپس، تداوم نسل او از طريق نطفه و مراحل رشد او در رحم اشاره دارند. مانند: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ» (مؤمنون: 12-14).
2. آياتي که به مقاطع زندگي انسان پس از تولد اشاره کرده و با تعبيرات خاصي آن را به سه مقطع کلي تقسيم ميکند. مانند:
الف. «... ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّي وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلي أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً» (حج: 5)؛
ب. «... ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً ...» (غافر: 67)؛
ج. «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَيْبَةً...» (روم: 54).
چنانکه مشاهده ميشود، هريک از اين سه آيه، به سه مقطع از عمر انسان اشاره نمودهاند. تعبير دو آيه نخست از اين سه مقطع، طفوليت، کمال قوت و در پايان پيري است. حال آنکه تعبير آيه سوم، به کلي متفاوت ميشود و از دو مرحله ضعف و يک مرحله قوت ياد ميگردد. در عين حال، به نظر ميرسد منافاتي با آيات قبل ندارد؛ چراکه طفوليت با «ضعف اوليه» و قوت، با «بلوغ اشد»، و دوران پيري با «ضعف ثانويه» سازگار و قابل جمع است.
3. آياتي که تنها به دو يا يک مرحله اشاره نمودهاند؛ مانند آية شريفة «وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً» (آلعمران: 46). اين آيه از دو مقطع طفوليت و ميانسالگي سخن ميگويد. آية «قالُوا سَمِعْنا فَتًي يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهيم» (انبياء: 60). اين آيه نيز با تعبير «فتي» به مقطع جواني اشاره دارد.
در روايات نيز گزارههاي متعددي ناظر به مراحل عمر و رشد آدمي آمده است. با اين تفاوت که در اين گزارهها، به جزئيات بيشتري از مقاطع سني اشاره شده است. به عبارت ديگر، برخلاف آيات، که بيشتر کلي و با بهرهگيري از عناوين و واژهها به مقاطع عمر اشاره دارند، روايات بيشتر به صورت جزيي، و با اشاره به مرحله و سن خاصي از عمر، به موضوع پرداخته و دستورالعملهاي تربيتي لازم و متناسب را توصيه کردهاند. اين روايات چند دستهاند:
1. روايات سه هفت سال. ازآنجاکه دوران مهم رشد و تربيت انسان، دوران کودکي و نوجواني است، احاديث قابلتوجهي با مضاميني مشابه، بر 21 سال اول زندگي انسان تمرکز کرده، از تولد تا 21 سالگي را به سه، هفت سال، تقسيم کرده (حرعاملي، 1409ق، ج 21، ص 473، 475 و476)، و ويژگيهايي را براي رشد و تربيت در هر دوره يادآور شده است.
2. برخي از روايات به ارقام و مقاطع خاصي از سن انسان اشاره کرده و آن را توصيف نموده، به رهنمودهايي آموزشي و تربيتي در خصوص آن، پرداختهاند (همان، ص 474).
3. روايات اخلاقي و عرفاني هستند که بيشتر ناظر به خودسازي و توجه دادن و هوشيار کردن افراد نسبت به گذر عمر و از دست رفتن آن، و غنيمت شمردن فرصت باقيمانده است. اين روايات، معمولاً عمر را از بيست تا صد سالگي، به مقاطع ده ساله تقسيم و توصيف ميکند (ديلمي، 1412ق، ج 1، ص 187).
4. برخي از روايات نيز سنمحور نيستند، ولي به مفاهيم و خصوصياتي اشاره دارند که با مرحلهاي از عمر انسان قابل تطبيق است. مثل رواياتي که مفاهيم صباوت، تميز، مراهقه، بلوغ، شاب، کهولت، ضعف، سيادت، لعب، عبد بودن، تأديب، وزارت و غيره را به کار بردهاند. اين مفاهيم، براي توضيح و توصيف مراحل و تبيينهاي روانشناختي از آنها، ميتواند راهنما و کارگشا باشد.
به نظر ميرسد در مجموع، اگرچه نميتوان بر اساس سن تقويمي، مرزبندي دقيقي از مقاطع زندگي و رشد آدمي ارائه داد، ولي بر اساس آيات قرآن، ميتوان دوران عمر را به سه دوره کلي ضعف اوليه، دوران قوت و دوران ضعف ثانويه، و بر اساس روايات به چندين مرحله جزييتر تقسيم کرد. اساس اين تقسيم، آية 54 سورة روم است که بيان ميکند: «خداست آن كس كه شما را ابتدا ناتوان آفريد، آنگاه پس از ناتوانى قوت بخشيد، سپس بعد از قوت، ناتوانى و پيرى داد». مفسران اين آيه را به سه دوره کودکي، جواني و پيري تفسير کردهاند (طباطبائي، 1417ق، ج 16، ص 205؛ فضلالله، 1419ق، ج 18، ص 161؛ طوسي، بيتا، ج 8، ص 26؛ سيدقطب، 1412ق، ج 5، ص 2777). علاوه بر اينکه، آية 5 سورة حج و 67 سورة غافر نيز با عبارت «طفل»، «بلوغ اشد»، «شيخ» و «ارذلالعمر» بر اين سه دوره تصريح دارند. در کتاب طب الرضا نيز مطلبي بيان شده است که بر اساس آن، امام رضا، مراحل طبيعي عمر انسان را بر مبناي غلبة هريک از اخلاط اربعة بدن (خون، بلغم، صفراء و سوداء)، به چهار مرحله تقسيم نمودهاند که به نوعي ميتواند مؤيد اين تقسيم باشد: حالت اول: پانزده سال است كه جوانى و خوبى و طراوت او در اين دوره از عمر است. در اين مدت، خون در مزاج او بر ساير اخلاط غالب است. حالت دوم: از پانزده سالگى است تا به سى و پنج سالگى، در اين قسمت از عمر غلبه با صفراء است كه به نهايت شدت و قوت ميرسد. حالت سوم: اين حالت از سى و پنج سالگى شروع مىشود و به شصت سالگى ختم ميگردد. در اين دوره از عمر، ساير اخلاط مغلوب مره سوداء است. حالت چهارم: چون وارد مرحله چهارم حيات (60 سالگي به بعد) بشويم، بلغم بر ساير اخلاط غلبه پيدا ميكند. اين همان حالتى است كه به چيزى برنميگردد، مگر پيرى و ناتوانى به سوى تلخى عيش، لاغرى، كم شدن نيرو و فساد زندگى. نشانه اين حالت اين است كه نسيان بر فكر و حافظه او مسلط مىشود؛ چيزها و كسانى را كه با آن مربوط بوده، نمىشناسد (طبالرضا، 1381، ص 61)؛ چراکه مرحله اول در اين تقسيمبندي با دوران ضعف اوليه، مرحله دوم و سوم با دوران قوت و مرحله چهارم با دوران ضعف ثانويه هماهنگي دارد.
شاخص و معيار اين تقسيم، قوت و ضعف عمومي انسان در اين دورههاست. البته در مقايسه افراد با يکديگر متفاوت خواهد بود. به گفتة علّامه طباطبائي نکره آوردن «ضَعْفٍ» و «قُوَّةً» در آيه، براي اشاره به ابهام در مقدار ضعف و قوت افراد است؛ زيرا افراد در آن با يکديگر تفاوت دارند (طباطبائي، 1417ق، ج 16، ص 205). با عنايت به آيات و روايات مذکور، و با بررسي واژهها و تعبيراتي که بخصوص در قرآن دربارة عمر آمده است، در ذيل به توصيف و تبيين دورانها و مراحل عمر ميپردازيم:
1-3. دوران ضعف اوليه (کودکي) – تولد تا بلوغ
اولين دوره از عمر انسان، دوران ضعف اوليه است که تعبير «خَلَقَكُم مِّن ضَعْفٍ» (روم: 54)، اشاره به اين مقطع داشته است. بر اساس تفاسير، اين ضعف هم ميتواند ناظر به ماده اوليه انسان، يعني نطفه و مراحل تحول آن پيش از تولد باشد، و هم ميتواند ناظر به دوران کودکي و طفوليت باشد (سيدقطب، 1412ق، ج 5، ص 2777). شاهد ديگر آيه «وَخُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفا» (نساء: 28) ميباشد که به طفوليت تفسير شده است (طبرسي، 1377، ج 3، ص 273). همچنين قرآن کريم از اين مقطع با واژگاني چون «طفل» (حج: 5؛ غافر: 67؛ نور: 31 و 59.)، «صبيّ» (مريم: 12 و 29) و نيز واژه «غلام» (آلعمران: 40؛ يوسف: 19؛ حجر: 53؛ کهف: 74 و 80؛ و 82؛ مريم: 7 و 8 و 19 و 20؛ صافات:101؛ ذاريات: 28) در سورههاي مختلفي ياد نموده است. بررسي اين واژهها، ميتواند به شناسايي اين دوران و مراحل آن کمک نمايد.
طفل: «طفل» در لغت بهمعناي مولود صغير (ابنفارس، 1404ق، ج 3، ص 413)، يا فرزند کوچک انسان و چهارپا است. به عقيده برخي، اين دوران تا اوان تمييز ادامه مييابد. پس از آن دوران صبيّ، حزور، يافع، مراهق و بالغ آغاز ميشود (فيومي، 1414ق، ص 374). برخي ديگر، طفوليت را تا شش سالگي و پس از آن را دوران صبايت تا حد بلوغ ميدانند. از بررسي آيات، چنين به نظر ميرسد که تمايز چنداني در ادبيات قرآني ميان اين مراحل وجود ندارد؛ زيرا قرآن کريم براي تمام اين مقاطع از واژه «طفل» بهره گرفته است. طفوليت از ابتداي تولد تا پيش از بلوغ را شامل ميشود (فاکر، 1392، ص 102). براي نمونه، در قرآن به نوزاد آنگاه که زاده ميشود، واژة «طفل» اطلاق گرديده است: «ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً» (حج: 5). همچنين بر کودک تا وقتي که مسائل جنسي را متوجه نشده و به سن تميز نرسيده است، طفل اطلاق شده است: «أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَي عَوْرَاتِ النِّسَاء»؛ (نور: 31). در جاي ديگر، دامنه طفوليت را تا اوان بلوغ و احتلام ميکشاند: «وَإِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا» (نور: 59). بنابراين، در فرهنگ قرآن گستره مفهوم طفل، شامل تولد تا بلوغ ميشود (فاکر، 1392، ص 102).
صبي: «صبو« و «صَبوَة» در لغت بهمعناي جهالت پيشگي و گرايش به لهو است (فراهيدي، 1409ق، ج 7، ص 168). واژه «صبي»، بر مقطع کودکي تا پيش از بلوغ اطلاق ميشود (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 475). برخي نيز آن را در مقطع پس از تولد تا باز گرفته شدن از شير اطلاق کردهاند (ابنمنظور، 1414ق، ج 14، ص 450). اين واژه در قرآن کريم، دربارة کودکي دو پيامبر بزرگ خداوند عيسي و يحيي به کار رفته است (مريم: 12 و 29).
غلام: واژة «غلام» نيز از جمله واژگاني است که عليرغم تفسير آن به مقطع بروز شهوت جنسي در کودک (ابنمنظور، 1414ق، ج 12، ص 439)، که با علائمي چون بروز آثار اوليه بلوغ همچون روييدن مو بر پشت لب همراه است (ابنفارس، 1404ق، ج 4، ص 387)، در قرآن کريم به صورت مطلق به کار رفته است و شامل بدو تولد به بعد ميشود. چنانکه در بشارت فرزند به ابراهيم و زکريا آمده است (ذاريات: 28؛ صافات: 101؛ حجر: 53). همچنانکه دربارة حضرت يوسف آنگاه که از چاه بيرون کشيده شد نيز به کار رفته است: «قَالَ يَبُشْرَي هَذَا غُلَام» (يوسف: 19).
اين واژهها در روايات نيز به صورت عام و در محدوده سني تولد تا بلوغ استعمال شده است. براي نمونه، در روايات، هم از کودک در گهواره با واژه «صبي» تعبير شده است: «فإن هذا عيسى بن مريم يزعمون أنه تكلم في المهد صبيا» (بحراني، 1374، ج 2، ص 438)، و هم از کودکي، که قدرت تشخيص و توصيف دارد، با عبارت «صبي» ياد شده است: «اياک و الجماع حيث يراک صبي يحسن ان يصف حالک» (حرعاملي، 1409ق، ج 20، ص 134)، و حتي تا زمان بلوغ نيز اين عبارت بهکار رفته است: قال الصادق: «علي الصبي اذا احتلم الصيام...» (همان، ج 4، ص 410). واژه «طفل» و «غلام» نيز چنين هستند.
با توجه به آنچه گذشت، نميتوان گفت: مقطع کودکي از نظر آيات و روايات، با تقسيمبندي خاصي بر اساس نوع انتخاب کلمات برخوردار است؛ زيرا هر سه واژه در کل مقطع کودکي جاري بوده است. ولي با عنايت به آيات و روايات ديگر، ميتوان مقطع کودکي را به سه مرحله تقسيم نمود:
1-1-3. مرحله اول: مرحله رضاع و شيرخوارگي
مرحله اول دوران شيرخوارگي است که تولد تا دوسالگي است كه در سه آيه از قرآن، با صراحت به آن اشاره شده است. بر اساس آية 233 سورة بقره، شامل دوره کامل شيردهي براي کسي که ميخواهد کاملاً آن را رعايت کند، دو سال تمام (حولين كاملين) است. آيه 14 سوره لقمان نيز با تأکيد بر زمان از شير گرفتن، آن را پايان دو سالگي ميداند. اما با استنباط از آيه 15 سوره احقاف، حداقل مدت شيردهي براي كودكي كه 9 ماه زندگي جنيني را پشت سر گذاشته، 21 ماه است. روشن است حداقل شيردهي، به هر مقدار كه از طول مدت بارداري كم شده باشد، افزايش خواهد يافت. اين مرحله را با الهام از عبارت «وَالْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْن»، ميتوان مرحله «رضاع» نام نهاد. شاخصه اين مرحله، همراهي و پيوستگي فيزيکي، جسمي و رواني و وابستگي شديد کودک به مادر است. بهگونهايکه قرآن کريم پايان اين مرحله را با عبارت «فصال» يعني جدا شدن تعبير ميکند.
2-1-3. مرحلة دوم: مرحله قبل از تميز
مرحلة دوم، دوره قبل از تمييز است که بر اساس روايات سه هفت سال، ميتوان آن را «مرحله» بازي ناميد. شاخصة اين دوره، بازي گوشي و کنجکاوي کودک براي شناسايي محيط و اتفاقاتي است که در اطراف او رخ ميدهد. کودک تلاش ميکند که از همه چيز سر در آورد و قدرت تشخيص پيدا کند. اين مرحله را شايد بتوان از آيه ۳۱ سوره نور استنباط کرد؛ چراکه زنان را به رعايت حجاب، جز در برابر عدهاي خاص، از جمله كودكاني که هنوز به تشخيص خوب و بد نرسيدهاند: «الطِّفْلِ الَّذين لَم يظْهرواْ علي عورات النِّساءِ»، توصيه ميکند که بهطورطبيعي، حدود 7 سالگي است.
3-1-3. مرحلة سوم: مرحله تميز
مرحلة سوم، دوران تميز است که تا پيش از بلوغ و احتلام ادامه مييابد. اين مرحله نيز از آيه شريفه 58 سورة نور استنباط ميشود؛ زيرا دستور ميدهد فرزنداني که هنوز به سن بلوغ و احتلام نرسيدهاند، در سه وعده، که زمان خلوت والدين است، بايد اجازه ورود بگيرند: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وَالَّذينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ»، که در تفاسير به کودکان مميز تفسير شده است (طباطبائي، 1417ق، ج 15، ص 163). البته کودک مميز، سن خاص و مشخصي ندارد. بر اساس شرايط و تفاوتهاي فردي در کودکان متفاوت است. بر اساس روايات، سه هفت سال نيز اين مرحله، زمان آموزش و تاديب است.
2-3. دوران قوت – بلوغ تا حدود 60 سالگي
بر اساس آيات قرآن، دومين دوره از زندگي آدمي، دوران قوت است. اين دوران، با رسيدن به بلوغ آغاز ميشود و تا مرحله ميانسالي ادامه مييابد؛ زيرا همانگونه که در مفهومشناسي طفوليت و کودکي بيان شد، در آيات قرآن کريم از ابتداي تولد تا رسيدن به بلوغ شرعي، که همان زمان احتلام است، دوراني است که بر آن کودکي اطلاق ميشود و کودکي با ضعف اوليه تقارن دارد؛ ضعفي که هر لحظه از آن کاسته ميشود و در جهت قدرت و قوت پيش ميرود. بنابراين، آغاز دوران قوت و جواني، زمان بلوغ شرعي است. قرآن کريم با واژههاي قوت، بلوغ، فتي، بلوغ اشد و کهل از اين دوران ميكند.
«قوت»، عبارت عامي است که به اين دوران اشاره دارد. در آيه 54 سوره روم آمده است: «ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً»؛ يعني خداوند همان كسى است كه شما را پس از اين ضعف و ناتوانى، قوت و قدرت بخشيد. در تفاسير از اين عبارت، به دوران جواني و شکوفايي (مکارم شيرازي و همكاران، 1374، ج 16، ص 479) و بلوغ اشد (طباطبائي، 1417ق، ج 16، ص 205) تفسير شده است. به نظر ميرسد، «قوت» واژه عامي است که شامل همه دوران توانمندي انسان از شروع تا نقطه اوج و پختگي ميانسالي است. اين دوران، شامل سه مرحله است که در ذيل مورد بررسي قرار ميگيرد:
1-2-3. مرحله بلوغ و نوجواني
نوجواني که شامل محدوده تقريبي 13، 14 تا 18 سالگي است (آذربايجاني و شجاعي، 1393، ص 129)، به پلي بين کودکي و بزرگسالي تشبيه شده است که فرد براي يافتن جايگاه خود بهعنوان بزرگسال رشد يافته، ناگزير از عبور از آن است (همان). در آيات و روايات با عباراتي مثل بلوغ، مراهقه، يافع (مجلسي، 1403ق، ج 57، ص 351) و حدث (نهجالبلاغه، 1414ق، نامه 31)، به اين مرحله از عمر اشاره شده است.
بلوغ: يکي از عباراتي که در مورد دوران قوت، بخصوص اوايل آن بهکار رفته است، بلوغ است. بلوغ بهمعناى رسيدن به مراد، رسيدن يا نزديک شدن به انتهاى امر، يا پايان مقصد زمانى، مکانى يا جز اينها (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 144)، کامل و رسيده شدن ميوه، ادراک و رسيدن کودک به سن رشد و بالندگى است (ابنمنظور، 1414ق، ج 1، ص 486). در کاربرد رايج، مراد از بلوغ، آغاز مرحلهاى طبيعى در زندگى کودک است که در آن، با پيدايى و شکوفايى غريزه جنسى و پديد آمدن برخى دگرگونيهاى جسمي و روانى و رشد عقلى و ادراکى، وى به مرتبه مردان يا زنان نايل مىشود (نجفي، 1394ق، ج 26، ص 5). در اصطلاح فقهي، بلوغ پايان مرحله صغير بودن و داخل شدن در مرحله تکليف است (حسيني، 1382، ص 94).
در قرآن کريم سه تعبير درباره بلوغ بيانشده که بهمعناى اصطلاحى بلوغ مربوط است: بلوغ نِکاح، بلوغ حُلُم، و بلوغ اَشُدّ.
بلوغ نکاح: اين تعبير، يک بار در قرآن بهکار رفته است: «وابتَلوا اليتـميحَتّى اِذا بَلَغوا النِّکاح» (نساء: 6) که برخي مفسران (طبرسي، 1372، ج 3، ص 16)، همانند برخى از احاديث (نوري، 1408ق، ج 14، ص 124 و 125) مراد از اين تعبير را احتلام بيان کردهاند. بدينمعنا که کودک با فعليت يافتن احتلام به مرحله بلوغ وارد ميشود. ولى برخى ديگر، مراد از آن را رسيدن به سنى دانستهاند که در آن توانايى نکاح و زناشويى پيدا مىشود، حتى اگر بالفعل احتلام صورت نگيرد (طوسي، بيتا، ج 3، ص 116).
بلوغ حُلم: اين تعبير دو بار در قرآن آمده است: «...والَّذينَ لَم يبلُغُوا الحُلُمَ مِنکُم... و اِذا بَلَغَ الاَطفـلُ مِنکُمُ الحُلُمَ...» (نور: 58 و 59). ماده «حِلْم»، در لغت به معانى بردبارى، عقل، خواب ديدن و جز اينها بهکار رفته است (فيومي، 1414ق، ص 148). واژه «حُلُم»، بهمعناى خواب ديدن و آميزش در خواب است (حسينيزبيدي، 1414ق، ج 16، ص 167). به نظر ميرسد، مراد از تعبير قرآنى «بلوغ حُلم»، رسيدن به بلوغ جنسى از طريق احتلام است. برخى فقها، مراد از آن را هرگونه بيرون آمدن منى دانستهاند، در خواب باشد يا در بيدارى (سبحاني، 1418ق، ص 9). به نوشته راغب اصفهانى، زمان بلوغ از آن جهت بلوغ حُلُم ناميده شده که انسان بالغ توانايى حِلم يعنى نگاهدارى خود را از خشم دارد (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 253)؛ يعني رشد جسمي و جنسي او به نوعي با توانايىِ عقلى او هماهنگ و همزمان است. به همين دليل، قدرت کنترل خود را دارد، و شرط اصلى وجود تکليف براى او نيز همين است.
بلوغ اشدّ: يکي ديگر از تعبيراتي که در سورههاي متعددي به چشم ميخورد، و با مقطع نوجواني و جواني ارتباط مييابد، تعبير بلوغ اشدّ است. اين تعبير هشت بار (انعام: 152؛ يوسف: 22؛ اسراء: 34؛ کهف: 82؛ حج: 5؛ غافر: 67؛ قصص: 14؛ احقاف: 15) در قرآن کريم آمده و تفاسير گوناگونى از آن شده است. درباره واژه «اَشُدّ»، چند نظر مطرح شده است: برخى آن را جمع کلمه شَدّ به معني توانا و غالب شدن (طوسي، بيتا، ج 4، ص 318)، برخى آن را جمع شِدَّة به معني توانايى، استوارى و صلابت، و شمارى نيز آن را جمع شِدّ به معناى شِدّت دانستهاند. برخى هم اين کلمه را مفرد مىدانند (ابنفارس، 1404ق، ج 3، ص 180).
در اينباره که بلوغ اشدّ مربوط به چه مقطع و سني است، ميان مفسران اختلاف وجود دارد: برخي براى بلوغ اشد، سنين خاصى از جمله 18، 30، و 40 سالگى را بيان کردهاند (طوسي، بيتا، ج 4، ص 318). از جمله مستندات قول به 40 سالگى را آيه 15 احقاف دانستهاند که در آن رسيدن به اين سن، تصريح شده است: «حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ و بَلَغَ اَربَعينَ سَنَةً» (طبرسي، 1372، ج 9، ص 130). برخى مفسران، «بلوغ اشد» را نه يک مقطع سنى خاص، بلکه دورهاى از زندگى انسان شمردهاند؛ مانند فاصله ميان 18 تا 30 سالگى، يا فاصله بلوغ تا 40 سالگى (فخررازي، 1420ق، ج 24، ص 234). در ميان فقهاي شيعه نيز اين مسئله مورد اختلاف است. به باور برخي، مراد از بلوغ اشدّ، تکميل شدن قواي عقلاني و حسي است (کاظمي، 1365، ج 3، ص 141). حال آنکه، برخي ديگر با استناد به پارهاي روايات (کليني، 1407ق، ج 7، ص 68 و69)، آن را تنها بلوغ جنسي دانستهاند (نجفي، 1394ق، ج 26، ص 10). در عين حال، برخي با استشهاد به آية 15 سورة احقاف، بلوغ اشد را رسيدن به نيرويي ميدانند که مبدأ آن احتلام و انتهاي آن 40 سالگي است (سبحاني، 1418ق، ص 14).
به نظر ميرسد، با مقايسه آيات با هم، نظر اخير تأييد ميگردد و به اين نتيجه ميرسيم که بلوغ اشدّ، از بلوغ شرعي آغاز ميگردد و به طور عادي تا حدود چهل سالگي استمرار مييابد؛ زيرا در آيه «وَابْتَلُوا الْيَتاميحَتَّي إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ» (نساء: 6)، سخن از بلوغ نکاح يا همان مقطعي است که انسان شرايط جنسي لازم را براي ازدواج دارا ميباشد. يتيم در اين مقطع، مشروط بر آنکه سفيه نباشد، واجد صلاحيتهاي لازم براي عهدهدار شدن امور مالي خود ميباشد. آيه «وَلا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتيمِ إِلاَّ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّي يَبْلُغَ أَشُدَّه» (انعام: 152) از دريچه ديگري به احکام مربوط به داراييهاي يتيم ميپردازد. از مقارنه ميان اين دو آيه، استفاده ميشود که سرآغاز بلوغ اشدّ، همان بلوغ نکاح است؛ زيرا در اين مقطع فرد تواناييهاي بايسته براي مديريت امور مالي خود را بهطورطبيعي دارا ميباشد، گرچه ممکن است در مواردي هنوز به اين سطح از تواناييها دست نيافته باشد. در اين صورت، بلوغ اشدّ تحقق نپذيرفته است. اين معنا در حالي است که آيه شريفة «حَتَّي إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً» (احقاف: 15)، سخن از بلوغ اشدّ و رسيدن به چهل سالگي به ميان آورده است كه بيانگر اين است که بلوغ اشدّ، در يک مقطع زماني وسيع صورت ميپذيرد و بلوغ شرعي تنها ميتواند شروع آن باشد؛ همان مقطعي که در برخي آيات بهعنوان مرحله قوت ياد گرديده است. در برخي ديگر نيز بين دو مقطع طفوليت و پيري قرار گرفته است. شاهد اين برداشت دو روايت از امام صادق است که در يکي بلوغ اشد را به احتلام تفسير کرده و فرمودهاند: «بلغ اشده» يعني احتلام و 13 سالگي (عياشي، 1380ق، ج 2، ص 292)، و در روايت ديگر، به نهايت بلوغ اشد اشاره کرده و فرمودهاند: اگر فرد به 33 سالگي برسد، به بالاترين حد رشد خود رسيده است و اگر به 40 سالگي برسد، به نهايت و کمال رشد دست پيدا کرده است و از 41 سالگي به بعد، رو به نقصان ميرود (صدوق، 1362، ج 2، ص 545).
به هر حال، گستره سني بلوغ اشد بر اساس روايات مذکور، از ابتداي بلوغ و نوجواني تا انتهاي جواني، بلکه اوايل ميانسالي يعني 40 سالگي را شامل ميشود.
2-2-3. مرحلة جواني
مرحلة بعدي دوران قوت، جواني است. در آيات و روايات واژههاي متعددي به اين مرحله اشاره کردهاند. يکي از واژهها، «بلوغ اشد» است که بيان گرديد. واژههاي ديگري مثل «فتي» و «شاب» نيز در اين مورد بهکار رفته است.
فتي: يکي ديگر از تعبيرات قرآن در مورد جواني، عبارت «فتي» به معناي جوان است. قرآن کريم اين واژه را در مورد حضرت ابراهيم (انبياء: 60)، اصحاب کهف (کهف: 10 و نيز 13)، زنان مؤمنه (نساء: 25)، حضرت يوسف و خدمتکاران ايشان (يوسف: آيات 30، 36 و 62)، همراه و شاگرد حضرت موسي (کهف: 60 و 62)، و کنيزان جوان (نور: 33) بهکار برده است. بنابراين، «فتي» هم به معني جوان است و هم به معني کنيز و غلام و خدمتگزار (طيب، 1378، ج 7، ص 192). شايد بتوان گفت: «فتي» در کاربرد عرفي خود بر جوان اطلاق ميگردد و ازآنجاکه جوانان معمولاً به خدمتگزاري بزرگترها مشغول هستند، بر خدمتگزار نيز اطلاق شده است. بعيد نيست که واژه «فتي» در ساير موارد نيز به همين معناي «جوان خدمتگزار» باشد (همان، ص 184).
شاب: يکي ديگر از واژگاني که در مورد جواني بهکار رفته است، «شاب» است. «شاب» در لغت به معني رشد و نماي شيء همراه با قوت و حرارت و نشاط است. در مورد انسان به معناي رشد و نمو جسمي و قدرت بدني است (ابنفارس، 1404ق، ج 3، ص 177) که به دوران پيش از کهولت گفته ميشود (فيومي، 1414ق، ص 302). اين واژه، اگرچه در قرآن نيست ولي در روايات زياد بهکار رفته است. شايد از مقايسه چند روايت بتوان محدوده سني شاب را تعيين کرد. در روايتي در مورد امام جواد آمده است: «و مات و هو شاب ابن خمس و عشرين سنة» (بحراني اصفهاني، 1413ق، ج 23، ص 596). در روايتي آمده است که امام زمان در صورت جواني کمتر از 40 ساله ظهور ميکنند: «ثُمَّ يُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِي صُورَةِ شَابٍ ابْنِ دُونِ أَرْبَعِينَ سَنَةً» (مجلسي، 1403ق، ج 51، ص132). علامه مجلسي نيز به نقل از سرالادب بيان ميکند که وقتي ريش نوجوان کامل شد، و به سن 30 الي 40 سالگي رسيد، به او شاب ميگويند (همان، ج 57، ص 351). از مجموع اين کاربردها، ميتوان بيان کرد که «شاب» واژهاي است که در محدوده سني بلوغ و نوجواني تا 40 سالگي را شامل ميشود.
3-2-3. مرحله کهولت و ميانسالي
آخرين مرحله از دوران قوت، که پلي ميان جواني و پيري است، مرحله کهولت و ميانسالي است. «کهل»، عبارتي است که در قرآن آمده و با اواخر دوران جواني و اوايل پيري سازگار است. لغتشناسان «کهل» را به معناي مقطع ظهور علائم اوليه پيري دانستهاند که مقارن با انتهاي جواني است (فراهيدي، 1409ق، ج 3، ص 378). ابنفارس، معناي اصلي اين واژه را قوت در چيزي دانسته است (ابنفارس، 1404ق، ج 5، ص 144). به لحاظ زماني، برخي آن را پس از سي سالگي (جوهري، 1990، ج 5، ص 1813) و برخي نيز آن را مقطع بين سي و چهل سالگي (فيومي، 1414ق، ج 2، ص 543) دانستهاند. اين واژه، در دو جاي قرآن در وصف حضرت عيسي بهکار رفته است: «وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَمِنَ الصَّالِحِينَ» (آلعمران: 46). همچنين: «تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً» (مائده: 110). به گفته مرحوم بلاغي، «چنين معروف است که عيسي در سي سالگي به رسالت برانگيخته شد و سه سال بعد به آسمانها عروج نمود» (بلاغي، 1420ق، ج 1، ص 284). همچنانكه ابن شهرآشوب مازندراني در متشابه القرآن و مختلفه به همين نکته اشاره کرده است (ابنشهر آشوب، 1369، ج 1، ص 258). بنابراين، طبق اين تفسير محدوده سني براي کهولت، حدود 30 سالگي به بعد است. اين مطلب، با روايت امام صادق که فرمود: «إِذَا زَادَ الرَّجُلُ عَلَى الثَّلَاثِينَ فَهُوَ كَهْلٌ» (ابنشعبه حراني، 1404ق، ص 370) تأييد ميشود. البته لغتشناسان، محدودة آن را کمي بيشتر ميدانند. ابناثير در النهايه، کهولت را بين 30 تا 40 و يا 33 تا 50 سالگي ميداند (ابناثير جرزي، 1367، ج 4، ص 213) و ثعالبي در فقه اللغه، محدوده 40 تا 60 سالگي را براي سنين کهولت تعيين ميکند (ثعالبي، 1414ق، ص 124). علامه مجلسي، به نفل از سرالادب نيز همين معني را براي «کهل» بيان ميکند (مجلسي، 1403ق، ج 57، ص 351).
به نظر ميرسد، در جمعبندي از اقوال فوق، ميتوان مطلب را اينگونه تصوير کرد که آغاز کهولت از سي سالگي به بعد است و تا 60 سالگي ادامه دارد. اين برداشت، با روايتي که در طبالرضا آمده است، تطابق دارد. بر اساس آن روايت، حالت سوم انسان، که همان مقطع ميانسالي است، از سىوپنج سالگى شروع مىشود و به شصت سالگى ختم ميگردد (طبالرضا، 1381، ص 61). بر اساس برخي روايات، قدرت و قوت انسان، بخصوص قوت عقلي، همچنان تا 60 سالگي ادامه دارد و بعد از آن، رو به افول ميرود: قَالَ الصادق: «يَزِيدُ عَقْلُ الرَّجُلِ بَعْدَ الْأَرْبَعِينَ إِلَى خَمْسِينَ وَسِتِّينَ ثُمَّ يَنْقُصُ عَقْلُهُ بَعْدَ ذَلِكَ» (مفيد، 1413ق، ص 244).
3-3. دوران ضعف ثانويه – دوران پيري
دوره سوم عمر انسان، دوران ضعف ثانويه است که با دوران پيري يعني 60 سالگي به بعد انسان مطابقت دارد. قرآن کريم از اين دوران با عبارتهاي مختلفي ياد مينمايد:
ضعف: اولين واژه در اين خصوص «ضعف» است. ضعف، در لغت برخلاف قوت است. ضُعف و ضَعف، دو تعبيري است که به باور برخي لغتشناسان، اولي به ضعف جسماني و دومي در معناي ضَعف در رأي و عقل به کار ميرود. گرچه برخي ديگر اين دو واژه را به يک معنا دانستهاند (ابنمنظور، 1414ق، ج 9، ص 203). اين واژه در دو جاي قرآن به معناي پيري به کار رفته است. در آيه نخست، تعبير عامّ «لَيْسَ عَلَي الضُّعَفاءِ...حَرَجٌ» (توبه: 91) آمده که به قرينه ذکر آن در کنار بيماران، مراد از آن کساني است که به دليل اقتضاي طبع از شرکت در جنگ معذور هستند (طباطبائي، 1417ق، ج 9، ص 362)؛ يعني ناظر بر زمينگيران و پيران است. در آيه دوّم، «ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَيْبَة» (روم: 54)؛ نيز به دوران پيري که دوران افول قدرت و به نوعي بازگشت به همان ضعف اوليه است، اشاره ميکند.
شيخ: «شيخ» واژه ديگري است که به دوران پيري اشاره دارد. «شيخ» در لغت، به مردي که سن او زياد باشد يا از پنجاه تا هشتاد سالگي عمر کند، و به صورت کلي آنکه در چهره او آثار پيري هويدا شود، اطلاق ميگردد (ابنمنظور، 1414ق، ج ۷، ص ۲۵۴). به معناي مرحلهاي بالاتر از کهولت است (فيومي، 1414ق، ص 329). به نظر مصطفوي، شيخ صفتي است که بر هر انسان مسني که وقار و بزرگي در نزد قوم و اهلش دارد، اطلاق ميشود. موارد استعمال آن در قرآن نيز همين وقار و شخصيت را نشان ميدهد (مصطفوي، 1368، ج 6، ص 163). اين تعبير در قرآن، در آيات مختلفي (هود: 72؛ يوسف: 78؛ قصص: 23؛ غافر: 67) به کار رفته است که به معني پيري است و گاه با وصف «کبير» مقرون گرديده است که اشاره به شدت پيري و يا بزرگي و منزلت او دارد. در برخي روايات آمده است که عبور از 40 سالگي، ورود در مقطع پيري است: «...وَإِذَا زَادَ عَلَى الْأَرْبَعِينَ فَهُوَ شَيْخٌ» (ابنشعبهحرانى، 1404ق، ص 370). البته بر اساس روايت طبالرضا، حال چهارم انسان يا همان مقطع پيري، از 60 سالگي به بعد است (طبالرضا، 1381، ص 61).
شيب: از واژههايي که در مورد پيري بهکار رفته است، «شيب» است. «شيب» در لغت، دلالت بر اختلاط چيزي به چيز ديگر ميکند. اين معني در روايت بهکار رفته و از اختلاط علم با حلم تحسين شده است: «مَا شِيبَ شَيْءٌ بِشَيْءٍ أَحْسَنَ مِنْ حِلْمٍ بِعِلْم» (ابنشعبه حراني، 1404ق، ص 292). گاهي به معني آلوده شدن آمده است: «وَإِذَا شِيبَ الْقَلْبُ الصَّافِي بِتَغْذِيَتِهِ بِالْغَفْلَةِ وَالْكَدَرِ صَقِّلْ بِمِصْقَلَةِ التَّوْبَة» (امام صادق، 1400ق، ص 124). چهبسا در مورد انسان، مراد از شيب اختلاط موهاي سفيد با موهاي سياه باشد. در اين صورت، مرحلهاي جوانتر از شيخ را شامل ميگردد. اما از تقارن آن با ضعف در آية «ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَيْبَةً» (روم: 54)، و نيز همراهي آن با سستي استخوان، در آية 4 سورة مريم «قَالَ رَبّ إِني وَهَنَ الْعَظْمُ مِني وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا»، به دست ميآيد که اين مرحله، بهعنوان وصف پيري بر دوره پاياني آن اطلاق ميشود. ازاينرو، ميتوان گفت: مراد از اختلاط، همان اختلاط در انديشهها و رفتارها و مزاج انسان و حرکات ارادي و غيرارادي آدمي است. برايناساس، مصطفوي، اختلاط مذکور را در مزاج دانسته و ميآورد: «مشيب، دوره پيدايش اختلاط در مزاج و خروج آن از صفاء و خالص بودن است که لازمه آن تغير رنگ و شکل و سفيدي موي است» (مصطفوي، 1368، ج 6، ص 161).
عجوز: «عجوز» تعبير ديگري است که در متون ديني در مورد بزرگسالي بهکار رفته است. «عجوز» در لغت، از عجز به معناي ضعف است (ابنفارس، 1404ق، ج 4، ص 232). اين واژه در وصف زن و مرد به کار رفته و مترادف شيخ (فراهيدي، 1409ق، ج 1، ص 215)، يا شيخ بسيار سالخورده تلقي گرديده است. ولي در قاموس القرآن به نقل از اقرب الموارد آمده است که عجوز وصف خاص پيرزن است که جمع آن عُجُز و عَجَائِز است؛ چراکه اين تعبير، چهار بار در قرآن آمده که دو مورد درباره همسر ابراهيم (هود: 72؛ ذاريات: 29)، و دو بار در خصوص همسر لوط (شعراء: 171؛ صافات: 135)، به کار رفته است (قرشي، 1371، ج 4، ص 294). عجوز را بدان جهت عجوز ناميدهاند که در بسياري از کارها ناتوان است (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 548).
به هرحال، اگرچه در گوناگوني اين تعابير در مورد پيري حتماً رمز و رازي نهفته، و جهاتي لحاظ گرديده است، ولي به لحاظ سني، نميتوان مرز دقيقي را بين واژههاي فوق بيان کرد. در مقايسه بين اين تعابير، مصطفوي بر اين باور است که در استعمال «شيخ» براي وقار و احترام نهفته است. حال آنکه در تعابير «شيب» يا «کهل» يا «عجوز» و «مسن» چنين نيست؛ زيرا در «شيب» جهت اختلاط و تغيير لحاظ ميگردد و در «عجوز» جهت عجز وي، و در «مسن» زيادي سن او، و در «کهل» جهت تماميت و رشد و نمو او مورد عنايت است (مصطفوي، 1368، ج 6، ص 163).
ارذلالعمر: «ارذل» در لغت به معناي هر چيز پست و بيارزش است (فراهيدي، 1409ق، ج 8، ص 180). منظور از «أَرْذَلِالْعُمُرِ»، سنين بسيار بالاست كه ناتواني و نسيان وجود انسان را فرا ميگيرد، به حدي كه قادر به انجام حوائج ابتدايي خود نيست. به همين دليل، قرآن آن را سالهاي نامطلوب عمر شمرده است (مکارمشيرازي و همكاران، 1374، ج 11، ص 310). اين واژه در دو سوره به کار رفته است که به دوران پيري انسان اشاره دارد (نحل: 72؛ حج: 5). در سوره نحل، پس از ذکر اين واژه تعبير «لِكَيْ لاَ يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً» آمده تا به اين نکته اشاره کند که در اين مقطع، قواي عقلاني، ادراکي و حافظه انسان به سرعت رو به تحليل ميرود. به هر حال، ازآنجاکه در اين مرحله، نيروي جسمي و حواس بدني ضعيف شده و رو به تحليل ميرود، برخي لغتشناسان «ارذلالعمر» را آخرين مرحله از زندگي انسان ميدانند (مصطفوي، 1368، ج 4، ص 114). اين مقطع در روايات تفسيري، از 75 تا 100 سالگي تفسير شده است. در روايتي، امام علي ارذلالعمر را 75 سالگي ميداند (بحراني، 1374، ج 3، ص 437). در برخي از تفاسير، به 90 سالگي (مکارم شيرازي و همكاران، 1374، ج 11، ص 310) و در جايي ديگر، به 95 سالگي (مجلسي، 1404ق، ج 25، ص 261) تفسير شده است. در نهايت، در تفسير قمي از قول امام صادق آمده است که ارذلالعمر در 100 سالگي است: «إِذَا بَلَغَ الْعَبْدُ مِائَةَ سَنَةٍ فَذَلِكَ أَرْذَلُ الْعُمُر» (قمي، 1367، ج 2، ص 79).
اين مقطع به لحاظ شناختي، با مرحله کودکي اول يعني حدود 7 سالگي شباهت دارد. در روايتي آمده است که «ارذلالعمر» زماني است که عقل انسان در حد عقل کودک هفت ساله باشد: «وَرُوِيَ أَنَّ أَرْذَلَ الْعُمُرِ أَنْ يَكُونَ عَقْلُهُ عَقْلَ ابْنِ سَبْعِ سِنِينَ» (صدوق، 1362، ج 2، ص 546). بلکه بر اساس آية شريفه «لِكَيْ لاَ يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً»، پايينتر از آن است؛ زيرا به مرحلهاي ميرسد که هيچ نميداند. به همين دليل، زندگي در اين مرحله سخت و طاقتفرساست، بهگونهايکه در روايتي از پيامبر، از رسيدن به اين مقطع سني، به خدا پناه برده شده است: «وَأَعُوذُ بِكَ أَنْ أُرَدَّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُر» (ورامبن ابيفراس، 1410ق، ج 1، ص 172). البته اگر کسي به اين مرحله از عمر برسد، اسير خدا در زمين است و مورد لطف و رحمت الهي قرار ميگيرد، و حسناتش ثبت، و خطاهايش محو ميگردد و گناهانش آمرزيده ميشود (كليني، 1407ق، ج 8، ص 108).
نکس در خلق: تعبير ديگر در خصوص پيري، «نکس» به معناي دگرگوني و برعکس شدن است (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 824). اين واژه، تنها يک بار در مورد عمر انسان، آن هم در سورة يس به چشم ميخورد: «وَمَنْ نُعَمِّرْةُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ» (يس: 68).ِ در روايت آمده است که معناي «وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ» اين است که کسي که عمرش طولاني شد و کهنسال گرديد، به حالت کودکي برميگردد. در اين حال، نقص و ضعف بر تمام اعضا، جوارح و حالاتش مستولي ميشود (مجلسي، 1403ق، ج 90، ص 36). قرشي در قاموس قرآن بيان ميکند که «تنكيس بهمعنى وارونه كردن است. تنكيس در خلقت اين است كه شخص كاملاً پير و از كار افتاده باشد، گويى همه چيزش وارونه شده است» (قرشي، 1371، ج 7، ص 111). اين آيه، دليل اين است كه انسان در رسيدن به اين مرحله و اتفاتي که براي او ميافتد، از خود اختيارى نداشته و عقل و درک درستي از اوضاع و شرايط خود ندارد، وگرنه به آن حال درنميآمد.
هرم: يکي از واژههايي که در مورد پيري آمده است، واژ «هرم» است. اين واژه، اگرچه در قرآن نيامده، ولي در روايات بهکار رفته است، مثل: «يَا عَلِيُّ بَادِرْ بِأَرْبَعٍ قَبْلَ أَرْبَعٍ شَبَابِكَ قَبْلَ هَرَمِك...» (صدوق، 1413ق، ج 4، ص 357). طريحي آن را به کبر سن و کهنسالي معني کرده است (طريحي، 1375، ج 6، ص 186) و در توضيح روايتي که در آن، از رسيدن به سن هرم به خدا پناه برده شده است، ميگويد: «دليل اين استعاذه آن است که هرم همان مقطع ارذلالعمر است که طي آن در عقل و حواس انسان اختلال ايجاد ميشود و چهره زشت ميگردد و در اکثر کارها و طاعات ناتواني پديد ميآيد» (همان، ج 3، ص 184). در روايتي، در توصيف هرم، به وضعيت پيرمرد مسني اشاره شده است که «از شدت پيري، کمرش خم گشته و خلقتش دگرگون شده، مويش سپيد و رنگش تيره گرديده است و پوستش جمع و گامهايش کوتاه شده است. انسان در صد سالگي به اين وضعيت ميرسد که بعد از آن مرگ است» (صدوق، 1395ق، ج 2، ص 589). به هر حال، اين وضعيت دردي است که به فرموده پيامبر درماني براي آن نيست (پاينده، 1382، ص 314).
در يک جمعبندي ميتوان گفت: دوران پيري و ضعف ثانويه داراي دو مرحله است.
1-3-3. مرحلة اول، مرحلة شيخوخيت
اين مرحله شامل 60 تا 75 سالگي است و شاخصه آن، شروع ضعف و ناتواني جسمي و شناختي است؛ چراکه بر اساس برخي روايات، قدرت و قوت انسان، بخصوص قوت عقلي، همچنان تا 60 سالگي ادامه دارد و پس از آن، رو به افول ميرود و ضعف ثانويه آغاز ميگردد (مفيد، 1413ق، ص 244).
2-3-3. مرحلة دوم، مرحلة ارذلالعمر
مرحلة ارذلالعمر، مرحلهاي است که آغاز آن از 75 سالگي است و تا 100 سالگي و بالاتر ادامه دارد. شاخصه آن، اين است که فرد کهنسال، به حالت کودکي برميگردد. در اين حال، نقص و ضعف بر تمام اعضا، جوارح و حالاتش مستولي ميشود (مجلسي، 1403ق، ج 90، ص 36)، و به لحاظ شناختي به جايي ميرسد که به فرموده قرآن چيزي نميداند (نحل: 70).
نتيجهگيري
بهعنوان نتيجهگيري ميتوان گفت: از منظر متون ديني، عمر انسان به نُه مرحله تقسيم ميگردد.
مرحله حمل: از انعقاد نطفه تا تولد را شامل ميشود، شاخصه اين مرحله، شکلگيري سريع و تدريجي جسم و بدن و نيز قابليتها و استعدادهاي مختلف در انسان است.
مرحله رضاع: دو سال اول زندگي است. در اين مرحله، اگرچه کودک در تمام ابعاد به شدت ضعيف است و هيچ نميداند، ولي استعداد و امکانات دانستن و شناخت براي او فراهم است و با بازتابهاي ذاتي و اوليه مثل شير خوردن مسير رو به رشد را آغاز ميکند.
مرحله صباوت: پيش از تميز است و دوران بازيگوشي و کنجکاوي و تلاش براي شناسايي محيط از طريق بازي است و معمولاً تا 7 سالگي تداوم دارد.
مرحله تميز: معمولاً از 6 تا 7 سالگي آغاز ميشود و تا بلوغ ادامه دارد. شاخصه اين مرحله، تشخيص و تميز خوب و بد و تفاوتهاي جنسيتي و نيز آمادگي براي آموزش و يادگيري است.
مرحله بلوغ و نوجواني: از 13 تا 14 سالگي آغاز و تا 18 سالگي ادامه مييابد. شاخصه اصلي اين مرحله از منظر متون ديني، بلوغ است که سن تکليف و مسئوليت و فراگيري معيارهاي ارزشي است.
مرحله شباب و جواني: از 18 تا 30 الي 35 سالگي را دربر ميگيرد و بهترين مقطع عمر انسان به حساب ميآيد؛ زيرا اوج قوت و قدرت و توان جسمي و عقلي شاخصه اين دوران است.
مرحله کهولت: مرحله کمال و پختگي عقل بهحساب ميآيد. از 30 الي 35 سالگي آغاز ميشود و تا حدود 60 سالگي تداوم دارد.
مرحله شيخوخيت يا پيري اول: از 60 سالگي آغاز ميشود و تا 75 سالگي ادامه مييابد. شروع ضعف و ناتواني جسمي و شناختي شاخصه اين دوره است.
مرحله هرم و ارذلالعمر: از 75 سالگي آغاز ميشود و تا آخر عمر تداوم دارد. شاخصه آن، اين است که فرد کهنسال به حالت کودکي برميگردد. در اين حال، نقص و ضعف بر تمام اعضا، جوارح و حالاتش مستولي ميشود و به لحاظ شناختي به جايي ميرسد که به فرموده قرآن چيزي نميداند. جدول زير ابعاد مختلف اين مراحل را نشان ميدهد.
- نهجالبلاغه، 1414ق، تحقيق صبحي صالح، قم، هجرت.
- طبّالرضا، 1381، ترجمة نصيرالدين امير صادقى، چ ششم، تهران، معراجي.
- ابناثيرجزري، مبارکبن محمد، 1367، النهايه في غريب الحديث و الاثر، قم، اسماعيليان.
- صدوق، محمدبن على، 1362، الخصال، قم، جامعه مدرسين.
- ـــــ ، 1413ق، من لايحضره الفقيه، قم، جامعه مدرسين.
- ـــــ ، 1395ق، کمالالدين و تمام النعمه، تهران، اسلاميه.
- ابنشعبه حرانى، حسنبن على، 1404ق، تحفالعقول، تحقيق علياکبر غفاري، قم، جامعه مدرسين.
- ابنشهرآشوب مازندراني، محمدبن علي، 1410ق، متشابه القرآن و مختلفه، قم، بيدار.
- ابنفارس، احمدبن، 1404ق، معجم مقاييس اللغة، قم، مکتب الاعلام الاسلامي.
- ابنمنظور، محمدبن مکرم، 1414ق، لسان العرب، بيروت، دارالفکر.
- آذربايجاني، مسعود و محمدصادق شجاعي، 1393، روانشناسي در نهجالبلاغه؛ مفاهيم و آموزهها، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
- بحرانى، سيدهاشم، 1374، البرهان في تفسير القرآن، قم، مؤسسه بعثت.
- بحراني اصفهاني، عبداللهبن نورالله، 1413ق، عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال، قم، مؤسسه الامام مهدي.
- بلاغي نجفي، محمدجواد، 1420ق، آلاء الرحمن في تفسير القرآن، قم، بنياد بعثت.
- پاينده، ابوالقاسم، 1382، نهجالفصاحة، چ چهارم، تهران، دنياي دانش.
- ثعالبي، عبدالملکبن محمد، 1414ق، فقه اللغه، بيروت، دارالکتب العلميه.
- جمعي از مؤلفان، 1370، روانشناسي رشد (1)، تهران، سمت.
- جوهري، اسماعيلبن حماد، 1990، الصحاح، تحقيق احمد عبدالغفور عطار، بيروت، دارالعلم للملايين.
- حرعاملي، محمدبن حسن، 1409ق، وسائلالشيعه، قم، مؤسسه آلالبيت.
- حسيني، سيدمحمد، 1382، فرهنگ لغات و اصطلاحات فقهي، تهران، سروش.
- حسينيزبيدي، محمد مرتضي، 1414ق، تاجالعروس من جواهر القاموس، بيروت، دارالفکر.
- دبس، موريس، 1368، مراحل تربيت، ترجمة عليمحمد کاردان، تهران، دانشگاه تهران.
- ديلمي، حسنبن محمد، 1412ق، إرشاد القلوب إلى الصواب، قم، الشريف الرضي.
- راغب اصفهاني، حسينبن محمد، 1412ق، المفردات في غريب القرآن، دمشق، الدار الشاميه.
- سبحاني، جعفر، 1418ق، البلوغ، قم، مؤسسه الامام الصادق.
- سيدبن قطب، 1412ق، في ظلال القرآن، بيروت، دار الشروق.
- شعارينژاد، علياکبر، 1368، روانشناسي رشد، تهران، اطلاعات.
- شعباني ورکي، بختيار، 1377، «درآمدي بر مراحل تربيت در قرآن کريم»، علوم انساني– مطالعات اسلامي، ش 39 و 40، ص 82.
- طباطبائى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان في تفسير القرآن، قم، جامعة مدرسين.
- طبرسي، فضلبن حسن، 1372، مجمع البيان في تفسير القرآن، تهران، ناصر خسرو.
- ـــــ ، 1377، تفسير جوامع الجامع، تهران، دانشگاه تهران1377.
- طريحي، فخرالدين، 1375، مجمع البحرين، تهران، مرتضوي.
- طوسي، محمدبن حسن، بيتا، التبيان في تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- طيب، سيدعبدالحسين، 1378، اطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، اسلام.
- عياشي، محمدبن مسعود، 1380ق، کتاب التفسير، تهران، چاپخانه علميه.
- فاکر، اعظم، 1392، بررسي روند رشد جسمي انسان از نگاه قرآن با رويکرد پاسخگويي به شبهات، پاياننامه سطح سه، تفسير و علوم قرآن قم، جامعه الزهراء.
- فخررازي، محمدبن عمر، 1420ق، مفاتيحالغيب، بيروت، داراحياء التراث العربي.
- فراهيدي، خليلبن احمد، 1409ق، کتاب العين، قم، هجرت.
- فضلالله، سيدمحمدحسين، 1419ق، تفسير من وحي القرآن، بيروت، دارالملاک للطباعه و النشر.
- فيومي، احمدبن محمد، 1414ق، المصباح المنير، چ دوم، قم، دارالهجره.
- قرشي، سيدعلياکبر، 1371، قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلاميه.
- قمي، عليبن ابراهيم، 1367، تفسير قمي، قم، دارالکتاب.
- كلينى، محمدبن يعقوب، 1407ق، كافي، چ چهارم، تهران، اسلاميه.
- کاظمي، جوادبن سعيد، 1365، مسالک الأفهام الي آيات الاحکام، تهران، کتابفروشي مرتضوي.
- مجلسى، محمدباقر، 1403ق، بحارالأنوار، چ دوم، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- ـــــ ، 1404ق، مرآةالعقول في شرح اخبار آلالرسول، تهران، دارالکتب الاسلاميه.
- مصطفوي، حسن، 1368، التحقيق في کلمات القرآن، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
- معين، محمد، 1371، فرهنگ فارسي، چ هشتم، تهران، چاپخانه سپهر.
- مفيد، محمدبن محمد نعمان، 1413ق، الاختصاص، تحقيق علياکبر غفاري، قم، كنگره شيخ مفيد.
- مکارم شيرازي، ناصر و همكاران، 1374، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه.
- منسوب به جعفربن محمد، امام صادق، 1400ق، مصباح الشريعه، بيروت، اعلمي.
- منصور، محمود، 1373، روانشناسي ژنتيک (تحول رواني از کودکي تا پيري)، تهران، ترمه.
- نجفي، محمدحسن، 1394ق، جواهر الکلام في شرح شرايع الاسلام، تهران، دارالکتب الاسلاميه.
- نورى، حسين، 1408ق، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، قم، مؤسسه آلالبيت.
- ورامبن ابيفراس، مسعود بن عيسي، 1410ق، مجموعه ورام، قم، مکتبه فقهيه.